نوشته ی نفیسه نفیسی
چهارتا عروسک باشد. هر چهارتا را توي سبد بگذارم، سبد را بابام با شاخه بيد بافته باشد. رازيانه هاي سفيد – مثل خود بي بي جون- بوي تند شير و پستان هاي آويخته و چهارده شکم زايمان، عمه سکينه پر از نعناع باشد، غش غش که بخندد از لاي غبقبش که مي لرزد صداي نازکش بلند شود که »دختر خوب نيست تو ابروهاش دست ببرد «.من لج بکنم و دلم بخواهد نعناع هاش را خالي کنم، حيف آن بچه نعناع که توي اين کله ي گنده بتپانم.
توي مامان پر از زيره باشد، مامانم بوي خوشي بدهد، کوچولو و تند و تيز و سياه باشد و اين چهارمي، اين که پر از گل سرخ است فرنگيس باشد – خودم – با دو طره موي بافته دو طرف صورت گرد، مامانم بگويد مي خواستي يک سکه بگذاري توش که بتوني قشنگ رو صوتش نقاشي کني، سکه نمي گذارم، مي خواهم نرم و تپل باشد، لپ هاش را نيشگون بگيرم و بوي گل سرخ و باغ و جويبار و باد و امام زاده برخيرد، باد که بيايد موهام را به هم بريزد، بابام آن ها را با شانه چوبي خار کند: »فرنگيس، موهات را کوتاه نکن، بگذار خودم برات ببافم.« کوتاه شان کنم و بابام آن ها را تو مجري ش قايم کند.
سالي چندبار مامان يا به قهر يا به اجازه بابام ما را بردارد ببرد شهر. دلم برا بابام تنگ شود، عمه سکينه بگويد:» بلند شين بياين، اين مرد خودشو کشت بسکه فرنگيس فرنگيس کرد «ما برنگرديم تا پيغام عمه ام برسد که همين را مي خواستيد؟ يک شبانه روز است تو خانه مُرده، بي کس و غريب.
وقتي برسيم، وسط اتاق سه دري دراز به دراز زير ملافه سفيد خوابيده باشد، مثل چوب خشک با مشت بسته و طره بافته گيسو در چنگش، انگشت هاش خرد بشود وقتي آن را به زور از چنگش در آورند.
آن تکه پارچه را بردارم، بگذار براي اين يکي کت و شلوار سياه بدوزم، کت و شلوار مرد بايد شيک و بسامان باشد، کت سياه و شلوار راه راه سياه برازنده هاشم آقا – همان روز که مي آيد خواستگاري – آهان بگذار لاي موهاش هم چند تار سفيد مو بگذارم، محض خاطر موهاش که اين قدر شبيه بابام هست به ازدواج رضا بدهم، نه تنها موهاش بلکه غش غش خنده هاش.
برادرهام بگويند پيف، قصاب ها بو مي دهند، بگويم خب مگر آب قحط است. عمه سکينه بگويد سي سالش شده، تُرشيده شده اي ديگر. بگويم مگر هميشه بايد فارس بود؟
برادرهام بگويند اين مرد قبلا زن داشته، بگويم حالا که زنش مُرده. بگويند دو تا بچه دارد، بگويم چه بهتر ديگر لازم نيست خودم درد زايمان بکشم. بگويند حيا کن دختر، حيا نکنم، ته دلم بترسم، تو قصه هاي بي بي جون هميشه نامادري ها ظالم و بدجنس اند، نکند من هم...
اما بچه ها را که ببينم دلم بلرزد، بگويم بيا بگير اين عروسک مال تو، بوش کن، بوي چه مي دهد؟ آن که کوچک تر است مثل گل بشکفد و بيايد عروسک را بگيرد، بگويد بَه، اين که بوي مامانم را مي دهد. چشم هاش پُر از اشک شود، ببوسمش. لب پاچه هاي شلوار هاشم آقا را بزنم بالا که وقتي دارد لاشه ها را شقه مي کند و مي شويد توي آب و خون نمالد، چشم هاش را بگذارم، چشم هاي هاشم آقا سياه است، انگار با روغن و چربي جلا داده اند، برق برق که... نه، اصلا چشم نداشته باشد بهتر است، دست هاش بزرگ و قلچماق باشد، با اين دست ها بتواند هميشه ساطور بگيرد و لاشه ها را شقه کند.
بگويم هاشم آقا غلط کردم، ديگر حرف نمي زنم، ديگر چيزي نمي سازم، عروسک ها را پاره نکن بچه ها دلشان مي سوزد، نزن، نزن، اين کار را نکن، هيچ کس تا حالا جرات نکرده روي بي بي جون دست بلند کند، پاره اش نکن، يک وقت ديدي دود شدي رفتي هوا، نزن، لباس هاي فرنگيس را پاره نکن، موهاش را نکن، پرتش نکن، آن را ننداز تو گل سرخ ها.
عمه سکينه بگويد زبون به دهن بگير دختر، گنهکار شدم از تو گل سرخ ها کشيدمت بيرون؟ بايد مي گذاشتم تو خاروخُل ها خفه مي3شدي، آخر مردي گفتند، زني گفتند، نبايد زبون درازي کني، بگويم عمه، تنم پر از خار است، بگويد لامپا روشن است يکي يکي درشان بياور، آن کهنه را هم بچپان توي دهنت که اين قدر زر نزني، دندان هام را روش کهنه بفشارم، خارها را يکي يکي در آورم، تنم ديگر بوي گل سرخ ندهد. بي بي جون گفته باشد گل و گياه را هم اگر نوازش نکني بوي خوشش برود.
عمه سکينه را بوکنم، بوي نعناع ندهد، بوي خوشش رفته باشد، بوي گند بدهد، بردارم آن قيچي را...
چهارتا عروسک باشد. هر چهارتا را توي سبد بگذارم، سبد را بابام با شاخه بيد بافته باشد. رازيانه هاي سفيد – مثل خود بي بي جون- بوي تند شير و پستان هاي آويخته و چهارده شکم زايمان، عمه سکينه پر از نعناع باشد، غش غش که بخندد از لاي غبقبش که مي لرزد صداي نازکش بلند شود که »دختر خوب نيست تو ابروهاش دست ببرد «.من لج بکنم و دلم بخواهد نعناع هاش را خالي کنم، حيف آن بچه نعناع که توي اين کله ي گنده بتپانم.
توي مامان پر از زيره باشد، مامانم بوي خوشي بدهد، کوچولو و تند و تيز و سياه باشد و اين چهارمي، اين که پر از گل سرخ است فرنگيس باشد – خودم – با دو طره موي بافته دو طرف صورت گرد، مامانم بگويد مي خواستي يک سکه بگذاري توش که بتوني قشنگ رو صوتش نقاشي کني، سکه نمي گذارم، مي خواهم نرم و تپل باشد، لپ هاش را نيشگون بگيرم و بوي گل سرخ و باغ و جويبار و باد و امام زاده برخيرد، باد که بيايد موهام را به هم بريزد، بابام آن ها را با شانه چوبي خار کند: »فرنگيس، موهات را کوتاه نکن، بگذار خودم برات ببافم.« کوتاه شان کنم و بابام آن ها را تو مجري ش قايم کند.
سالي چندبار مامان يا به قهر يا به اجازه بابام ما را بردارد ببرد شهر. دلم برا بابام تنگ شود، عمه سکينه بگويد:» بلند شين بياين، اين مرد خودشو کشت بسکه فرنگيس فرنگيس کرد «ما برنگرديم تا پيغام عمه ام برسد که همين را مي خواستيد؟ يک شبانه روز است تو خانه مُرده، بي کس و غريب.
وقتي برسيم، وسط اتاق سه دري دراز به دراز زير ملافه سفيد خوابيده باشد، مثل چوب خشک با مشت بسته و طره بافته گيسو در چنگش، انگشت هاش خرد بشود وقتي آن را به زور از چنگش در آورند.
آن تکه پارچه را بردارم، بگذار براي اين يکي کت و شلوار سياه بدوزم، کت و شلوار مرد بايد شيک و بسامان باشد، کت سياه و شلوار راه راه سياه برازنده هاشم آقا – همان روز که مي آيد خواستگاري – آهان بگذار لاي موهاش هم چند تار سفيد مو بگذارم، محض خاطر موهاش که اين قدر شبيه بابام هست به ازدواج رضا بدهم، نه تنها موهاش بلکه غش غش خنده هاش.
برادرهام بگويند پيف، قصاب ها بو مي دهند، بگويم خب مگر آب قحط است. عمه سکينه بگويد سي سالش شده، تُرشيده شده اي ديگر. بگويم مگر هميشه بايد فارس بود؟
برادرهام بگويند اين مرد قبلا زن داشته، بگويم حالا که زنش مُرده. بگويند دو تا بچه دارد، بگويم چه بهتر ديگر لازم نيست خودم درد زايمان بکشم. بگويند حيا کن دختر، حيا نکنم، ته دلم بترسم، تو قصه هاي بي بي جون هميشه نامادري ها ظالم و بدجنس اند، نکند من هم...
اما بچه ها را که ببينم دلم بلرزد، بگويم بيا بگير اين عروسک مال تو، بوش کن، بوي چه مي دهد؟ آن که کوچک تر است مثل گل بشکفد و بيايد عروسک را بگيرد، بگويد بَه، اين که بوي مامانم را مي دهد. چشم هاش پُر از اشک شود، ببوسمش. لب پاچه هاي شلوار هاشم آقا را بزنم بالا که وقتي دارد لاشه ها را شقه مي کند و مي شويد توي آب و خون نمالد، چشم هاش را بگذارم، چشم هاي هاشم آقا سياه است، انگار با روغن و چربي جلا داده اند، برق برق که... نه، اصلا چشم نداشته باشد بهتر است، دست هاش بزرگ و قلچماق باشد، با اين دست ها بتواند هميشه ساطور بگيرد و لاشه ها را شقه کند.
بگويم هاشم آقا غلط کردم، ديگر حرف نمي زنم، ديگر چيزي نمي سازم، عروسک ها را پاره نکن بچه ها دلشان مي سوزد، نزن، نزن، اين کار را نکن، هيچ کس تا حالا جرات نکرده روي بي بي جون دست بلند کند، پاره اش نکن، يک وقت ديدي دود شدي رفتي هوا، نزن، لباس هاي فرنگيس را پاره نکن، موهاش را نکن، پرتش نکن، آن را ننداز تو گل سرخ ها.
عمه سکينه بگويد زبون به دهن بگير دختر، گنهکار شدم از تو گل سرخ ها کشيدمت بيرون؟ بايد مي گذاشتم تو خاروخُل ها خفه مي3شدي، آخر مردي گفتند، زني گفتند، نبايد زبون درازي کني، بگويم عمه، تنم پر از خار است، بگويد لامپا روشن است يکي يکي درشان بياور، آن کهنه را هم بچپان توي دهنت که اين قدر زر نزني، دندان هام را روش کهنه بفشارم، خارها را يکي يکي در آورم، تنم ديگر بوي گل سرخ ندهد. بي بي جون گفته باشد گل و گياه را هم اگر نوازش نکني بوي خوشش برود.
عمه سکينه را بوکنم، بوي نعناع ندهد، بوي خوشش رفته باشد، بوي گند بدهد، بردارم آن قيچي را...
بهار 1382- زمستان 1385
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر