۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

تمام مسیرها مسدود است

نوشته ی آزاده شاهمیری
ساعت زنگ زد، مرد دست اش را روي ساعت کوبيد، صداي زنگ قطع شد. غلت زد. تمام شب صداي گربه ها نگذاشته بود بخوابد. ديشب ساعت يک و نيم رسيده بود خانه و آن قدر خسته بود که نه شام خورد، نه به پيغام هاي ضبط شده گوش كرد و نه حتي بالاي سر پسرش رفت تا مثل هر شب که دير مي رسد؛آرام دراتاقش را باز کند، پتو را تا روي شانه هايش بالا بكشد، پيشاني اش را ببوسد، چراغ را خاموش كند و وقت بيرون آمدن پايش به چيزي گير کند و زمين بخورد. پسرش از خواب بپرد و غر بزند «تودوباره نصفه شبي اومدي تو اتاق من؟صد دفعه نگفتم وقتي من خوابم کسي نياد تو.»مرد همان طور كه دراز كشيده بود دستش را روي زمين كشيد و پاكت سيگارش را برداشت يک نخ بيرون آورد و لاي انگشت اش گرفت، روي تخت نشست ساعت را برداشت و از نزديک نگاه اش کرد. هفت و بيست دقيقه بود. داد زد سامان پاشو ديرت شد. بلند شد و به اتاق پسرش رفت، در اتاق باز بود و تخت نامرتب. دو روز بود که زن اش را نديده بود و ديشب تصميم گرفته بود تا آمدن زن اش صبر کند. زن اش نرس بود و يک شب در ميان کشيک داشت. صبح ها ساعت هفت و نيم مي آمد خانه -وقتي که مرد رفته بود سر کار- و يک راست به سمت رختخواب اش مي رفت و تا ظهر مي خوابيد، بعد بلند مي شد و ناهار مي پخت، به اندازه اي که شام شان هم بشود. به آشپزخانه رفت، ليوان شير نيمه خالي پسراش روي ميز بود. زير کتري را روشن کرد، در يخچال را که خواست باز کند پيغام پسراش را ديد که با ماژيک روي در يخچال نوشته بود سلام ايرج پنج تومن از تو جيب کت ات برداشتم، صبح دوشنبه. سامان. هنوز آثار چند پيغام ديگر که درست پاک نشده بود روي در يخچال مانده بود. زنگ زد. استخر. ديرتر. ساعت 9. پختم. پول شارژ. مرد از توي يخچال کره و پنير را برداشت و با پا دراش را بست. بيشتر از صدباربه زن و پسراش گفته بود كه روي در يخچال چيز ننويسند، مگر در يخچال تخته سياه است. حتي يک باردفترچه يادداشتي خريده بود مخصوص پيغام نوشتن به رنگ نارنجي -رنگ مورد علاقه زن اش- ولي فقط خودش توي آن پيغام مي نوشت و هيچ وقت هم کسي آن را نمي خواند. از چند وقت پيش زن اش از صفحات دفتر براي يادداشت کردن کم و کسر خانه و خريد روزانه يا نوشتن دستور پخت غذاهايي که از راديو پخش مي شد استفاده مي کرد. وقتي هم مرد اعتراض مي کرد که چرا پيغام هايش نخوانده مي مانند، زن اش انگار که دارد موضوع ساده اي را بي خودي شرح مي دهد، يک دسته از موهاي مجعداش را که عادت داشت دور انگشت سبابه حلقه کند با حرکتي رها مي کرد و جواب مي داد «خوب ما عادت کرديم از روي در يخچال پيغام بخونيم.»چند بار ماژيک را قايم کرد اما فرداش باز هم پيغام روي در يخچال بود. سيگار هنوز لاي انگشت اش بود، چاي دم کرد و سيگار را روشن کرد، به اتاق اش رفت ساعت يک ربع به هشت بود و زن اش هنوز نيامده بود. روي تخت دراز کشيد و آرام به سيگار پک زد. دست اش را دراز کرد و دگمه ي پيغام گير را فشار داد. «سلام سامي، بابک ام فردا ساعت چهار تو زمين بسکت. باباي.»خيلي وقت بود که از پيغام هاي تلفن مي فهميد پسراش کجا مي رود و دوست اش کيست. «سلام ايرج. ساعت يازده شبه، شماها معلوم هست کجاييد. من که دق کردم از تنهايي. دست زن و بچتو بگير پاشين بريم لواسون يه بادي به کله تون بخوره. هوا اون جا خيلي خوب شده. من منتظرم. بهم زنگ بزن. خداحافظ.»مادراش را از روز سيزده به در نديده بود و فقط گاه گاهي زنگ مي زد و حال اش را مي پرسيد. «ايرج سلام. زنگ زدم شرکت گفتند راه افتادي. هميشه هم که در دسترس نيستي. ببين من فردا هم بايد بمونم کشيک شب. بپه ي فرنگيس مريضه نتونستم روش. زمين بندازم. راستي اگه تونستي برو خريد. هيچ چي تو خونه نداريم. ليست خريد رو تو دفتر يادداشت نوشتم. مواظب خودت و سامان باش. اگه کاري داشتي زنگ بزن بخش. قربانت.»سيگار اش را توي زيرسيگاري تکاند و پيغام گير را خاموش کرد. رفت دستشويي سيگاراش را توي چاه توالت انداخت و آبي به سر و صورت اش زد. دل اش براي ميز و صندلي و کامپيوتر و دفتر دستک اش تنگ شد، حتي براي رييس اش. بعد از شش سال که از استخدام اش در شرکت سازه آرا مي گذشت اين اولين بار بود که ساعت هشت صبح توي خانه بود، همان طور که با حوله صورت اش را خشک مي کرد دفترچه يادداشت را ورق زد. دستور پخت جوجه چيني. زن اش هر وقت تند تند چيز مي نوشت براي کلمات نقطه نمي گذاشت و اين براي مرد خيلي جالب بود، مثل اين که بخواهد معمايي را حل کند با کنجکاوي جملات بي نقطه را خواند. ورق زد، دست خط خودش بود که نوشته بود. سوسن سلام. امروز ساعت سه قراره واسه آبگرم کن تعميرکار بياد و يادش افتاد که آن روز زن اش چه قدراز پشت تلفن داد کشيده بودکه چرا من را خبر نکردي، وقتي تعميرکار آمد من خواب بودم و آشپزخانه هم گند گرفته بود، بايد روي در يخچال مي نوشتي. ليست خريد را پيدا کرد. چاي، صابون، رب گوجه، ماکاروني، مرغ، ماهي. ليست را تا نيمه خواند و دفترچه را بست. حوله اش را روي صندلي انداخت، شعله ي گاز را کم کرد و به اتاق اش رفت. از توي کمد حوله ي تن پوش اش را برداشت و رفت حمام. شير آب گرم را باز کرد تا ئان را پر کند. داشت يکي يکي لباس هايش را در مي آورد که صدايي شنيد، مثل چرخيدن کليد در قفل. شير آب را بست و گوش تيز کرد، تقريبا برهنه لاي در حمام را باز کرد. در خانه با صداي مختصري باز شد و پسراش پاورچين آمد تو. کوله اش را کنار در انداخت و کفش هايش را در آورد. پشت سراش دخترک کم سن و سالي آمد تو. در حمام را بست. خشک اش زد. دوباره لاي در را باز کرد، دخترک مانتو و مقنعه ي مدرسه اش را در آورد. پسر پرسيد صبحانه خوردي. دختر جواب داد، نه. پسر به آشپزخانه رفت و با خنده گفت «اه. ايرج يادش رفته زير کتري رو خاموش کنه. چاي هم آماده است.»در حمام را بست. سرداش شده بود و مي لرزيد. لباس هايش را تن کرد. دخترک تلوزيون را روشن کرد، کانال ها را عوض کرد و از توي ظرف روي ميز آب نبات برداشت بعد تلوزيون را خاموش کرد. پسر با سيني چاي آمد توي حال. مرد بيرون آمد و بلند گفت «سلام.»دخترک از جا پريد و با صداي لرزان گفت «سلام.»پسر سيني چاي را روي ميز گذاشت. مرد جلوتر رفت، دست اش را به طرف دخترک دراز کرد و گفت «ايرج هستم.»دخترک دست سرداش را توي دست مرد گذاشت و هيچ چيز نگفت. پسر رو به دختر گفت «تو برو تو اتاق الان مي يام.»«نه راحت باشيد، سامان تو يه لحظه بيا تو اتاق من.»از اين که گفته بود پسراش بيايد توي اتاق پشيمان شد. کنار پنجره ايستاد و سيگاري روشن کرد. نمي دانست دود سيگار توي چشم اش رفت يا مژه توي چشم اش افتاد يا چيز ديگر که قطره اي اشک از گوشه ي چشم اش افتاد پايين. زن اش هميشه از اين که او در مواقع بحراني دست پاچه مي شد و اشک مي ريخت سرزنش اش مي کرد و سعي مي کرد شوهراش را متقاعد کند که با سکوت چيزي حل نمي شود. بايد بيريزي بيرون و گاهي هم که دل اش مي سوخت او را مرد رمانتيک من صدا مي کرد. از اين مه جلوي پسراش و دخترک صدايش لرزيده بود خجالت کشيد، چشم اش را با گوشه ي پرده پاک کرد و داد زد «سامان.»پسر زير لب جوا ب داد «بله.»پسراش روي تختخواب نشسته بود، دوباره رو به پنجره کرد. دست چپ اش را توي جيب پشت شلواراش کرد. پسراش روي تختخواب نشسته بود. دوباره رو به پنجره کرد کمي قدم زد و بهد روي صندلي، پشت ميز توالت نشست. خاكستر سيگاراش را توي ظرف رنگ موي زن اش که ته مانده اش خشکيده بود تکاند سرش را به يک دست اش تکيه داد و به عكس دسته جمعي شان كه در جشن تولد ده سالگي سامان گرفته بودند نگاه كرد. قاب عکش لاي شيشه هاي عطر و بيگودي ها و کرم ها تقريبا گم شده بود. سامان لپ هش را پر باد کرده بود و روي کيک خم شده بود و چند تا از شمع ها هم خاموش بودند. زن اش پوليور صورتي پوشيده بود و هر سه شان کلاه تولد سرشان بود و مي خنديدند. آن موقع فقط چن تار موي شقيقه اش سفيد شده بود و موهايش هم هنوز نريخته بودند. هر چند وقت يک بار به زن اش مي گفت که بهتر است عکس جديدتري توي قاب بگذارد اما به نظر زن اش اين بهترين عکس دسته جمعي شان بود. با انگشت سبابه دور سر خودش زن و پسراش دايره اي کشيد و بعد خاک انگشت اش را فوت کرد. سيگار را توي ظرف رنگ مو خاموش کرد و شروع کرد به مرتب کردن بيگودي ها که روي ميز پخش و پلا بودند. عکس پسراش توي آييه افتاده بود. در خانه تق صدا کرد، پسر از جا پريد و از اتاق بيرون رفت، در خانه را باز کرد کمي ماند و بعد محکم در را بست و مستقيم رفت توي اتاق اش. مرد چند لحظه بي حرکت نشست و بعد بيگودي ها را با ضربه ي دست اش پخش زمين کرد. گوشي تلفن را برداشت و شماره گرفت. زن اش از آن طرف خط گفت «الو. بله...»مرد بعد از مکثي کوتاه قطع کرد. توي دفتر تلفن دنبال شماره اي گشت. وقتي پيدايش نکرد رفت توي اتاق پسر گوشي را گرفت جلويش و گفت «شماره ي مدرسه ات رو بگير.»پسر شماره گرفت، گوشي را به مرد داد و از اتاق بيرون رفت. «الو. سلام... زاهد هستم، پدر... بله، صبح حالش خوب نبود... بله، الان بهتره... مي فرستمش بياد... سايه تون کم نشه.»مرد از اتاق بيرون آمد. پسر کيف اش را روي دوش اش انداخته بود و داشت کفش هايش را پا مي کرد. سرش پايين بود و مرد تلفن رل با دو دست چسبيده بود و بالاي سرش ايستاده بود. پسر گفت «ايرج...»مرد توي حرف اش پريد. «بابک ساعت چهار تو زمين بسکت منتظرته.»و در را براي پسراش باز کرد. پسر سر تکان داد، يک قدم بيرون گذاشت. برگشت و گفت «خداحافظ.»و بدون آن که منتظر جواب شود بيرون رفت و در را بست. مرد سيني چاي را به آشپزخانه برد و گاز را خاموش کرد. سر و صداي کتري يک دفعه ساکت شد. کره پنير را توي يخچال گذاشت. دنبال چيزي مي گشت تا با آن در يخچال را پاک کند. حوله اش را از روي صندلي برداشت و رفت محکم روي در يخچال کشيد. پيغام صبح پسراش و باقي مانده ي پيغام هاي قبلي را پاک کرد و يخچال را برق انداخت. از دور ايستاد و به يخچال نگاه کرد. ماژيک را برداشت و روي در يخچال درشت نوشت، من به يک استراحت طولاني احتياج دارم، مي‌روم لواسان صبح دوشنبه. ايرج.

مرغدانی

نوشته ی محمد محمد علی
تلفن زنگ زد. كاشفي بود.«بازنشستگي آقا ولي چي شد؟»«احتمالا همين امروز فردا حكمش صادر مي‌شود.»«براش كاري در نظر گرفتم.»«ممنون كه سفارش ما را فراموش نكردي، جناب!»«فقط بگو مرد كارهاي سنگين هست؟»«به هيكل گنده و شُلش نگاه نكن، اين جا دست تنها كار يك آبدارخانه و چند تا كارمند را پيش مي‌برد.»«بعد از ظهر مي‌آيم سراغش تا محل كار را نشانش بدهم. تو هم بيا. بهترست كه جلو تو باهاش حرف بزنم.»بدم نمي‌آمد مرغداني و باغي را كه به تازگي اجاره كرده بود، ببينم. گاهي كه به خواهش همسايه‌ها، مرغ پركنده مي‌آورد، مي‌نشست و از تجهيزات مرغداني و محوطه‌ي اطرافش تعريف مي‌كرد. مي‌گفت: چه درخت‌هاي ميوه‌اي ... چه باغ باصفايي! عينهو بهشت برين ...گوشي را گذاشتم. صدا زدم: «آقا ولي، آقا ولي!»مثل هميشه، تا بجنبد و شكم بزرگش را جا به جا كند و بيايد جلو در اتاق و بگويد: «فرمايش؟» چند دقيقه‌اي طول كشيد. درست مثل وقتي كه كارمندها صدايش مي‌زدند، چاي بياورد، يا پرونده‌اي را ببرد زيرزمين و به بايگاني برساند.هميشه مي‌گفت: «چند تا كار هست كه بايد هر روز انجام شود. من هم چشمم كور انجام مي‌دهم. حالا چند دقيقه ديرتر يا زودتر چه توفيري مي‌كند؟» انصافا مي‌آمد و هر كاري بود، انجام مي‌داد، ولي مثل ساعتي كه هميشه چند دقيقه عقب باشد.دوباره صدايش زدم، آمد. با پاشنه‌ي خوابيده و لخ‌لخ‌كنان. تكه ناني خشكيده دستش بود. اول متوجه نشدم با عينكش چه كار كرده. فقط يك سفيدي ديدم. وقتي ديد نگاهش مي‌كنم، همان وسط اتاق ايستاد. پشت شيشه‌ي سمت چپ عينكش، تكه‌اي كاغذ سفيد چسبانده بود. با يك چشم درشت و مشكي نگاهم مي‌كرد. معلوم بود كه شب را نخوابيده، دسته‌اي از موهاي پشت سرش بدخواب شده و رو به بالا شكسته بود. شانه‌هايش پهن و افتاده بود و همان كت راه‌راه و شلوار گشاد هميشگي تنش بود. هيچ نگفت و سرش را خاراند. از پسرش پرسيدم كه تيمسار صدايش مي‌زديم.گفت: «شكر خدا همين ديشب نامه‌اش رسيد. دعا و سلام رسانده، نوشته من حالاست كه قدر پدر و مادرم را مي‌دانم و مي‌فهمم.»گفتم: «پس چرا دمغي؟»گفت: «با بيست سال سابقه‌ي خدمت و پايه‌ي حقوق مستخدمي، شكم پنج تا قناري هم سير نمي‌شود، چه برسد به آدم!»خواستم بگويم: «بازنشستگي را خودت تقاضا كردي.» نگفتم. گفتم: «چرا اين شكلي شدي، مرد؟»گفت: «قوز بالا قوز ... سيم‌هاي اين چشمم قاطي شده، اما شكر خدا اتصالي نكرده به اين يكي. چيزي نيست. خوب مي‌شود.»نظرش را درباره‌ي كار توي مرغداني پرسيدم. گفت كه از خدايش است و چرا دلش نخواهد. مرغداري هم بد شغلي نيست.گفتم: «آقاي كاشفي تلفن زد. از همين امروز كاري برات دست و پا كرده.»پوست صورتش جمع شده بود، و چشم سالمش كوچك مي‌نمود، لبخندي بر گوشه‌ي لب داشت:«چه همچين دست به نقد؟ انگار همين يكي دو ماه پيش بود كه سپرديد.»پشت ميز طرف ديگر اتاق نشست. همچنان كه مشغول ريز كردن تكه نان خشكيده بود گفت:«خدا پدر زنم را نيامرزد. از بس كه از ژاندارم‌ها چشم زخم ديده بود، اصرار داشت كه من نوكر دولت بشوم. ولي من هميشه از شغل آزاد خوشم آمده. نوكر و آقاي خودم. خودم و خودم.»صبح‌ها، همين كه فرصتي پيدا مي‌كرد، پشت ميز آبدارخانه مي‌نشست و براي چند تا كبوتر چاهي كه جمع مي‌شدند پشت پنجره‌ي اتاق ما، نان خرد مي‌كرد. بعد، با مشت پر مي‌آمد كنار پنجره و بي‌آن كه مزاحم كسي بشود همه را مي‌ريخت براي كبوترهاي گرسنه‌اي كه به ورقه‌ي آهني سقف كولر نوك مي‌زدند.برگشت به طرفم: «من سله و قفس و سبد آهني و بزرگ نمي‌توانم بلند كنم. يك وقت حكايت رودربايستي نباشد.»گفتم: «اين همسايه‌ي ما آدم بدي نيست، ولي جايي هم نمي‌خوابد كه آب زيرش برود. تو را ديده و اگر طالب نبود تلفن نمي‌زد.»نان را ريز ريز كرد و از پشت ميز بلند شد. هر دو به كنار پنجره رفتيم. عادت داشت نان را در چند نوبت بريزد. صبر مي‌كرد بخورند و تا مي‌ديد دارد تمام مي‌شود، دوباره مي‌ريخت. هر بار كه كبوترها با ولع هجوم مي‌آوردند، لبخند مي‌زد. گفت:«كار خدا را مي‌بيني؟ يك وقتي روزي ما حواله شده بود به اين زبان‌بسته‌ها ... بچه كه بودم، برادرم يك چادرشب برمي‌داشت و مي‌رفت سر چاه. گاهي مرا هم مي‌برد، مي‌گفت: ولي تو بالا باش، و خودش مي‌رفت پايين. سي تا چهل تا از اين زبان‌بسته‌ها را تلمبار مي‌كرد توي چادرشب و يك هفته ده روز پدرم را از بابت پول گوشت جلو مي‌انداخت. بيچاره‌ها گوشتي نداشتند. من نمي‌خوردم ولي حالا كه نگاه مي‌كنم باز از اين گوشت‌هاي يخ‌زده بهتر بود ...»برگشت به طرفم:«بعضي از اين كفترهاي چاهي خيلي ناقلا و ناتواند. گاهي كه صبح‌ها دير مي‌رسم اداره، مي‌روند جاي ديگر مي‌خورند و فضله‌شان را مي‌آورند اينجا، اما چه كار مي‌شود كرد؟ بايد بي‌مزد و منت مواظب و مراقب‌شان بود. از فردا كه من نيستم، شما به اين زبان‌بسته‌ها غذا بده، ثواب دارد.»گفتم: «باشد. حتما به بقيه هم مي‌سپرم. نگران نباش.»ساعت چهار و نيم سوار ماشين كاشفي شديم. آقا ولي، روي صندلي عقب، كنار كپه‌اي از شانه‌هاي خالي تخم‌مرغ نشست. چند جزوه و كتاب مرغداري هم اطرافش پراكنده بود. كاشفي آينه را ميزان كرد و راه افتاد.گفت: «حتما چشم آقا ولي آستيگمات شده، بله؟»آقا ولي عينكش را برداشت و شيشه‌ي طرفي را كه كاغذ نچسبانده بود، با سر انگشت پاك كرد:«درد نمي‌كند، ولي مثلا اين خط جدول خيابان هست، يا آن تير چراغ برق، لبه‌هاش را كج و كوله مي‌بينم، حاليم هست شكسته نيست، اما مي‌بينم كه شكسته‌ست. يكي از آشناها گفت، اين كار را بكنم. اتفاقا از ديشب با همين يك چشم راحت‌ترم و بهتر مي‌بينم. مثل اين كه همين يكي از اولش هم كفايت مي‌كرده.»خنديد و پرسيد: «مرغداني‌ها كه ديده‌باني ندارند. دارند؟»هر سه خنديديم، و كاشفي پيپش را كه باز خاموش شده بود، با كيسه‌ي نايلوني توتون به من داد. روشن كردم، بوي خوش توتون فضا را پر كرد. مي‌دانستم همقطارهاي سابقش كه هنوز در مرزها خدمت مي‌كنند برايش مي‌فرستند. پرسيدم كه توتون را گران مي‌خرد؟ گفت از وقتي كه از خدمت بيرون آمده، اين چيزها را با رفقا معاوضه مي‌كند. ران و سينه مي‌دهد، كاپيتان بلك مي‌گيرد.گفتم: «خوب، برويم سر اصل مطلب. نگفتي براي آقا وليِ ما چه كاري در نظر گرفته‌اي؟ بالاخره ما هستيم و همين يك آقا ولي كه چشم و چراغ اداره‌ست.»از خيابان پر درخت پشت دانشگاه با سرعت گذشتيم، و به طرف بالا پيچيديم. كاشفي گفت:«يكي از كارگرهام به اسم زعيم، دو روزه كه نيامده سر كار. آقا ولي را مي‌گذارم جاي زعيم. كار جمع و جوري‌ست. شايد هفته‌اي بيست ساعت بيشتر كار نداشته باشيم.»آقا ولي عينكش را گذاشت و به پشتيِ صندلي تكيه داد:«تا جايي كه مي‌دانم اگر علاقه به كار باشد كم و زيادش آدم را خسته نمي‌كند، ولي بالاخره يك جوري هم نباشد كه آدم شرمنده‌ي زن و بچه‌اش بشود. بيست ساعت در هفته، بدون اضافه كاري ...»كاشفي گفت: «درآمد زعيم بد نبود. هر ماه مبلغي مي‌فرستاد به دهاتش. هفته به هفته تو باغ مي‌ماند. تو هم مثل زعيم. آن‌جا كسي با تو كاري ندارد. جاي باصفايي‌ست. جاي خواب هم داري. درخت‌هاش به ميوه نشسته. باصفاست، تا بخواهي درندشت. عينهو بهشت برين.»آقا ولي گفت: «زنم مريض شده. دو تا بچه‌ي كوچك هم دارم. دلم مي‌خواست شب‌ها بروم خانه و صبح زود بيام. چه كنم؟ بچه‌ها عادت كرده‌اند كه شب‌ها خانه باشم.»كاشفي گفت: «هيچ عيبي ندارد. من از اين جهت گفتم كه آن‌جا را مال خودت بداني.»آقا ولي، سر و سينه‌اش را جلو كشيد:«اين خيابان‌ها مي‌رسند به شمال شهر؟»كاشفي گفت: «بله، از سربالايي مالك‌آباد كه بگذريم، سردرِ كاشي‌كاري و شير خورشيد نشان باغ پيداست. باغِ آقا شجاع معروف‌ست. نشنيدي؟»آقا ولي گفت: «هميشه دلم مي‌خواست مدتي بالاي شهر كار كنم. راستي ببينم، آن‌جا ماشين جوجه‌كشي هم داريد؟»كاشفي با سرعت از چراغ قرمز راهنما گذشت. از تقاطع چهارراه به سمت غرب پيچيد:«بله، از توليدات داخلي‌ست.»آقا ولي گفت: «اين حرف‌ها حالا قديمي شده، ولي مي‌پرسم، جوجه‌كشي با دستگاه، دخالت تو كار خدا نيست؟ بابت زود به عمل آمدن نطفه‌ها عرض مي‌كنم.»هم من و هم كاشفي زديم زير خنده. خودش هم خنده‌اش گرفت، ولي حدس مي‌زدم به علت نفهميدن نوع كارش بوده كه اين سؤال را كرده. گاهي خجالت مي‌كشيد، چيزي را كه نمي‌دانست و ذهنش هم ياري نمي‌كرد، زود و دقيق بپرسد، بعد مطلب ديگري را مي‌كشيد وسط. دور و بر مطلبي مي‌پلكيد كه روش نمي‌شد بگويد.گفتم: «به قول خودت حكايت رودربايستي كه نيست. اگر مايلي كار كني، همين‌جا درباره‌ي نوع كار و حساب و كتابش سؤال كن. من كه دخالت نمي‌كنم علت دارد. تو هنوز براي من همان آقا وليِ توي اداره‌اي. پدر تيمسار سعيد خان دليجاني.»گفت: «گفتنش آسان نيست. تازه چه اهميتي دارد؟»بعد، همان‌طور كه داشت يله مي‌شد روي پشتي صندلي، ادامه داد:«تخصص نداشتن بد دردي‌ست. تو محله‌ي ما مستخدمي هست كه حداقل هفته‌اي دو بار براي آشپزي مجالس عزا و عروسي دعوتش مي‌كنند. خوب همين كميتش را راه مي‌اندازد، اما من، نه كاري بلدم و نه دلم تو خانه قرار مي‌گيرد. حالا مشغولياتي داشته باشم كافي‌ست، ولي نگفتيد كارم چي هست؟»كاشفي گفت: «گفتم كه، شما را مي‌گذارم جاي زعيم. زعيم مسئول مرغ و خروس‌هايي بود كه ما به صورت سرد به بازار مي‌فرستيم. البته تو باغ كارهاي ديگري هم هست كه فعلا هركدام مسئولي دارد. اگر از اين كار خوشت نيامد، مجبوري صبر كني تا چند ماه ديگر كه كارها رونق بيشتري گرفت، شايد توانستم كار ديگري برات دست و پا كنم. ولي فعلا همين يك شغل را خالي داريم.»آقا ولي گفت: «مي‌بخشيد زياد پرس و جو مي‌كنم. كار زعيم چي بود؟ مثلا به مرغ‌ها دانه مي‌داد، يا چه كار مي‌كرد؟»كاشفي گفت: «ببين هر كاري معايب و محاسني دارد. فقط نبايد سرسري گرفتش. زعيم كار را بلد بود، ولي اهل افراط و تفريط بود. تو نبايد مثل زعيم باشي. نوع كار طوري‌ست كه كاملا مستقلي، بقيه هم، هركس به كار خودش مشغول‌ست. جوجه‌كشي، غذا دادن، نگهداري، نظافت و بقيه‌ي كارها، هيچ‌كدام ربطي به كار تو ندارد. تو فقط مسئول مرغ و خروس‌هاي حذفي هستي.»اصطلاح «حذف» را در مرغداني‌ها شنيده بودم. سيگاري آتش زدم و دست آقا ولي دادم. بعد صبر كردم تا صداي آژير آمبولانسي كه از باند ديگر اتوبان مي‌رفت پايين، خاموش بشود. به كاشفي گفتم:«گفتيد مسئول حذفي‌ها .. آقا ولي بايد سر ببرد يا بگويد كه سر ببرند؟»«در واقع، آقا ولي تكليف مرغ‌هاي حذفي را عملا روشن مي‌كند. همين كار احتياج به يك مسئول دارد.»آقا ولي چند پك به سيگار زد و نگاهش را از رديف درخت‌هاي حاشيه‌ي خيابان گرفت. رفت توي فكر و لحظه‌اي با دو دست سرش را چسبيد. وقتي متوجه شد نگاهش مي‌كنم، مثل كسي كه خجالت‌زده باشد، سرش را پايين انداخت. زير لب با خود پچ‌پچ مي‌كرد. شايد چون حرفي زده بود، احساس مي‌كرد كه بايد به آن پابند باشد. به خصوص كه باعث پيدا شدن كار من بودم. گاهي كه مي‌بردمش مجتمع و باغچه‌ها را بيل مي‌زد، يا احيانا نظافتي مي‌كرد، اضافه به مزد، كمكش هم مي‌كردم. ديگر صحبت كارمند و آبدارچي نبود. همسرم گاهي براي بچه‌هاش ژاكتي يا بلوزي مي‌بافت. بعضي وقت‌ها هم زن او براي ما گردو و توت خشكه مي‌فرستاد. سعيد هم كه اهل كتاب و شعر و شاعري بود.داشت مي‌گفت: «من مرغداني ديده‌ام، اما تا حالا سر گنجشكي را هم نبريده‌ام. مدتي كمك مي‌كنم بلكه كسي پيدا شد و كار شما راه افتاد ...» كه ديگر رسيده بوديم به دهكده‌ي پايين دست مالك‌آباد و بايد كم‌كم از پيچ و خم‌ها بالا مي‌رفتيم.از بالا، و از خم پيچ‌ها، جنوب و شرق و غرب شهر پيدا بود. در دامنه‌ي تپه‌هاي اطراف دهكده، روي شيب‌ها، اسكلت فلزي بناهاي نيمه‌كاره بود كه قد برافراشته بود. انبوه مصالح ساختماني كپه‌كپه و بلند و كوتاه، ديده مي‌شد. بعد ديوارهاي خشت و گليِ باغ‌هاي بزرگ و خانه‌هاي روكار سنگي و رنگارنگ ... و آن پايين، اتوبان بود و يكي دو راه فرعي كه ميانبر مي‌رسيد به ديوارهاي آجري دالبر دالبر و تا ضلع شمال غربي مسيري كه مي‌رفتيم، كشيده شده بود. بوي فضله و كود جلوتر از صداي پارس سگي از باغ مي‌آمد.كاشفي گفت: «ژولي از نژادهاي اصيل‌ست. عادتش داده‌ام با شنيدن صداي موتور ماشينم پارس كند.»تا به دروازه‌ي باغ برسيم، ژولي مي‌غريد و با پاهاي از هم باز شده، و گردن كشيده پارس مي‌كرد. اما همين كه رد شديم، مثل اين كه وظيفه‌اش را انجام داده باشد، يك‌باره دراز كشيد روي زمين و شروع كرد به ليسيدن كپل قهوه‌اي و سياهش كه انگار زخم بود.صداي كِركِر خنده‌ي زن و مردي، كه معلوم نبود پشت كدام رديف از درخت‌هاي ميوه‌اند با بغ‌بغوي كبوترهاي كنار گوشه‌ي سقف سفالي اتاقك سرايدار درهم مي‌آميخت. دو طرف خيابان اصلي بوته‌هاي سبز شمشادهاي يك قد و اندازه بود، و بعد از اولين ميدانچه، ساختمان اربابي بود، با ايواني جلو آمده و ستون‌هاي قطور گچ‌بري شده، و در و پنجره‌هايي با شيشه‌هاي رنگيِ زنگار گرفته و كنگره‌هاي تاج در تاج كه دور تا دور لبه‌ي بام را زينت داده بود. كمي دورتر، استخري بود با بدنه‌اي آبي‌رنگ و پر از آب زلال و بالادست آن سالن‌هاي سيمان سياهِ مرغداني‌ها بود با درهايي كوتاه و پنجره‌هايي كوچك و زرد، و كمي دورتر، كاميوني وسط خيابانِ شني ايستاده بود و عده‌اي بارش را خالي مي‌كردند.كاشفي گفت: «انگار نژادهاي خارجي كه سفارش داده بوديم آمده. اوضاع روبراه مي‌شود آقا ولي.»جلوي اولين سالن سمت چپ پيچيد، و در محوطه‌اي پُر دار و درخت ترمز كرد. محوطه با چند تخت و صندلي چوبي و حوضي كوچك و گلدان‌ها و پيت‌هاي حلبي كه در آن‌ها نهال و نشاء كاشته بودند، شكل مي‌گرفت. تا دست و صورت شستيم و نشستيم، زن و مردي از خيابان اصلي بالا آمدند. زن صد قدمي جلوتر بود. باد دور چادر سفيدش مي‌پيچيد و به پيراهن صورتي‌اش مي‌چسباند. كاشفي پيپش را روشن كرد:«اين عاطفه زن سرايدارست، و آن يكي سركارگر. بقيه‌اش را هم خدا عالم‌ست.»عاطفه نزديك ما كه رسيد، پر چادرش را بالا گرفت و روي پيراهن بلند و چسبيده به پاهاش كشيد. به كاشفي و من سلام كرد. به بالاي يقه‌ي باز پيراهنش سنجاق قفلي زده بود. كاشفي پرسيد كه نعمت‌الله كجاست؟ و به چشم‌هاي شوخ او خيره شد.عاطفه گفت: «همين جا بود. انگار رفته بار خالي كند. صداش كنم؟»كاشفي گفت: «يا تو يا نعمت‌الله، يكي بايد هميشه دم در باشد. حالا برو با ماست كم‌چربي دوغ درست كن بيار.»عاطفه با ابروهاي گره‌خورده برگشت رو به پايين. سر راه چيزي به سركارگر گفت و خنديد. آقا ولي نگاهم كرد. ناگهان احساس كردم دارد حوصله‌ام سر مي‌رود. سركارگر با هيكل ورزيده و لباس كار سرتاسري، آهسته و با طمأنينه بالا مي‌آمد. تا به كاشفي رسيد سلام بلندبالايي داد، و با سر به ما هم سلام كرد. كاشفي آرام آرام جلو رفت و نگاه تند و تيزي به او انداخت:«مگر كارگر كم داريم كه نعمت‌الله را به كار مي‌كشي؟»سركارگر گفت: «بله قربان، راننده عجله داشت، نعمت‌الله هم بيكار بود. فرستادمش همراه بقيه جوجه‌هاي تازه را از كاميون خالي كند. اصلا براي اين كه مراقب باشد عوضي اشتباه نشود.»كاشفي گفت: «صبح هم كه فرستاده بوديش آزمايشگاه حصارك تا عوضي اشتباه نشود!»سركارگر گفت: «چاره چيست قربان؟ دكتر آزمايشگاه لاشه‌ها را برگردانده و گفته كه دو تا مريض زنده بفرستيم. سفارش كرده احتياط كنيم و براي اين مرغ و خروس‌هاي تازه هم دو هفته‌اي قرنطينه بسازيم. جسارت‌ست مي‌پرسم اين آقا همان كارگري‌اند كه ديروز صحبتش بود؟»كاشفي گفت: «بله.»برگشتم به آقا ولي نگاه كنم، ديدم كه دارد نگاهم مي‌كند. سركارگر بي‌معطلي يك دسته كاغذ از جيب روي سينه‌اش درآورد، و از لابلاي آن يكي را كه از همه تميزتر بود، بيرون كشيد:«از رستوران افخم، كلوپ صفوي، و خانه‌ي سالمندانِ زن، سفارش جوجه خروس داده‌اند. روزي صد تا و گفته‌اند كه تا صد و پنجاه تا هم اشكالي ندارد.»سايه‌ي آقا ولي كه كنار گلدان‌هاي نشاء ايستاده بود، در آب حوض مي‌لرزيد. اشاره كردم بيا. آمد و روي تخت كنارم نشست.آهسته گفتم: «تصميم بگير. اگر كار دست به نقد مي‌خواهي فعلا جز اين نيست.»آهسته گفت: «شايد هم باشد و ما خبر نداريم. اين اقبال منِ فلك‌زده است. حالا هم كه بلند شده ببين كجاها بلند شده. اين هم بالاي شهر! مثل اين كه خودم بايد بالا و پايين بشوم.»كاشفي سفارش‌هايي به سركارگر كرد و آمد به طرف ما كه هنوز مي‌خنديديم:«كار جديد آقا ولي اعصاب قوي و سرعت عمل لازم دارد. البته، مزدش هم اگر كار را خوب پيش ببرد عالي‌ست. همين جوجه خروس‌ها كه سفارش گرفته‌ايم، همان تخم‌مرغ‌هايي كه با ماشين جوجه مي‌شوند، بالاخره سودي دارند كه دست ما را باز مي‌گذارند براي افزايش دستمزد و پاداش آخر سال ... »سركارگر جلو آمد و گفت:«به ضرر و زيان‌ها هم اشاره بكنيد آقاي كاشفي.»كاشفي خنديد:«راست مي‌گويد. يك‌باره مي‌بيني نيوكاسل مي‌آيد و يك سالن را درو مي‌كند و ما مجبوريم هزارتا هزارتا جوجه‌هاي مريض را چال كنيم. قبلا اين‌جا تنورهاي مخصوص داشت كه مرغ‌هاي مرده را در حرارت زياد به دانه‌ي غذايي تبديل مي‌كرد، ولي حالا مجبوريم تا تعمير مجدد و راه‌اندازي‌شان همه را خاك كنيم. البته اين‌ها ربطي به حقوق شما ندارد آقا ولي خان.»به طرف سركارگر برگشت:«حالا ترتيب انتقال حذفي‌ها و گوشتي‌هاي دو كيلويي را به كشتارگاه بده. قرارست با آقا ولي سري به آن‌جا بزنيم. دوستِ دوست ما، دوست خود ما هم هست.»سركارگر لبخندي زد و رفت طرف خيابان اصلي باغ. كاشفي به طرف ما برگشت: «تو مرغداني‌ها آن مرغي كه تخم‌گذار خوبي نيست، يا خروسي كه نطفه‌ي سالمي ندارد، زودتر از بقيه حذف مي‌شود ...» كه عاطفه، با پارچ پر دوغ و ليوان‌هاي سفيد پلاستيكي، از پشت درخت‌ها به خيابان اصلي آمد. صورت كاشفي رو به ما بود و نديد كه چه‌طور وقتي عاطفه نزديك سركارگر رسيد، سركارگر به سرعت كاغذي روي چشمش گذاشت و شكمش را مثل آقا ولي جلو داد. آقا ولي ديد و كاش نمي‌ديد، كه چگونه سينه‌هاي لرزان عاطفه يكي از ليوان‌ها را روي خاك غلتاند.دوغ را خورده نخورده رفتيم طرف سالن‌ها. كاشفي گفت:«يك دسته از مرغ و خروس‌ها زودتر از بقيه حذف مي‌شوند، و اين برخلاف طبيعت‌شان هم نيست. دقت كه بكنيد، خودتان مي‌فهميد. آن‌هايي كه وقت مردن‌شان رسيده از بقيه هراسان‌تراند. مثلا تا در سالن باز مي‌شود فوري برمي‌گردند طرف آدم و حتا چند قدمي مي‌آيند جلو.»سالن اول، پر از مرغ‌هاي يك‌دست سفيد بود كه از سر و كول هم بالا مي‌رفتند. دو جفت چكمه‌ي لاستيكي سياه هم كنار در افتاده بود. كاشفي گفت:«اين‌ها گوشتي‌اند. چاق مي‌شوند چون چاره‌ي ديگري ندارند. آقا ولي بايد هر روز تعدادي از اين‌ها را سر ببرد. گاهي واقعا سخت‌ست. بعضي‌ها وقتي به كشتن مي‌افتند، يعني چشم‌شان به خون مي‌افتد نمي‌توانند جلو خودشان را بگيرند. يك وقت چشم باز مي‌كنند مي‌بينند، عوض استفاده رساندن به ما ضرر هم زده‌اند. بايد حوصله داشت. همين طور علاقه و انضباط.»با اشاره به چكمه‌هاي كنار در، به آقا ولي گفت:«پوشيدن اين‌ها براي جلوگيري از انتقال ميكروب ضروري‌ست. بپوش و برو يكي را بگير.»آقا ولي نگاهي ملتمسانه به من كرد. بعد چكمه‌اي برداشت كه اندازه‌اش نبود:«پام نمي‌رود. اين‌ها كه خيلي كثيف‌اند.»«آن يكي را كه بزرگ‌ترست بپوش. داخلش تميزست.»آقا ولي پوشيد و گشادگشاد رفت وسط مرغ‌هايي كه از سر راهش فرار مي‌كردند.كاشفي گفت: «آن مرغي را كه تاجش شل شده و دارد چرت مي‌زند بگير.»آقا ولي مرغ را گرفت و آورد.كاشفي گفت: «ببين اين مرغ كم خون‌ست. بعيد نيست كه انگل داشته باشد. ولي چون هنوز گوشتش فاسد نيست، حذفي سودآورست.»مرغ را گرفت و آهسته زمين گذاشت:«به حذف كردن مثل يك كار نگاه كن. همان‌قدر سر ببر كه احتياج داريم. همان‌قدر كه سفارش گرفته‌ايم.»برگشت به طرف من و مثل كسي كه بخواهد رازي را فاش كند، آهسته گفت:«آقا ولي، اينجا بايد نه عاشق كارش باشد، نه ازش متنفر، آدم كوكي ... ربات ...»***صبح، وقتي كه نزديك كولر ايستاده بوديم، بعد از آن كه به آقا ولي اطمينان دادم كه مواظب كبوترها هستم، او خاطره‌اي تعريف كرد از همسايه‌ي رو به رويي‌اش كه آن طرف حياط، اتاقي اجاره كرده بود. دلم گرفت و تعجب كردم كه چرا تا به حال به من نگفته بود. حدود دو ماه پيش، آن همسايه به خانواده‌ي آقا ولي سپرده بود كه در غيبتش به قناري‌هايش آب و دانه بدهند، و آن‌ها فراموش كرده بودند. زن آقا ولي يادش نمي‌آمد كليد اتاق را كجا گذاشته و ... آقا ولي در جواب همسايه‌ي تازه از سفر آمده گفته بود: «خجالت‌زده‌ام. مي‌شنيدم قناري‌ها جيك‌جيك مي‌كنند، ولي يادم نمي‌آمد چه كار بايد بكنم. كاش پسرم بود، مي‌سپرديم دستش.»***توي سالن بعدي به توصيه‌ي كاشفي همه چكمه پوشيديم. رفتيم بالا سر يكي از ماشين‌هاي جوجه‌كشي. كاشفي از سبدي كه كنار ماشين بود، سه تا تخم‌مرغ برداشت. گفت:«دولت از مرغداري حمايت مي‌كند. تازه‌ست بخوريد.»تخم‌مرغ‌ها هنوز گرم بودند. شكستيم و من سفيده و زرده را مخلوط سر; كشيدم. توي تخم‌مرغ آقا ولي لكه‌ي خون بود. نخورد. خم شد و به جوجه‌اي خيره شد كه تازه سر از تخم درآورده بود. جوجه با شتاب به سمت محفظه‌ي شيشه‌اي دستگاه مي‌دويد.كاشفي گفت: «رسما كه وارد كار شدي، خودت معني چيزهايي را كه گفتم مي‌فهمي. خلاصه اين كه بايد مرغ‌هايي را كه قابليت تخم‌گذاري يا گوشتي شدن دارند، شناسايي بكني. حذفي‌ها را هم كنار بگذاري. ما همه‌شان را با حلقه‌هاي رنگي پاهاشان مي‌شناسيم. آن يكي را نگاه كن. همان خروسي كه تاجي برجسته دارد، شماره‌اش دويست و سي و پنج‌ست.»آقا ولي عينكش را برداشت و با انگشت دو گوشه‌ي چشمش را پاك كرد:«من قبل از اين‌ها بايد به اين شغل‌ها فكر مي‌كردم نه حالا سر پيري ...»با دهاني نيمه‌باز و سينه‌اي خالي شده از نفس، كتش را درآورد و دستش گرفت.كاشفي گفت: «اتفاقا بد نيست از همين امروز مشغول شوي. دو روزست كه برنامه‌ي ما به هم خورده. اگر آماده‌اي براي دستگرمي چندتايي سر ببر. مرغ‌هاي گوشتي اين هفته را تا حالا بايد مي‌فرستاديم بازار.»آقا ولي نگاهم كرد و آمد كه كتش را بدهد دستم. كاشفي خنديد:«سالنش جداست. عجله نكن.»چكمه‌ها را كنديم و بيرون آمديم. كارگري كف كاميون را جارو مي‌زد. چند نفر ديگر هم با قفس‌هاي توري، مرغ و خروس‌ها را جابه‌جا مي‌كردند. همه به احترام حضور كاشفي، لحظه‌اي دست از كار كشيدند تا ما رد شديم. پشت كاميون فضاي باز و بيشه مانندي بود، كه چند جايش در كرت‌هاي كوچك و بزرگ، سبزي و صيفي كاشته بودند. بويي مي‌آمد. آقا ولي دماغش را جمع كرد و خاراند و من به زبان آمدم.كاشفي گفت: «اين بوها را همه‌ي مرغداني‌ها دارند. هرچه‌قدر سبزي و صيفي مي‌كاريم، چون محل قديمي‌ست باز هم بتونش بو مي‌دهد. بوي همين خون و كثافت مرغ‌ها و خروس‌هاست. عادت مي‌كنيد. حالا برويم كشتارگاه.»كپه‌اي خاك اره و پوشال سر راه بود. برگ بيشتر درخت‌هاي آن قسمت از بي‌آبي خشكيده بود و آشيانه‌ي پرنده‌ها بر شاخه‌هاي بلند چنار، لخت و بي‌حفاظ مي‌نمود. لكه‌ي ابري، مثل لحافي ضخيم از پر در آسمان بود. گاهي با نسيمي كه مي‌وزيد، شاه‌پرهاي قديمي از قفس‌هاي اسقاطي بيرون مي‌ريخت و معلق مي‌شد در هوا. كمي جلوتر، چند بوقلمون و دو كلاغ، كنار كپه‌هاي ماسه و گوش‌ماهي، مي‌چرخيدند و به زمين نوك مي‌زدند. بوقلمون‌ها ماهيچه‌هاي شل و ول گردن‌شان را از بالاي سينه تا زير غبغب به سرعت مي‌جنباندند.كاشفي گفت: «آزادشان گذاشته‌ايم كه نيرو بگيرند. گاهي تخم‌مرغ زيرشان مي‌گذاريم و كار يك ماشين جوجه‌كشي را مي‌كنند. اين‌جا همه در خدمت يك هدف‌اند؛ توليد بيش‌تر هزينه‌ي كم‌تر.»آقا ولي گفت: «حالا كاري به بويي كه مي‌آيد نداريم. زمين اين‌جا، جان مي‌دهد براي كشاورزي. حيف كه دست من نيست، والا از هر وجبش طلا در مي‌آوردم.»كاشفي گفت: «اتفاقا تو فكرش هستم. منتها كشاورزي برخلاف مرغداري برنامه‌ريزي بلندمدت لازم دارد.»ما كه نزديك شديم، كلاغ‌ها به طرف بلندترين شاخه‌هاي درخت‌ها پريدند. به منقار يكي‌شان چيزي چسبيده بود كه با نشستن روي شاخه، افتاد. پيش از مان چند موش خاكستري بزرگ به محل رسيده بودند. كفل و پوزه‌ي خون‌آلودشان به تندي مي‌جنبيد. دم‌هاشان رو به بالا بود و چيزي را مي‌جويدند. با ديدن ما، با اكراه كنار كشيدند. انگار كه گوشه و كنار منتظر هستند تا ما رد بشويم و دوباره برگردند. جلو ما، گردن مرغي بود تازه ولي خاك‌آلود كه بيش‌تر گوشتش جويده شده بود. پشت كپه‌ي ماسه و گوش‌ماهي، چند قطعه‌ي ديگرِ گوشت از زير خاك بيرون افتاده بود. كاشفي پيپش را روشن كرد:«مي‌بيني آقا ولي، اين كارگرهاي بي‌انضباط، آن‌قدر زمين را چال نكرده‌اند كه جك و جانورها نتوانند نوك بزنند. چاره‌اي هم نيست. بايد صبر كرد تا تنورهاي مخصوص تعمير شود. ولي نبايد با نيامدن يك كارگر، گوشت‌هاي قابل مصرف به اين روز بيفتد. بايد به هر قيمت كه شده رساند به محتاجش. وقتي ما ته سفره را مي‌تكانيم براي مرغ‌ها، يا يك بند انگشت نان را از زمين برمي‌داريم و روي چشم مي‌گذاريم، معني‌اش جلوگيري از اسراف‌ست.»آقا ولي خنديد: «اين شكم من از حيف حيف‌هايي كه سر سفره‌ي غذا مي‌گويم اين‌قدر بزرگ شده. هي زن و بچه‌ها نخوردند و من گفتم حيف‌ست و خوردم.»آن طرفِ نارون، دو گاوميش با شاخ‌هاي برگشته و سرهاي خم‌شده به جلو، علف مي‌چريدند. يكي‌شان كه گاهي ماغ مي‌كشيد، يك‌باره دست‌هايش را بلند كرد و روي كمر آن ديگري گذاشت.كاشفي گفت: «قديم اين‌جا گاوداري مجهزي هم داشته. آقا شجاع تو اين كارها نابغه بود. نابغه‌اي بين‌المللي كه حتا از اعراب زمين مي‌خريد و براي اسرائيلي‌ها مرغداني و گاوداري مي‌ساخت. اين باغ، بعد از فوتش مدتي بلااستفاده ماند، تا اين‌كه من آمدم. من هم كه هنوز فرصت نكرده‌ام به همه جاش رسيدگي كنم. اين سركارگر و سرايدار هم با وجود سابقه‌اي كه دارند، دل نمي‌سوزانند. اگر از ترس سالي يكي دو ماه حقوق و مزايا نبود، تا حالا صد دفعه اخراج‌شان كرده بودم.»صداي بگومگوشان از پشت سر مي‌آمد. سركارگر همراه مرد لاغراندامي به ما رسيد. مرد موقع راه رفتن كمي پاش را مي‌كشيد، و شانه‌اش را جلو مي‌داد. مثل ميراب‌ها پيراهن بلند و بي‌يقه تنش بود و يكي از پاچه‌هاي شلوارش را بالا زده بود. عاقله مردي بود آفتاب سوخته. با ريش چند روزه. سركارگر نزديك‌تر آمد:«آقا از دست سربه‌هوايي اين نعمت‌الله خسته شدم. چهل‌تا از مرغ‌هاي تخمي را اشتباهي گذاشته تو كشتارگاه. مي‌گويم چرا حواست را جمع نمي‌كني؟ مثل سگ پاچه‌ام را گرفته كه بيا برويم پيش آقا. خب اين آقا ...»نعمت‌الله گفت: «آقا از اين كارگرها بپرس. همه مي‌دانند كه من آدم دروغگويي نيستم. خودش گفت، اين چهارتا قفس را ببر كشتارگاه. نگاه كردم ديدم گوشتي نيستند. نكردم در جا بگويم اشتباه مي‌كني. حالا كه مي‌پرسم چرا به ارباب ضرر مي‌زني؟ خودش را زده به كوچه‌ي علي چپ. دست پيش را گرفته كه پس نيفتد. با زعيم بخت برگشته هم همين جامغولك‌بازي‌ها را درآورد كه به آن روز افتاد.»كاشفي گفت: «خسته شدم. واقعا از دست شماها خسته شدم. چرا هميشه مثل سگ و گربه به هم مي‌پريد؟»نعمت‌الله گريه‌اش گرفت:«آقا به خدا به اين‌جام رسيده. يك روز بيا بشين سفره‌ي دلم را باز كنم. اين‌جا هيچي سر جاي خودش نيست. صد رحمت به گذشته ...»كاشفي گفت: «حالا به جاي گريه و زاري برو مرغ‌هاي تخمي را برگردان سر جاش. شما هم دو تا كارگر بفرست بالا.»برگشت به طرف آقا ولي: «بين آدم ناچارست با چه كساني سر و كله بزند؟ تازه اين يك چشمه‌اش بود. مردكه، سرِ چهل‌سالگي يك دختربچه گرفته، چند سال باهاش بغ‌بغو كرده و حال كه ديگر ... ازش برنمي‌آيد دختره شده بلاي جانش، و هيچي سر جاي خودش نيست.»آقا ولي گفت: «شما خودتان صاحبكاريد، مي‌دانيد كه اين بيچاره تقصيري ندارد. زن گرفتنش يك طرف، ولي تو كار شده مثل يك قاب دستمال آبدارخانه.»سالن كشتارگاه در پنجاه قدمي و لب خاكريز دره‌ي سرسبزي بود كه امتدادش به سالن‌هاي مرغداني مي‌رسيد. جاي دو پنجه‌ي خوني به بالاي ديوار سيمان سفيدش نقش بسته بود. انگار كه مرد بلندقدي با دست‌هاي گشوده و پنجه‌هاي خوني، محكم زده باشد به ديوار. انگشت‌ها از هم فاصله داشت و در فاصله‌ي دو پنجه‌ي خوني، با خطي خوانا نوشته شده بود «يادت بخير زعيم» و كنارش پرنده‌ي كوچكي ديده مي‌شد كه با ظرافت منحني بالش ترسيم شده بود. آقا ولي هم ديد و سر تكان داد. مي‌خواستم از احوال زعيم چيزي بپرسم و نپرسيدم، مبادا كه تو ذوق آقا ولي بخورد.مرغ‌ها و خروس‌ها روي كف صاف و سيماني سالن، از سر و كول هم بالا مي‌رفتند. گوشه و كنار، دانه‌هايي بود كه بخورند. و آبدان‌هاي قراضه‌اي كه از جداره‌اش بالا بروند.كاشفي گفت: «دارد دير مي‌شود. چكمه‌ها را بپوش، دست به كار شو. روپوشِ كار به آن ميخ گوشه‌ي سالن‌ست. چاقو هم كنار بشكه‌ي آب ... آن هم قيف مخصوص. بردار برو لب چاله‌ي فاضلاب. تا مشغول بشوي كارگرهاي پَركن و شكم‌خالي‌كن هم پيداشان مي‌شود.»چكمه‌ها بلند و خوني بود. آقا ولي كه پوشيد تا بالاي زانويش رسيد. آستين پيراهنش را بالا زد و از وسط مرغ‌ها و خروس‌ها به آن طرف سالن رفت. بند روپوش چرمي مشكي را به گردن انداخت، و نخ دو طرف را به پشت كمرش گره زد و آمد جلوي ما ايستاد. خواستم بخندم كه به ابروهايش چين افتاد. نوك چاقوي دسته شاخي را آرام آرام به لبه‌ي چكمه‌اش مي‌زد:«پس قسمت اين بوده كه مِن بعد، روزي ما قاطي گه مرغ‌ها باشد؟»كاشفي گفت: «ما بيرون هستيم. مواظب باش زخمي‌شان نكني. درست يك بند انگشت زير غبغب.»دست مرا كشيد و برد بيرون. كارگرها با لباس‌كارهاي سورمه‌اي، از كنار ما گذشتند و توي سالن رفتند.كاشفي گفت: «من هيچ‌وقت از نزديك نگاه نمي‌كنم. دلم ريش مي‌شود. سر و صدايي كه راه مي‌اندازند، اعصابم را خط‌خطي مي‌كند. كار خيلي مشكلي‌ست كه فقط به درد صفركيلومترها مي‌خورد. آقا ولي خوب‌ست اگر قبول كند.»پشت به پنجره ايستاد و پيپش را كبريت كشيد. به دار و درخت و به منظره‌ي رو به رو نگاه مي‌كرد ... آقا ولي وسط سالن، تيغه‌ي براق چاقو را آرام آرام و ريز به پشت ناخنش مي‌كشيد.گفتم: «اين هم آدم جالبي‌ست. پسرش شنيده مي‌خواهم براي پدرش كار پيدا كنم، فوري نامه نوشته كه اگر قصد كمك به پدرم را داريد، بگذاريد خودش انتخاب كند، والا دلخور مي‌شود. بعد مَثَل زده كه چون دوست ندارد توي اداره كار كند، مرتب به مادرش غر مي‌زند و به روح پدر او فحش مي‌دهد.»كاشفي برگشت رو به پنجره:«خيلي از مردم چون امكانات ندارند، سر جاي خودشان نيستند. نگاه كن، مردي با اين هيكل بايد مستخدم اداره باشد؟ فيزيك بدنش جان مي‌دهد براي سلاخي.»يكي از كارگرها شعله‌ي زير بشكه‌ي آب و دستگاه پركني را تنظيم مي‌كرد. كاشفي زد به شيشه و اشاره كرد به آقا ولي كه شروع كند، و او اولين مرغي را گرفت كه نزديكش بود. تا راست شكمش بالا آورد. بال بال زدن و صداي قدقدش را با خشونت خواباند. قوس دو كتف و سر شاهپرهايش را ميزان كرد و زير پاي چپش گذاشت. كاكل مرغ را گرفت و سرش را لبه‌ي چاهك خم كرد. منتظر بودم مثل مرغ‌فروش محله، چاقو را افقي بكشد، و بعد، لاشه را كه در خون دست و پا مي‌زند، با سر بيندازد توي ظرف قيف‌مانندي كه ته باريكش به لبه‌ي فاضلاب مي‌رسيد. بعد يكي از كارگرها مرغ را بردارد و توي بشكه‌ي آب جوش فرو بكند. داغ داع و آب‌چكان بگذارد روي دستگاهي كه پروانه‌هاش به سرعت دور خود مي‌چرخند. كارگر ديگري هم تودلي‌هاي مرغ را بشويد و خيس‌خيس بگذارد توي كيسه‌ي نايلوني كه حالا چندتايش را آماده كرده بودند ...همه به آقا ولي چشم دوخته بوديم، و او بالاي سر مرغ خم شده بود. چاقو را گذاشته بود يك بند انگشت زير غبغب و نگاهش مي‌كرد. كجاها بود و چه‌ها مي‌ديد، خدا مي‌داند.كاشفي گفت: «چرا اين‌قدر لفتش مي‌دهد؟»هر دو رفتيم بالاي سر آقا ولي، و او انگار كه از خواب بيدار شده باشد، لبخندي زد و مرغ را رها كرد. مرغ از پيش پايش جست زد و با قدقد بلند پر كشيد به طرف انتهاي سالن. خروسي زد زير آواز و به طرفش دويد.آقا ولي گفت: «هنوز دستم به فرمان نيست. شايد از فردا صبح شروع كنم.»خجالت‌زده بود. كاشفي چاقو را از دستش گرفت و داد دست كارگري كه كيسه‌هاي نايلوني را آماده مي‌كرد:«بيا شانست گفت كه اين بابا توزرد از آب درآمد. اين دفعه خل بازي دربياوري اخراجي.»آقا ولي پيش‌بند را باز كرد و به كارگر داد. عينكش را برداشت و چند كف دست آب از شير ظرفشويي زد به صورتش، و به كارگري نگاه كرد كه حالا داشت ساعت و انگشتري طلايش را به كارگر ديگر مي‌سپرد. من هم لحظه‌اي خيره‌ي دماغ نوك‌تيز و چشم‌هاي ريز و سرخ كارگر شدم كه عجيب شبيه خروس لاري و جنگنده بود.هر سه بيرون آمديم. كاشفي به كارگر اشاره كرد كه شروع بكند، و او خروسي را از گردن گرفت و چاقو را زير غبغبش كشيد. به كاشفي نگاه كرد. وقتي چشم‌هاي منتظر او را ديد، تنه‌ي خروس را انداخت زير پيشخان و سرش را پرت كرد طرف شيشه‌ي پنجره و قاه قاه خنديد.كاشفي: «يادش به خير. زعيم هم گاهي يادش مي‌رفت كه نبايد سر را از تن جدا كند. اولين بار از شدت هيجان سر مرغ را پرت كرد رو به سقف و يك لامپ را شكست.»مثل كسي كه خاطره‌اي را بازگو مي‌كند، ادامه داد:«من خوشم نمي‌آمد، اما وقتي مي‌خواند، صداش توي اين دره مي‌پيچيد. كارگرها دست از كار مي‌كشيدند. طفلك اين آخري‌ها ساكت شده بود. نبايد سر به سرش مي‌گذاشتند. اين سركارگر پدرسوخته زن و بچه‌اش را خيلي اذيت كرد ... خب دارد غروب مي‌شود.»رفت توي سالن و خروس سربريده را كه جدا از بقيه افتاده بود، توي كيسه‌ي نايلوني گذاشت و بيرون آورد. داد دست آقا ولي و گفت كه ميهمانش باشد. آقا ولي قبول نمي‌كرد، با اصرار كاشفي پذيرفت ... نرمه باد هنوز مي‌وزيد. گاوميش‌ها ماغ مي‌كشيدند و سكوت سنگين انتهاي باغ و ديوارهاي بلند دالبر دالبر را مي‌شكستند. خروسي كه بي‌وقت مي‌خواند، گاهي صدايش مي‌بريد. چند شاخه‌ي درخت، مثل ماري خشكيده، زير پاي ما لغزيده و خرد شد. همان بو كه قبلا مي‌آمد، دماغ را مي‌آزرد. كارگري بوقلمون‌ها را به طرف قفس‌هاي مخصوص مي‌برد. بوقلموني از دست او مي‌گريخت. نور چراغ از پنجره‌ي سالن‌ها سوسو مي‌زد. لامپ پرنوري كه بالاي حوض آويزان بود، چشمك مي‌زد. سركارگر ميان عده‌اي از كارگرها به كاپوت ماشين كاشفي تكيه داده بود و با هيجان چيزي را تعريف مي‌كرد.كاشفي گفت: «بگو حقوق باشد براي هفته‌ي بعد.»به آقا ولي گفتم: «بيا شام مهمان ما باش.»گفت: «هان؟ آهان ... نمك‌پرورده‌ايم. اگر داري يك سيگار به‌ام بده.»سيگار را آتش زدم و پرسيدم كه چرا تو فكر است. گفت: «فعلا به كارمندهاي اداره نگو كه كار گرفتم.»كاشفي گفت: «برو بپرس ببين با كدام يكي از كارگرها هم‌مسير هستي. بعضي‌ها ماشين دارند.»ماه در استخر ريز ريز شده بود و مل براده‌هاي نقره روي هم مي‌لغزيد. سر ستون‌ها و كنگره‌هاي عمارت اربابي همچنان سنگين و خاموش مي‌نمود. نزديك دروازه‌ي باغ، كاشفي بوق زد. سگ پارس كرد و نعمت‌الله از پشت پرده‌ي جلو اتاقش بيرون آمد. دمپايي صورتي زنانه پاش بود و از عاطفه خبري نبود.كاشفي گفت: «فردا اول وقت بيا پيشم ببينم چه مرگت شده.»همين كه از در باغ آمديم بيرون، برگشتم يك بار ديگر آقا ولي را ببينم. عينكش را برداشته بود و دنبال ماشين مي‌دويد ...




آقا بالا

نوشته ی صادق هدایت
ملاحقنظر تمام روز توبره بدوش، عرق ریزان و عصا زنان دور کوچه پس کوچه های تهران فریاد می زد: " آی زری، یراق، کلاه، قبا، آرخلق می خریم. نمد کهنه، لحاف کهنه، گلیم پاره می خریم."سرِ شب که به خانه برمی گشت، توبره اش را خالی می کرد و چیزهایی که خریده بود یکی یکی با احتیاط برمی داشت، وزن می کرد، بو می کرد، وارسی می نمود و پشت و روی آن را با دقت دم چراغ می دید تا مبادا کلاه سرش رفته باشد.بعد سرِ قیمت آنها با زنش سارا مشورت می نمود، چه او هم مثل شوهرش دلال بود و از این قبیل کارها سررشته داشت.اغلب پس از تبادل افکار از روی رضایت ریش بزی خاکستری اش را تکان می داد، و چشم های ریزه ی پر مکرش از لای پلکهای ناسور از خوشحالی می درخشید.یک روز غروب که وارد خانه شد، دید دسته ای از خویشانش در حیاط کوچک او جمع شده بودند، صدای آه و ناله ی سارا گوش فلک را کر می کرد.ربقا خاله اش او را که دید جلو دوید و گفت:"مشتلق مرا بده زنت پسر زاییده!"ملاحقنظر به عصایش تکیه کرد، پشت خمیده ی خود را راست کرد و لبخند روی لب‌های قهوه ای رنگ باریکش نقش بست.بعد آه عمیقی کشید و از خوشحالی اشک در چشمانش پر شد. سه شب و سه روز جشن گرفت. شیلان کشید، داد در مسجدشان به آواز بلند تورات خواندند و برای شام دوتا کله ماهی خرید.اسم مولود جدید را آقابالا گذاشت و از فردا اهل محله در راه و نیمه راه جلو او را می‌گرفتند و تبریک می گفتند. ملاحقنظر از این پیش آمد دو سه سال جوان شد. با گام‌های محکم راه می ر فت، زبان را دور دهانش می گرداند و می گفت:"زری، یراق، کلاه، قبا، آرخلق، زیرجامه می خریم. نمدکهنه، گلیم پاره، دشک کهنه، لحاف پاره می خریم."حق هم داشت، هرکسی به جای ملاحقنظر بود و سر شصت و شش سالگی از زن چهل و چهارساله اش بچه پیدا می کرد آنهم پسر، خدا را بنده نبود. حالا ملاحقنظر اجاقش روشن شده بود، درِخانه اش باز می ماند و بعد از خودش پولی را که با خون جگر جمع کرده بود پسرش به جریان می انداخت و بر آن می افزود، از آن روز به بعد او و زنش فکر و ذکری نداشتند مگر آینده ی آقابالا.شبها با سارا در این خصوص صحبت می کرد، چیزی که او را متوحش کرده بود این بود که روزگار تغییر کرده بود، راههای پر منفت تری رندان پیدا کرده بودند. دلالیِ دور خانه ها تبدیل شده بود به مغازه های بزرگ؛ "کهنه قبازری- آرخلقی" اسمش را عتیقه فروش گذاشته بود: معامله های بزرگ بزرگ می شد. چیزهای صد دیناری یک لا دولا فرخته می شد، ملاحقنظر این ترقی را حس کرده بود.می دانست که او و زنش قدیمی اند و کسب آنها قدیمی است.ولی از طرف دیگر عشق زندگی آباء و اجدادی او را پای بند محله کرده بود؛ و هروقت این خیالات برایش پیدا می شد مثل این بود که از غیب صدایی سرِزبانی به او می‌گفت:"هرکه از محله رفت هُرهُری مذهب شد!"...از این رو ملاحقنظر میل داشت که آقا بالا تورات خوان شود که هم به درد دنیا و هم به درد آخرش بخورد، ولی سارا که چشم و گوشش باز شده بود و در خانه ی اعیان رفت و آمد داشت، متجددتر از شوهرش بود. عقیده اش این بود که به آقابالا سرمایه بدهند و در خیابان های خوب شهر مغازه ی خرازی بازبکند. اول که بچه زبان بازکرد گفت: "پول!" و این مایه ی امیدواری پدر و مادرش شد، فهمیدند که تخم حلال است. ولی مباحثه ی پیشه ی آینده ی آقابالا تا سالها بین حقنظر و زنش به طول انجامید.وقتی که آقابالا شش ساله شد، اغلب نصایح پدرش را راجع به ثروت، پول، ترتیب بدست آوردن آن، جلب مشتری، طرز چانه زدن، بازارگرمی، جنگ زرگری و غیره با گوش و هوش می شنید و در همان سن لایق بود که با اقتصادیون درجه اول دنیا داخل مباحثه بشود.یک شب ملاحقنظر خوشحال تر از همیشه با کولباره ی بزرگش وارد خانه شد و به عادت معمول یکی یکی چیزهایی را که به چنگ آورده بود از توی توبره بیرون می‌آورد و به پسرش نشان می داد. قیمت خرید و فروش آنها را برای او تشریح می‌کرد. در این بین سارا و ارد اتاق شد.ملاحقنظر برای اولین بار در زندگی اش خندید و سه تا دندان کرم خورده ی زرد از دهنش بیرون آمد و گفت:" نمی دونی چی گیر آوردم...یک تیکه جواهر!"سارا چشمهایش برق زد و گفت:" بده ببینم."ملاحقنظر از جیب فراخش یک سر قلیان مرصع که دور آن نگین های سبز و سرخ بود درآورد و با دست لرزان به سارا داد.سارا جلو چراغ نکاهی به آن کرد و هراسان پرسید:" چند خریدی؟"" نوزده زار و سه شاهی."" مرا مسخره کردی؟"" هان...؟"" این که اصل نیست."" جان آقابالا؟"" خاک به سر خرت بکنند. مگر ریشت را توی آسیاب سفید کردی؟ نمی بینی بدل است؟"ملاحقنظر رنگ گچ دیوار شد. سه مرتبه گفت: "اوی" و "ووی، ووی" و سکته کرد.سارای بیچاره بیوه شد، به جوانمرگی شوهرش گریه کرد. از دل و دماغ افتاد و خانه نشین شد. هزار و هفتصد تومان و چهار هزار پس انداز مرحوم ملاحقنظر و پانصد تومان دارایی خودش را به اضافه ی دو قلابه الماس و یک سینه ریز مروارید و یک سرقلیان مرصع که فروخت تومانی دو عباسی تنزیل داد و همه ی وقت خودش را با یک دنیا آرزو صرف شمردن پول و تربیت یکی یکدانه اش کرد.آقابالا نه شبیه پدرش بود و نه شبیه مادرش. دوتا چشم تغار بی حالت داشت میان یک صورت گرد و مثل این بود که یهوه از تعجیلی که در خلقت او داشته بینی او را کج کار گذاشته بود ولی به نظر مادرش آقابالا از حسن تمام بود. و به همین جهت می‌خواست هرچه زودتر دست او را جایی بند بکند تا پسرش از راه درنرود.برای این کار، پیوسته با ریش سفیدان محله مشورت می کرد. مخصوصاٌ یک روز رفت پیش ملا اسماعیل جادوگر و فال گرفت. ملا اسماعیل خط‌هایی روی کاغذ کشید، لای کتاب عبری را باز کرد و سرنوشت آقابالا را این طور مختصر کرد:" طالع آقابالا مثل طالع حضرت یوسف است. یوسف بیچاره اسیر شد اما آخرش خلاص شد و کارش بالا گرفت. به طوری که به او حسد می بردند."بالاخره سارا فکرهایش را جمع کرد و آقابالا را سپرد به ملا اسحاق نزدیک خانه شان که دکان کهنه ورچینی داشت ولی برخلاف انتظار سر هفته نکشید که ملا اسحاق پیش سارا از دست آقابالا یخه اش را پاره کرد و آب پاکی روی دست او ریخت و گفت:" بیخود زحمت نکش. این بچه چیزی نمی شود، جوهر ندارد. چون دیروز کاسه ذرتی را با صد دینار شیره شکسته."سارا با چشم گریان و دل بریان جریمه را پرداخت. بعد فکر کرد که آقابالا چون ته صدایش بد نیست برای خواندن تورات خوب است و او را به دست خاخام محله سپرد. یک ماه نگذشت که خاخام او را جواب داد و در مدت یک سال که آقابالا را به دکان زرگری، رفوگری، عتیقه فروشی، خرازی و حتی به جادوگر محله هم سپردند و به طلاشویی هم فرستادند، همه جا آقابالا را با افتضاح بیرون کردند و همه استادان فن از دست او به تنگ آمدند.آن وقت سارا پی برد که پسرش نا اهل است و پشتکار ندارد. بعد بنا به رأی ریش سفیدان محله او را به مدرسه برد و سفارش های سخت کرد.چیزی که غریب بود گوش شیطان کر آقابالا هر روز صبح زود ناهارش را برمی‌داشت و به مدرسه می رفت، شب‌ها دیر به خانه برمی گشت. مادرش خوشحال بود که اقلاٌ این دفعه آقابالا پشتکار پیدا کرده و شاید چند کلمه زبان فرنگی یاد بگیرد که به درد آینده اش بخورد.علت دیر آمدن آقابالا را هم این طور تعبیر می کرد که تمام روز را درس خوانده و خسته شده، عصرها با بچه های مدرسه به گردش می رود. ازاین رو پاپی او نمی شد.یک روز ننه طاووس دلال آمد به خانه و با اصرار و ابرام سارا را برای عروسی پسرش میرزا لقمان وعده گرفت. سارا هم به عروسی خانه رفت. نزدیک غروب بود که چهار نفر مطرب مرد با دنبک و تار وارد خانه شدند. به محض ورود کنار دیوار نشسته و رِنگ گرفتند: " دیشب که بارون اومد، خدا ای جانم، یارم لب بون اومد، خدا ای امان..."در این بین پسر ده دوازده ساله ای که لباس مخمل ارغوانی خواب و بیدار پوشیده بود با کمربند نقره رنگی که به دستش گرفته بود، قر کمر می آمد، ریسه می رفت، معلق می زد، موهای سرش را از این طرف به آن طرف می ریخت و چشمک می زد. زنها و مردها دست می زدند و غیه می کشیدند ولی در این میان سارا بی اختیار نعره کشید:" آقابالا الاهی داغت به دلم بماند این تویی؟"قر تو کمر آقا بالا خشک شد، صورتش را با هردو دست پنهان کرد. همه اهل مجلس بهم ریختند، دسته ی مطرب با تار و دنبک خودشان جیم شدند. آقابالا هم گم شد. ولی سارا از شدت اضطراب غش کرد و آن میان افتاد. همه دور سارا جمع شدند، بعد از آن که به هوش آمد شموئیل پسرعموی پدرش افتان و خیزان او را به خانه رسانید و در راه سرگذشت آقابالا را برایش نقل کرد که دو سال است میرزا آقای معروف که سردسته ی مطربهای محله است آقابالا را گول زده و در دسته ی خودش برده و از آن وقت تا به حال آقابالا به بهانه ی مدرسه در محله های بالای شهر کارش رقاصی است. امروز به طور اتفاق دراین محله رسید و دمش توی تله افتاد. سارا فاصله به فاصله نفرین های آبدار به پسرش می کرد. بعد از آن که شموئیل رفت سارا با چشم‌های قرمز واسوخته اش مدتها به بدبختی خودش گریه کرد. گیسش را چنگه چنگه کَند. اتفاقاٌ در این شب آقابالا مست و لایعقل دیرتر از معمول به خانه آمد و شام نخورده خوابید. فردا صبح همین که آقابالا آمد برود سارا جلو او را گرفت و گفت: " می خوام هفتاد سال سیاه به مکتب نری. من خودم می دانم. خاک به سرت کنند. حیف آن زحمت‌ها که من به پایت کشیدم، عاقت می کنم، برو از همسالهای خودت یاد بگیر. میرزا خلیل نصف تو است. صاحب دوهزارتومان ثروت است. تو برو پای دنبک برقص!"آقابالا با تغیر از خانه بیرون رفت. هژده سال اثری از آثار آقابالا پیدا نشد. هرچه مادرش از این و آن سراغ او را می‌گرفت کسی نمی دانست چه به سرش آمده. سارای بیچاره با چشم‌های سرخ واسوخته در خانه ی کثیف خود منفعت پول‌هایش را می خورد و از فراق آقابالا گریه می کرد.یکی از روزها ملا اسحاق افتان و خیزان به خانه ی سارا آمد. دستمال چرکی را باز کرد و از میان آن یک بغلی خالی عرق درآورده گذاشت جلو سارا. سارا پرسید:" این چه چیز است؟"" می دانی رویش نوشته: شرکت آقابالا و اولاده کمپانی لیمتد."" آقابالا اولاده چی یه؟"" آقابالا در قزوین کارخانه ی عرق کشی بازکرده."" آقابالا را می گویی؟"" دیروز از قزوین آمدم، پسرت را آنجا دیدم. از لنگه کفش کهنه عرق می گیرد. گفت مرحوم پدرم می گفت باید از آب روغن بگیری."" آقابالا را می گویی؟"" آره آقابالای خودمان، ماشاءاله مرد بزرگ گردن کلفتی شده، دوتا بچه هم پیداکرده و تجارتخانه ای دارد که ده هزارتومان سرمایه تویش خوابیده، من چون بی طاقتی شما را می دانستم ازش پرسیدم که چطور شد یک مرتبه در محله گم شدی. برایم نقل کرد: " میان خودمان باشد، با یک تاجر قزوینی رویهم ریخته و همان روز که با ننه ام حرفم شد رفتم به قزوین. یک سالی پیش او ماندم بعد سرمایه ای به هم زدم و این دکان را باز کردم."" آقابالا را می گویی؟"" مگر عکسش را روی بغلی نمی بینی؟"روی بغلی عکس مضحکی بود با چشمهای وردریده و دماغ کج. سارا بغلی عرق را برداشت، بوسید، به دلش چسباند و از ذوق گریه کرد. تا مدتی بغلی عرق را جلوش گذاشته بود، نگاه می کرد و خودش را خوشبخت ترین مردم دنیا حس می کرد. شب را از ذوق خوابش نبرد. فردا صبح زود کولباره اش را برداشت و رفت پنج قران داد روی یک اتومبیل باری نشست. تنگ غروب همان روز خسته و مانده در قزوین پیاده شد. پرسان پرسان" تجارت خانه ی آقابالا و اولاده" را پیدا کرد.جلو مغازه ی بزرگی رسید. همین که وارد شد دید مرد گردن کلفتی دست توی جیب جلیقه اش کرده پشت میز نشسته و دوتا بچه ی مفینه ی کچل آنجا راه می رفتند. سارا جلو رفت. بغلی عرق را روی میز گذاشت و گفت:" آقابالا توئی؟"" ننه جون اینجا چکار می کنی؟"سارا دست کرد پستانهای پلاسیده اش را توی دست گرفت و گفت:" شیرم حلالت! شیرم حلالت!"





سال نو مبارک