۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

کنار دريا

آلن رب گريه
برگردان: نجف دريابندري



سه بچه دارند کنار دريا راه مي‌روند. دست همديگر را گرفته‌اند و در کنار هم پيش مي‌روند. تقريباً هم قداند، شايد هم سن باشند: حدود دوازده. ولي بچه وسطي کمي‌از آن دوتاي ديگر کوچک‌تر است.
غير از اين بچه‌ها هيچ کس در کنار دريا نيست. ساحل نوار نسبتاً پهني است که نه سنگ‌هاي پراکنده‌اي در آن ديده مي‌شود و نه آبگيري، و ميان دريا و صخرۀ بلندي که بي راه به نظر مي‌رسد اندک شيبي دارد.
روز خيلي صافي است. خورشيد با نور شديد و عمودي ماسۀ زرد را روشن مي‌کند. هيچ ابري در آسمان نيست. هيچ بادي هم نمي‌آيد. آب کبود و آرام است و کمترين اثري از حرکت دريا در آن ديده نمي‌شود، با آن که ساحل تا افق باز است.
اما، در فواصل منظم، موجي که هميشه يک شکل است و از چند متر دور از ساحل پيدا مي‌شود، ناگهان بالا مي‌آيد و بعد فوراً فرو مي‌ريزد- هميشه در يک خط. به نظر آدم اين‌طور نمي‌آيد که آب دارد پيش مي‌آيد و بعد پس مي‌رود؛ برعکس، مثل اين است که تمام اين حرکت در يک جا اتفاق مي‌افتد. بالا آمدن آب اول فرو رفتگي مختصري در طرف ساحل به وجود مي‌آورد، و موج کمي‌پيش مي‌آيد و مثل ريگ غلتان غرغر مي‌کند؛ بعد مي‌ترکد و مثل شير روي شيب ساحل مي‌ريزد، ولي با اين حرکت فقط همان زميني را که از دست داده است باز به دست مي‌آورد. فقط گهگاهي کمي‌بالاتر مي‌آيد و لحظه‌اي چند انگشت بيشتر زمين را خيس مي‌کند.
باز همه چيز راکد مي‌شود؛ دريا صاف و کبود درست در همان جاي ساحل زرد تمام مي‌شود که در طول آن بچه‌ها در کنار هم دارند راه مي‌روند. بچه‌ها بوراند، تقريباً به رنگ همان ماسه: پوستشان کمي‌تيره‌تر، مويشان کمي‌روشن‌تر. هرسه يک جور لباس پوشيده‌اند؛ شلوار کوتاه و پيراهن، هر دو از پارچه نخي کلفت آبي رنگ رفته. در کنار هم دست همديگر را گرفته‌اند و دارند در خط مستقيم راه مي‌روند- موازي دريا و موازي صخره، تقريباً در فاصلۀ مساوي از هر دو، ولي کمي‌نزديک‌ترک به آب. خورشيد در اوج آسمان است و سايه‌اي جلوي پاي آن‌ها نمي‌اندازد.
جلو بچه‌ها، از صخره تا آب، ماسۀ دست نخوردۀ زرد و صاف خوابيده است. بچه‌ها با سرعت يکنواخت پيش مي‌روند، بدون کمترين انحراف، دست در دست. پشت سرشان روي ماسۀ نمناک سه خط جاي پاهاي برهنه بر جاي مي‌ماند، سه رديف جا پاي نسبتاً عميق و کامل، با فاصله‌هاي مساوي.بچه‌ها دارند به جلو نگاه مي‌کنند؛ نه به صخرۀ سمت چپ‌شان نگاه مي‌کنند نه به درياي سمت راست‌شان، که موج‌هاي کوچکش مرتباً آن‌طرف فرو مي‌ريزند. بچه‌ها هيچ برنمي‌گردند به راهي که طي کرده‌اند نگاهي بيندازند. با قدم‌هاي منظم و سريع راه‌شان را ادامه مي‌دهند.
جلو بچه‌ها يک دسته مرغ دريايي دارند روي ساحل درست لب آب راه مي‌روند. اما چون مرغ‌ها خيلي آهسته‌تر مي‌روند بچه‌ها به آن‌ها مي‌رسند. دريا مرتباً جا پاي ستاره مانند مرغ‌ها را پاک مي‌کند، ولي جا پاي بچه ها روي ماسۀ نمناک به وضوح باقي مي‌ماند و سه رديف فرورفتگي‌ها درازتر مي‌شود. عمق اين فرورفتگي‌ها ثابت است: کمتر از يک بند انگشت. ريخت آن‌ها هم خراب نمي‌شود، نه به ريزش لبه‌ها و نه با فرو رفتن زياد شست يا پاشنۀ پا: انگار اين جا پاها را با يک دستگاه مکانيکي روي لايۀ سطحي زمين متحرک در بياورند.
سه خط پشت سر بچه‌ها همين‌جور درازتر مي‌شوند، به نظر مي‌آيد که جمع‌تر و آهسته‌تر هم مي‌شوند و به صورت يک خط در مي‌آيد، که در تمام طول خود ساحل را به دو نوار تقسيم مي‌کند و آن سرش به يک حرکت ريز مکانيکي ختم مي‌شود، که بالا و پايين رفتن شش تا پاي برهنه است، انگار دارند در جا مي‌زنند.
اما همين‌جور که پاهاي برهنه دورتر مي‌روند به مرغ‌ها نزديک‌تر مي‌شوند. پاها نه تنها تند تر پيش مي‌روند، بلکه فاصلۀ نسبي ميان دو دسته هم به سرعت بيشتري کم مي‌شود- در مقايسه با مسافتي که طي کرده‌اند، چيزي نمي‌گذرد که فقط چند قدم از هم فاصله دارند...
اما وقتي که سرانجام به نظر مي‌رسد که بچه‌ها به مرغ رسيده‌اند، مرغ‌ها ناگهان بال مي‌زنند و پرواز مي‌کنند، اول يکي، بعد دوتا، بعد ده‌تا... و همۀ مرغ‌هاي سفيد و خاکستري دسته روي دريا چرخي مي‌زنند و باز پايين مي‌آيند و روي ماسه راه مي‌روند؛ باز در همان جهت، درست لب آب، حدود صد متر جلوتر. از اين فاصله حرکت آب ديده نمي‌شود، مگر هر ده ثانيه يک بار که آب در لحظۀ ريزش کف زير نور خورشيد رنگ عوض مي‌کند. سه بچۀ بور بدون توجه به خط‌هايي که به اين دقت در ماسۀ دست نخورده بر جاي مي‌گذارند، و بدون توجه به موج‌هاي کوچک دست راست‌شان و مرغ‌ها، که جلو آن‌ها گاهي پرواز مي‌کنند و گاهي راه مي‌روند، دست همديگر را گرفته‌اند و قدم‌هاي منظم و سريع پيش مي‌روند.
صورت‌هاي آفتاب سوخته‌شان، که از موهايشان تيره‌تر است، به هم شبيه است. حالت صورت‌ها يکي است: جدي، متفکر، شايد کمي‌نگران. اسباب صورتشان عين هم است، اگرچه پيدا است که دو تا از بچه‌ها پسراند و يکي دختر. موي دختر فقط کمي‌بلندتر است و کمي‌بيشتر موج دارد، و دست و پايش فقط کمي‌بلندتر است. ولي لباس‌شان يکي است شلوار کوتاه و پيراهن، هردو ازپارچۀ نخي کلفت، آبي رنگ رفته.
دختر در طرف راست، سمت دريا. طرف چپ دختر پسري راه مي‌رود که از آن پسر ديگري کمي‌کوتاه‌تر است. آن پسر ديگرکه سمت صخره است هم قد دختر است. جلو آن‌ها تا چشم کار مي‌کند ماسۀ صاف و زرد خوابيده است. سمت چپ آن‌ها ديوار قهوه‌اي رنگ، که راهي در آن پيدا نيست، تقريباً عمود ايستاده است. سمت راست آن‌ها سطح درياي بي حرکت و کبود به حاشيۀ موج کوچکي ختم مي‌شود که فوراً مي‌شکند و با کف سفيد مي‌گريزد. آن وقت، ده ثانيه بعد، آب باز ورم مي‌کند و همان فرورفتگي را در سمت ساحل به وجود مي‌آورد و مثل ريگ غلتان غرغر مي‌کند. موجک مي‌شکند؛ کف شيري باز از شيب ساحل بالا مي‌رود و چند انگشتي زمين از دست رفته را باز به دست مي‌آورد. در سکوت بعد از آن صداي ضربه‌هاي ناقوس دوردستي در هواي آرام پخش مي‌شود.
پسر کوچک‌تر، آن که در وسط است، مي‌گويد«صداي زنگ است.» اما صداي مکيده شدن ريگ‌ در دهان دريا صداي خيلي ضعيف زنگ را مي‌پوشاند. و بچه‌ها بايد تا پايان دور صبر کنند تا چند ضربۀ آخر زنگ را که از راه دور مي‌آيد بشنوند. پسر بزرگ‌تر مي‌گويد« زنگ اول است».
موجک در سمت راست آن‌ها مي‌شکند. بعد دوباره سکوت مي‌شود، بچه‌ه ديگر چيزي نمي‌شنوند. سه بچۀ بور هنوز با همان آهنگ منظم دست در دست هم دارند راه مي‌روند. جلو آن‌ها ناگهان در دستۀ مرغ‌ها، که فقط چند قدمي‌از بچه‌ها فاصله دارند، ولوله مي‌افتد: بال مي‌زنند و پرواز مي‌کنند. همان چرخ را روي آب مي‌زنند و بعد پايين مي‌آيند و باز درست لب آب، حدود صد متر جلوتر، در همان جهت روي ماسه راه مي‌افتند.
پسر کوچک‌تر ادامه مي‌دهد« شايد هم زنگ اول نبود، اگر آن يکي قبلي را نشنيده باشيم...» پسر کنار او جواب مي‌دهد« بايد مي‌شنيديم.» اما اين گفتگو آهنگ آن‌ها را تغيير نداده است؛ همان‌جا پاها پشت سرشان زير شش تا پاي برهنه دارند پيدا مي‌شوند. دختر مي‌گويد« قبلاً اين‌قدر نزديک نبوديم.» پس از لحظه‌اي پسر بزرگتر، که در سمت صخره است، مي‌گويد:« هنوز خيلي راه داريم.»
و بعد هرسه در سکوت راه‌شان را ادامه مي‌دهند. ساکت مي‌مانند تا اين‌که باز صداي ناقوس، همان‌جور نامشخص، در هواي آرام پخش مي‌شود. پسر بزرگ‌تر مي‌گويد« صداي زنگ است.» ديگران جواب نمي‌دهند.
مرغ‌ها، که چيزي نمانده بود بچه‌ها به آن‌ها برسند، بال مي‌زنند و پرواز مي‌کنند، اول يکي، بعد دوتا، بعد ده‌تا... بعد تمام دسته باز روي زمين است و دارد حدود صد متر جلوتر از بچه‌ها در طول ساحل راه مي‌رود.
دريا مرتباً جا پاهاي ستاره شکل مرغ‌ها را پاک مي‌کند. اما بچه‌ها که دارند دست در دست کنار هم نزديک‌تر به صخره راه مي‌روند جا پاهاي عميق‌شان را بر جاي مي‌گذراند، و سه خط جا پاها در ساحل بسيار دراز به موازات آب ادامه پيدا مي‌کند. سمت راست دريا، سمت درياي مسطح و بي حرکت، همان موج کوچک هميشه در همان‌جا مي‌شکند
.





به هر دو طرف بستگی دارد

جی. دی. سلینجر
برگردان: زهرا کدخدایی


مسئله چندان خاصی نیست که بخواهم برایت تعریف کنم. منظورم یک مسئله جدی یا از این جور چیزهاست. اتفاقی که افتاد بیشتر شبیه جوک بود. به این خاطر شبیه جوک بود که به نظر می رسد همه همکارانم در کارخانه و مادر روتی و همه و همه در طول این ماجرا داشتند به ما می خندیدند.
همه می گویند من و "روتی" خیلی جوان بودیم که ازدواج کردیم. روتی تقریباً هفده سال داشت و من بیست سالم بود. درست است که نسبتاً جوان بودیم امّا این مسئله خاصی نیست وقتی آدم بداند که دارد چکار می کند. و نه وقتی که همه چیز بین آدم و طرفش معلوم باشد. منظورم این است که به هر دو طرف بستگی دارد.
خلاصه: همانطور که داشتم می گفتم من و "روتی" هرگز واقعاً از هم جدا نبودیم. واقعاً واقعاً از هم جدا نبودیم. امّا مادر روتی دلش می خواست ما از هم جدا باشیم. خانم کوپر (مادر روتی) انتظار داشت روتی برود دانشگاه نه اینکه ازدواج کند. روتی وقتی فقط پانزده سالش بود دبیرستان را تمام کرد و جاهایی هم که دوست داشت برود تا هیجده سالگی قبولش نمی کردند. دلش می خواست دکتر بشود. همیشه به شوخی بهش می گفتم: "خانم دکتر کیلدر تلفن دارین!" همیشه همین را بهش می گفتم. من حس شوخ طبعی خوبی دارم اما روتی اینطوری نیست. بیشتر ترجیح می داد جدی باشد. راستش را بخواهی واقعاً نمی دانم همه چیز چه طوری شروع شد. امّا آتش این ماجرا در یکی از شبهای آخرین ماه سال در "کافه جک" درگرفت. من و روتی رفته بودیم آنجام امسال "کافه جک" خیلی باکلاس شده بود. لامپ مهتابی کمتر، لامپ پرنور بیشتر، جای پارک بیشتر... با کلاسِ باکلاس شده بود. منظورم را که می فهمی! اما روتی از " کافه جک" خوشش نمی آید.
خلاصه، شبی که دارم در موردش حرف می زنم، وقتی رسیدیم "کافه جک" همه داشتند ورق بازی می کردند. مجبور شدیم نیم ساعتی منتظر بمانیم تا یک میز برایمان خالی شود. روتی دوست نداشت منتظر بماند. اصلاً صبر ندارد. وقتی بالاخره یک میز گرفتیم، روتی گفت آبجو نمی خواهد. فقط نشسته بود سرجایش، کبریتها را یکی یکی روشن می کرد و بعد فوتشان می کرد. با این کار روی اعصاب من رژه می رفت. دست آخر وقتی کمی به اعصابم مسلط شدم، پرسیدم : "چی شده؟؟"
گفت: "هیچی نشده"
کبریتها را گذاشت کنار و شروع کرد به نگاه کردن دور و بر کافه. تیز نگاه می کرد، انگار داشت دنبال شخص خاصی می گشت:
گفتم: "یه چیزی شده". روتی را عین کف دستم می شناسم، درست عین کف دستم.
گفت: "هیچی نشده. نمی خواد نگران من باشی همه چی عالیه و من خوشبخت ترین دختر دنیا هستم."
گفتم: "بسه دیگه. فقط یه سؤال ازت پرسیدم . همین."
گفت: " اوه، منو عفو کنید حضرت آقا. یه سؤال پرسیدی پس فقط یه جواب می خوای. آره؟ اینم جواب: لطفاً منو عفو کنید."
دیگر داشت خیلی غرغر می کرد. این حالتش را دوست ندارم. این کارش عصبانی ام نمی کند امّا از این حالت خوشم نمی آید.
می دانستم از کجا دارد حرص می خورد. همیشه از دلش خبر دارم. هر حالتی هم که به خودش بگیرد می شناسم.
گفتم: " خیلی خب، تو ناراحتی چون ما امشب از خونم اومدیم بیرون. روتی! یه آدم حق داره واسه نفس کشیدن گاه گداری از خونه بیاد بیرون. به نظرت حق نداره؟"
گفت: " گاه گداری؟! کاملاً موافقم. گاه گداری. مثلاً هفت شب تو هفته. آره بیلی؟"
گفتم: "ما کجا هفت شب تو هفته اومدیم بیرون!دیشب که نیومدیم. منظورم اینه که فقط یه آبجو تو کافه گوردون" خوردیم و بعدش یه راست رفتیم خونه. مگه نه؟!
گفت: " اصلاً اصلاً نیومدیم بیرون. خیلی خب بیا تمومش کنیم و دیگه حرفشو نزنیم."
با صدای خیلی آرام ازش پرسیدم انتظار دارد من چه کار کنم. مثل آدمهای روانی هر شب یک گوشه کز کنم، به دیوارها خانه زل بزنم و به ونگ ونگ بچه گوش کنم تا سرم بترکد. با صدای خیلی آرام ازش پرسیدم دلش می خواهد من چه کار کنم.
گفت: "لطفاً داد نزن. اصلاً نمی خوام تو کاری بکنی."
گفتم: " یه لحظه گوش بده. من هفته ای هیجده دلار می دم به او زنیکه دیوونه"ویدگر" تا فقط شبی دو ساعت بیاد و از بچه مراقبت کنه. من این کارو می کنم در حالی که تو خودت خیلی راحت می تونی ازش مراقبت کنی. فکر کنم تا آخر عمرت همینطور لجباز می مونی. مگه خودت همیشه دوست نداشتی گاه گداری بریم بیرون؟"
بعد روتی گفت که از اول هم اصلاً دلش نمی خواسته من خانم ویدگر را برای بچه بگیرم. گفت از خانم ویدگر خوشش نمی آید. گفت در واقع از خانم ویدگر متنفر است. دوست ندارد ببیند که ویدگر حتی به بچه دست می زند. بهش گفتم خانم ویدگر تا حالا از هزارتا بچه نگهداری کرده و گمان می کنم که خیلی خوب می داند چگونه باید از بچه مراقبت کند. روتی گفت که وقتی ما شبها می رویم بیرون، ویدگر فقط می نشیند توی اتاق پذیرایی و مجله می خواند گفت که ویدگر اصلاً نزدیک بچه هم نمی رود. گفتم پس انتظار دارد ویدگر چکار کند. انتظار دارد ویدگر برود توی گهواره و کنار بچه بخوابد؟! روتی گفت که دیگر دلش نمی خواهد حتی یک کلمه در مورد این مسئله حرف بزند.
بهش گفتم: " روتی! داری چیکار می کنی؟ می خوای منو یه رفیق نیمه راه جلوه بدی؟"
روتی گفت: "نمی خوام تو را یه رفیق نیمه راه جلوه بدم. تو یه رفیق نیمه راه هستی."
گفتم: "دستت درد نکنه. واقعاً درد نکنه."
من هم مثل خودش غرغرو شده بودم. روتی در حالی که روی میز خم شده بود و تقریباً داشت فریاد می زد گفت: " تو همون"بیلی" شوهر منی؟ باورم نمی شه".
و من داشتم با خودم فکر می کردم که به خاطر کدام گناه دارد مجازاتم می کند.
روتی گفت: "تو با من ازدواج کردی چون گفتی دوستم داری. پس باید بچه مون را هم دوست داشته باشی و ازش مراقبت کنی. ما می تونیم بعضی وقتها به چیزای دیگه هم فکر کنیم، امّا نباید همه اش بریم بیرون بگردیم."
با صدای خیلی خیلی ارام ازش پرسیدم که کی گفته من بچه خودم را دوست ندارم.
روتی گفت: " لطفاً سرمن داد نزن. اگه تو داد بزنی من فریاد می کشم. هیشگی نگفته که تو دوستش نداری بیلی، اما فقط وقتی بچه مونو دوست داری که دردسر یا چیزی دیگرای برات نداشته باشه. فقط وقتی تمیز باشد یا وقتی داره با کرواتت بازی می کنه دوستش داری".
بهش گفتم که من همیشه و همه وقت دوستش داشتم و دارم.
گفتم: " اون بچة خوبیه، یه بچه واقعاً خوب."
گفت: "پس چرا ما الان تو خونه مون نیستیم."
بعد علتش را بهش گفتم. یعنی نترسیدم و علتش را گفتم: بهش گفتم: " چونکه ... چون من می خواستم دو تا آبجو بخورم. می خواستم یه کم نفس بکشم و زندگی کنم. تو که مث من تمام روز روی بدنه هواپیما کار نکردی. تو اصلاً نمی دونی کارکردن تمام روزی یعنی چی؟"
بعد روتی در حالی که سعی می کرد بزند به خط شوخی، گفت: "چرا فکر می کنی منو تمام روز مث یه اسیر نبستند به بدنه داغ هواپیما؟"
بهش گفتم که اتفاقاً بدنة هواپیما خیلی داغ است. بعد روتی دوباره شروع کرد به آتش زدن کبریتها، درست مثل یک بچه.
من بهش گفتم که او اصلاً و ابداً متوجه منظورم نشده و روتی گفت که خیلی هم خوب متوجه منظور من شده و گفت متوجه منظور مادرش هم شده موقعی که می گفته روتی برای ازدواج خیلی جوان است. روتی گفت که الان دارد متوجه خیلی چیزها می شود.
این حرف فکرم را حسابی به خودش مشغول کرد. این حرف را پذیرفتم. یعنی دلم می خواست که بپذیرمش. در واقع غیر از حرفهای روتی در مورد مادرش، دیگر همه چیز از ذهنم پرید. موقعی که در مورد مادرش حرف می زد نمی توانستم حرفهایش را تحمل کنم. با صدای آهسته از روتی پرسیدم که در مورد چه چیزی دارد حرف می زند؟ گفتم: " این همه الم شنگه فقط واسه اینه که یکی مث من خواسته گاه گداری بیاد بیرون؟!". روتی گفت که اگر من یکبار دیگر بگویم " گاه گداری"دیگر حق ندارم او را ببینم. روتی همیشه آن جنبه از مسئله را می گرفت که اصلاً مدنطر من نبود. این مطلب را هم بهش گفتم اما گفت: "بسه دیگه، حالا که اینجائیم. بیابریم برقصیم".
از پشت میز بلند شدم. دنبال روقتی راه افتادم و با هم رفتیم وسط کافه، اما همین که رسیدیم آنجا ارکستر آهنگش را عوض کرد و شروع کرد به نواختن آهنگ" چقدر مهتاب بهت میاد"؟
با این که آهنگ الان قدیمی شده امّا آهنگ خیلی خوبی است. منظورم این بود که آن قدرها هم بد نیست. عادت داشتیم این آهنگ را گاه گداری از رادیوی ماشین یا خانم بشنویم. گاه گداری هم روتی شعر این آهنگ را می خواند. امّا آن شب شنیدن این آهنگ در کافه جک چندان خوشایند نبود. خیلی کسل کننده بود و ارکستر هم باید هشتاد و پنج قطعه از این آهنگ را می زد یعنی مدام می زد و می زد. روتی حدود ده مایلی دورتر از من داشت می رقصید. در طول رقض هم زیاد به هم نگاه نمی کردیم.
دست آخر وقتی موسیقی قطع شد، و روتی با حالت خاصی از من و گروه دور شد و برگشت رفت طرف میز. امّا ننشت پشت میز. فقط کتش را در آورد و پرت کرد روی میز. داشت گریه می کرد. پول میز را حساب کردم و بلافاصله بعد از روتی از کافه رفتم بیرون. نمی دانی هوای بیرون یکدفعه چقدر سرد شده بود. من کت و شلوار آبی ام را پوشیده بودم امّا روتی فقط لباس نازک زرد رنگش تنش بود. این لباس یک ذره هم گرمش نمی کرد. پس تنها کاری که آن موقع دلم می خواست بکنم این بود که هر چه سریعتر برویم توی ماشین و کتم را در بیاورم و بگیرم دور روتی. خیلی سرد بود.
به ماشین که رسیدیم، روتی رفت طرف صندلی خودش و نشست کف ماشین. خم شده بود روی صندلی و با صدای بلند داشت گریه می کرد. درست مثل یک بچه.
کتم را را در آوردم و گرفتم دور روتی. سعی کردم وادارش کنم سرش را بیاورد بالا و به من نگاه کند امّا روتی این کار را نکرد. نمی دانی چه حالی می دهد نمی دانی چه حالی می دهد وقتی روتی به چشمهای من نگاه می کند. می خواهم بگویم حس خوبی دارد. آن لحظه دلم می خواهد برایش بمیرم.
تقریباً یک میلیون بار ازش خواستم که فقط یکبار به چشمهای من نگاه کند. امّا روتی انی کار را نکرد. کف ماشین نشسته بود و به من می گفت که برگردم بروم دو تا آبجو بخورم. می گفت توی ماشین منتظرم می ماند. گفتم که من آبجو نمی خواهم. تنها چیزی که می خواستم این بود که روتی به من نگاه کند. بهش گفتم که حرفهای مادرش را باور نکند. گفتم مادرش همیشه می گوید که ما خیلی جوان هستیم. گفتم که مادرش دیوانه است.
خلاصه دیگر از روتی نخواستم که سرش را بیاورد بالا. دیگر نگفتم بیا بنشین بالا و به من نگاه کن. امّا روتی هم اصلاً به من نگاه نکرد. بالاخره ماشین را روشن کردم و رفتیم طرف خانه.
روتی تمام طول راه داشت گریه می کرد. البته با همان حالتی که نصفش کف ماشین بود و نصفش روی صندلی. درست مثل یک بچه داشت گریه می کرد. اما وقتی ماشین را دنده عقب بردم داخل پارکینگ، یک کمی گریه اش قطع شد آمد بالا و نشست روی صندلی.
همیشه وقتی شبها ماشین را می آوردم داخل پارکینگ، من و روتی همدیگر را نوازش می کردیم و لبهای همدیگر را خیلی عاشقانه می بوسیدیم. این لحظه را خیلی دوست داشتم. منظورم را می فهمی. موقعی که همه جا تاریک است و آدم احساس می کند در پارکینگ خودش است و همسرش مال خودش است. زندگی یعنی همین. می خواهم بگویم آدم در آن لحظه حس خوبی دارد. امّا این دفعه ما یک راست از ماشین رفتیم بیرون. روتی تقریباً داشت روی پله ها می دوید. وقتی که می خواستم از پله ها بروم بالا، صدای در جلویی را شنیدم که به شدت بسته شد. حدس زدم باید خانم ویدگر باشد که دارد می رود. شبها وقتی ما می رسیدیم خانه، خانم ویدگر با رکورد تقریباً سی ثانیه ای می رفت بیرون.
موقعی که از پله ها رفتم بالا و به اتاقمان رسیدم، داشتم کرواتم را باز می کردم که روتی گفت از دستم خیلی ناراحت است چون ندیده که من حتی یک نگاه ناقابل به بچه انداخته باشم. گفت: " نباید هم بچه خودتو بشناسی. آخه بچه ات از آخرین باری که دیدیش تا حالا خیلی تغییر کرده. شاید سبیل در آورده باشه. تموم طول این ماه، نخواستی حتی یه نگاه کوچولو بهش بیاندازی."
این آدم غرغرو را اصلاً دوست نداشتم. بهش گفتم : "از کجا می دونی که من نخواستم بچه مو ببینم؟! معلومه که دلم می خواد ببینمش." و از اتاق رفتم بیرون.
روتی همیشه چراغ سالن را روشن می گذاشت تا اتاق بچه روشن بماند. بنابراین اتاق بچه هیچوقت تاریک نبود. روی گهواره خم شدم و به بچه نگاه کردم انگشت شستش را کرده بود توی دهانش. انگشتش را در آوردم امّا بچه با اینکه خواب بود دوباره شستش را برگرداند به دهانش. می خواهم بگویم که بچه حتی وقتی هم خواب است باز هم فکر می کند. همین نشان می دهد که بچه باهوشی است. منظورم را می فهمی، بچه احمقی نیست. پایش را توی دستم گرفتم و مدتی نگه داشتم.
پای بچه ها را خیلی دوست دارم. خیلی خیلی دوست دارم. بعد احساس کردم روتی آمده داخل اتاق و پشت سرم ایستاده. پتو را کشیدم روی بچه و از اتاق رفتم بیرون. وقتی من و روتی رفتیم به اتاقمان نمی دانم چرا بهش گفتم که رفتم به اتاق بچه. گفتم این کار کردم چون بچه ما واقعاً خوشگل است و کاملاً سرحال، درست مثل خود روتی.
بهش گفتم : " به نظر نمی رسه منو زیاد دوشت داشته باشه"
روتی گفت: " منظورت چیه که می گی به نظر نمی رسه منو زیاد دوست داشته باشه؟! تو با این بچه چه مسئله ای داری؟!"
گفتم: " به نظر نمی رسه یه جورایی سبک هم شده"
گفت: "اونی که سبکه مغز خودته"
با حالت خیلی شاکی گفتم : " دستت درد نکنه. خیلی خیلی ممنونم از لطفت"
من و روتی تا صبح دیگر با هم حرف نزدیم.
روتی همیشه صبح زود بیدار می شد و من را می رساند تا ایستگاه اتوبوس. همیشه بلوزم را می پوشیدم، کرواتم را می بستم و بعد بیدارش می کردم. بیشتر وقتها هم مجبور نبودم بیدارش کنم چون خودش قبلاً بیدار شده بود. امّا آن روز صبح مجبور شدم حسابی تکانش بدهم تا بیدار شود. از این که دیدم این قدر خوب خوابیده کمی ناراحت شدم چون خودم اصلاً خوب نخوابیده بود. همیشه وقتی چیزی ناراحتم بکند، نمی توانم خوب بخوابم. تا اینکه بالاخره روتی چشمهایش را باز کرد.
بهش گفتم : " نمی خوای بیدار شی؟! نمی خوام مجبورت کنم اما می دونی که ..."
غرغرکنان گفت: " می دونم. نمی خوام بیدار شم."
اما با این حال بیدار شد. صبحانه را درست کرد و من را رساند ایستگاه اتوبوس.
وقتی توی ماشین بودیم اصلاً با هم حرف نزدیم منظورم را می فهمی، حتی یک کلمه هم حرف نزدیم فقط موقعی که رسیدیم ایستگاه اتوبوس، بهش گفتم: "چقدر راه طولانی بود" بعد به سرعت رفتم طرف "باب موریایتی" که ایستاده بود توی ایستگاه. بعد من یک کار احمقانه انجام دادم. من موریایتی را از پشت سر با صدای بلند صدا کردم، انگار که موریایتی برادر گم شده ام بود و من برای دیدنش صبر و قرار نداشتم. موریایتی هم با من روی بدنه هواپیما کار می کند امّا همیشه زیرآب من را می زند. می توانی تصورش را بکنی چه جور آدمی است.
نمی دانی چه حالی داشتم. یک روز مزخرف توی صف اتوبوس. از کنار موریایتی رد شدم و تو صف جایش گذاشتم. موریایتی به خاطر این کارم شروع کرد به فحش دادن، من هم نزدیک بود با مشت بکوبم توی سرش که دیدم "سیدنی هوور" دارد نگاهمان می کند. "سیدنی هوور" سرکارگر بخش بدنة هواپیماست.
موقع ناهار، دو بار رفتم توی اتاقک تلفن امّا هر دو بار قبل از اینکه شماره گیری ام تمام شود گوشی را گذاشتم. نمی دانم چرا گوشی را می گذاشتم. اصلاً نمی فهمیدم چه چیزی می کشاندم آنجا. آن شب بعد از کار می خواستم بروم با بچه ها تو ی حیاط بسکتبال بازی کنم امّا فقط نیمه اول را بازی کردم و رفتم سوار اتوبوس شدم. روتی نیامده بود توی ایستگاه دنبالم تا من را برساند خانه. حدس زدم به این خاطر نیامده که فکر می کرده من تا آخر بازی می مانم. منظور را می فهمی! اصلاً از اینکه نیامده بود دلواپس نشدم. "جو و ریتاسانتین" توی ماشین خودشان یک جایی برایم باز کردند. پس همه چیز عالی بود.
می توانی حدس بزنی که وقتی رسیدیم خانه چه اتفاقی افتاده بود؟! زیاد به خودت فشار نیاور، خودم می گویم. روتی اصلاً نبود. فقط این نامه را روی میز سالن گذاشته بود. نامه را با خودم آوردم به اتاق پذیرایی. حتی کلاهم را هم هنوز از سرم برنداشته بودم. مسخره است. دستهایم داشت می لرزید. راستی راستی داشت می لرزید.
بیلی! فکر نکنم با هم ماندن ما دیگر فایده ای داشته باشد. دلم می خواهد بدانی که یک سری چیزها بین ما تمام شده. باید دنبال یک نوع تفریح دیگر باشیم. نمی دانم چه طوری منظورم را به تو بفهمانم. به هر حال دوباره صحبت کردن در مورد این قضیه هیچ فایده ای ندارد. چون تو از احساس من خبرنداری و احساس من هم فقط تو را عصبانی می کند. لطفاً نیا دوروبر خانة مادرم. اگر می خواهی بچه را ببینی. لطفاً کمی صبر کن.
خلاصه من یک سیگار روشن کردم و به مدت خیلی طولانی روی صندلی بزرگی نشستم که با هم از مغازة "لوئیز. بی. سیلور من" خریده بودیم "لوئیز. بی . سیلورمن" یکی از بهترین مغازه های شهر است. خیلی باکلاس است. بعد باز هم نامه روتی را بارها و بارها خواندم. بعد حفظش کردم. راستی راستی نامه را حفظ کرده بودم. بعد نامه را از آخر به اول خواندم. اینطوری :
صبر کن کمی ببینی بچه را می خواهی اگر
یک چیزهایی شبیه این را می گفتم. دیوانه شده بودم. واقعاً دیوانه شده بودم. حتی کلاهم را هم هنوز از سرم برنداشته بودم. بعدش یکدفعه خانم ویدگر آمد توی خانه و گفت:
"روتی گفته شامت را حاضر کنم. چیزی درست کردی؟"
یک چیز را می دانی؟! خانم ویدگر خیلی بداخلاق و خشن است. چقدر ازش بدم می آید. یک لحظه فکر کردم نکند استخدام خانم ویدگر باعث شده که روتی ترکم کند؟!
بهش گفتم : "من شام نمی خوام. برو خونتون."
خانم ویدگر گفت: "چه بهتر آخه تو خودت کدبانوی درجه یکی"
در عرض چند دقیقه خانم ویدگر رفت و در را محکم به هم کوبید. دیگر تنها شدم. باورم نمی شد که تنهای تنها شدم. باز هم شروع کردم به حفظ کردن نامه روتی البته از آخر به اول. بعد رفتم آشپزخانه و برای خودم یک ساندویچ کوچک درست کردم. یک بطری ویسکی هم باز کردم و با خود آوردم به سالن پذیرایی، البته با یک لیوان. داشتم تصور می کردم که "همفکری بوگارت"همیشه با نوازندة پیانوی وفادارش یعنی "سام" بود. بعد از اینکه چند لیوان ویسکی خوردم داشتم تصور می کردم "سام" هم الآن توی اتاق کنار من نشسته و دارد پیانو می زند. به نظرت من دیوانه شدم بودم؟!. موقعی که دیگر مطمئن شدم "سام" همین دور و بر است، گفتم: "سام! آهنگ "چقدر مهتاب بهت میاد" را برام بزن".
بعد من خودم " سام" هم شدم.
در حالی که مطمئن بودم "سام" شده ام گفتم : "قربان نمی خواین آهنگ مخصوص شماره ها را براتون بزنم. آخه این شماره ها مال شما و روتیه."
در حالی که تصور می کردم "همفری بوگارت" شدم، داد کشیدم : "سام! آهنگی را بزن که من می گم. بزن سام، بزن. این آهنگ را بزن: صبر کن کمی لطفاً ببینی بچه را می خواهی اگر فهمیدی "سام"؟ فهمیدی چی گفتم؟!
از این دیوانه بازیها خسته شدم و رفتم طرف تلفن. سعی کردم شماره"بودی تریپلس" را بگیرم، "بودی" یکی از بهترین دوستان من است، در ضمن بهترین بازیکن بسکتبال ایالت هم هست. سه سالی می شود که من "بودی" هم در دوستی و هم در بسکتبال با هم به اوج رسیده ایم.
مادر "بودی" گوشی را برداشت و با صدایش داشت گوشم را کر می کرد: "کی؟ "بیلی وولمر**!؟ تازگیها سایه ات سنگین شده بیلی، حال اون زن کوچولوی عزیزت و اون بچة دوست داشتنی ات چطوره؟"
وای این زن واقعاً پدر گوش آدم را در می آورد. گفت که "بودی" رفته بیرون از خانه .
گفت: "تو که از حال و احوال این مرد مجرد خبرداری؟!"
بعد مثل آدمهای روانی شروع کرد به خندیدن. گوشی را قطع کردم . این زن اعصابم را خرد کرد. بعد از این تلفن حدود چهارساعت روی صندلی"لوئیز.بی. سیلورمن" نشستم، ویسکی خوردم و تصور کردم که دارم با "سام" حرف می زنم. منتظر بودم روتی از در وارد شود. یکبارد هم بلند شدم و رفتم جلوی در و یکدفعه بازش کردم. روتی پشت در نبود، امّا توی ذهنم تجسم کردم که روتی آنجاست. منظورم را می فهمی؟ تصور کردم که روتی پشت در ایستاده.
فریاد زدم: "همه چیز عالیه روتی! می تونی بیای تو؟!"
دست آخر برگشتم توی خانه. احساس می کردم دلم می خواهد گریه کنم. البته هرگز این کار را نکردم. بعد رفتم کنار تلفن و زنگ زدم خانة روتی. تلفن زنگ خورد و زنگ خورد، آن قدر زنگ خورد که تقریباً داشت روانی ام می کرد. بعد "خانم کوپر" تلفن را برداشت. از حرف زدن با خانم کوپر متنفرم. گفت که روتی خوابیده. امّا روتی نخوابیده بود چون فوری آمد پای تلفن.
من و روتی چند لحظه ای با هم پچ پچ کردیم. ازش خواستم که برگردد خانه. بهش گفتم که من الآن اینجا هستم، توی خانه. روتی گفت که الآن می آید. گوشی را قطع کرد و قطع کردم.
نیم ساعت بعد صدای ماشین رانندة پیرشان را شنیدم که پیچید توی جادة خانة ما. بعد رفتم کنار پنجره و دیدم روتی از ماشین پیاده شده امّا هنوز دارد با راننده پیرشان حرف می زند. زمان به طرز وحشتناکی دیر می گذشت. بعد روتی یکدفعه برگشت و آمد طرف خانه. رانندة پیرشان هم رفت. روتی خیلی زود رسید توی خانه، دستهایش را دور من حلقه کرد و تمام توان شروع کرد به گریه کردن به جز"روتی، روتی" چیز دیگری به ذهنم نمی رسید که بگویم. مثل آدمهای روانی بارها و بارها این "روتی، روتی" گفتن را تکرار کردم. بعد نشستم روی صندلی"لوئیز. بی. سیلورمن"
گفته بودم که صندلی خیلی خوبی است، روتی هم نشست روی زانویم.
بهش گفتم که ترسیدم دیگر به خانه برنگردد. امّا روتی حرفی نزد. صورتش را چسبانیده به گردنم. همیشه وقتی صورتش را می چسباند به گردنم، حرف نمی زد.
بهش گفتم: "پس بچه کجاست؟!"
بچه را با خودش نیاورده بود، طبقه بالا هم که نبود.
گفت: "بچه خوابیده بود. نخواستم بیدارش کنم. مامانم فردا می یاردش اینجا".
دوباره گفتم: "ترسیدم دیگه هیچ وقت نیای"
روتی گفت که مادرش حتماً می کشدش که برای دیدن من آمده اینجا. من حرفی نزدم. بعد روتی یک چیز خنده دار تعریف کرد. گفت: "مامان با تور مخصوص بیگودی موهاش را بسته بود و اومد جواب تلفن را داد. این صحنه منو خیلی دپرس کرد. منظورم اینه که مامان با اون تور، خیلی مسخره شده بود. همانجا بود که فهمیدم توی خونة مامان هیچ خوبی برای من وجود ندارد. هیچ چیز خوبی توی خونشون برای من نیست."
از روتی خواستم که منظورش را واضح برایم توضیح بدهد امّا گفت که خودش هم منظور خودش را نمی داند. مسخره است.
آن شب تقریباً نزدیک صبح بود که رعد و برق زد. دور و برساعت 3 بود که با صدای رعد و برق بیدار شدم و دیدم روتی کنارم نیست. از تختخواب پریدم بیرون و به سرعت از پله ها آمدم پائین. همه چراغهای طبقه پائین روشن بود. روتی توی سالن و راهرو نبود، امّا رفته بود توی آشپزخانه. لباس خواب آبی اش را پوشیده بود با دمپایی های پشمی تنگش. نشسته بود روی میز آشپزخانه و داشت مجله می خواند. فقط من می دانم که واقعاً مجله نمی خواند، چون از مجله خواندن خیلی می ترسید. تو تا حالا زنم را ندیدی که لباس خواب آبی یا هر لباس آبی دیگری را پوشیده باشد یا حولة حمام آبی رنگش را بسته باشد. تا قبل از اینکه با روتی آشنا بشوم هرگز نمی دانستم که به هر دختری یک رنگی می آید. امّا با روتی می شود فهمید که روتی باید آبی بپوشد.
روتی گفت که فقط برای این آمده پائین که می خواسته یک لیوان شیر بخورد.
نمی دانی که من چه آدم بیخود و مزخرفی هستم. اصلاً نمی توانی بفهمی چقدر مزخرف هستم. چون یکدفعه ای و فقط برای اینکه یک حرفی زده باشم بهش گفتم که چه طوری نامه اش را از آخر به اول حفظ کردم. منظور نامه ای بود که روتی برایم نوشته بود، بعد همه را برایش از آخر به اول از حفظ خواندم و گفتم: "صبر کن کمی لطفاً ببین بچه را می خواهی اگر "
و بعد بهش گفتم: "اینطوری. برعکسش اینطوری بود".
بعد، اینجا را داشته باش، فقط اینجا را داشته باش!
روتی شروع کرد به گریه کردن و گفت : "من حواسم به هیچی نبوده و نیست".
من فقط یک چیز خنده دار گفته بودم. خود روتی هم هزار تا چیز خنده دار تعریف می کند. مسخره است. نکته جالبش این است که من همیشه از دل روتی خبر دارم.
با لحن خاصی بهش گفتم: "روتی! میشه لطفاً همیشه وقتی رعد و برق می زنه هم خودت منو بیدار کنی؟! دوست دارم تو بیدارم کنی. حتی وقتی رعد و برق می زنه. هم دوست دارم تو بیدارم کنی"
این حرفم باعث شد که روتی با صدای بلندتری گریه کند. مسخره است ولی الآن همیشه روتی من را بیدار می کند و این همان چیزی است که من می خواهم. این واقعاً واقعاً همان چیزی است که می خواهم. اگر هر شب هم رعد و برق بزند دیگر برایم مهم نیست چون روتی بیدارم می کند.






باز نوشت حکايت «نَنِه گوُران»

مهدی غلامی

زين پس من ديگر حَلَبچه ام
شيرکو بي کس


به هر حال هوا کمي سرد شده، هم اين طرف هم تو و مغازه اونا که يه داروخانه متوسطه، ما اين طرف يه کارگاه درست کردن آهن آلات تزئيني هستيم، فرفوژه، حاشيه آينه عروسي، تخت دو نفره و اين جورچيزا مي سازيم، اونا هم در واقع سه تا زنن، با صورتاي زرد روشن، من گاهي که سرما بخورم مي رم اونجا ازشون مي خوام که بهم يه قرص زکام بدن، يکيشون دختر شهرستانيه، اهل غرب کشور، منظورم از غرب، جنوب درياچه اروميه تا شمال خوزستانه،
يه بار پرسيدم اسمتون چيه، گفتش: فِرميسک

(همگي از حال رفتيم هم من هم حسين که از اون تُرکاي قَمِه کِشه، کسي به صورت ما آب مي پاشه، يه نفر که مي دونه ما چکاره ايم، مي گم حسين خيابونارو ببين، آسفالت خيابون داره از ته خيابون شره مي کنه)
گاهي اگه کاري داشته باشن کمکشون مي کنيم، آخه هر چي باشه ما مَرديم، من و حسين براشون نون سنگک، ديزي يا اگه بخوان گز بُلداجي مي خَريم، به حسين مي گم: چقدر دستاي کوچيکي دارن، مث همه خانم دکترا، حسين مي گه که فرميسک يه اسم کرديه به معني اشک و آه و ناله و آتيش و سوز و ساز و ...
(مي خوایم راه بريم، به همون آدم که مارو مي شناسه التماس مي کنيم که راه بريم، مي گه که نه، گمون مي کنيم که يه پيرزنه که خيلي خيلي قديميه، مي گيم التماست مي کنيم، بِزار بلند شيم، مي گه که نه بيرون پرتفنگچي و زورگو و قداره بند و لُمپن و فاشيسته، مي گم: حسين! ترکي بهش بگو، اما پيرزنه ترکي بلد نيست، فارسي هم بلد نيست).
يه بار دم صبي براشون حليم گرفتم و بردم، از دم در صداشون مي يومد، فارسي نبود مث زبون حسينم نبود، خارجي هم نبود، يه جوري بود، شبيه اينکه چند تا بچه با هم گريه کنن يا با هم بخندن يا جيغ بکشن، فرميسک گفت: معرفي تون کنم... اينا خواهرامن، ...
گفتم: خوشوقتم، گفتم: حليم چه بوي خوبي داره مگه نه؟ گفتم: ما تو و کارگاه گاهي غذا مي پزيم، غذاهاي سبک راحت، گاهي هم با هم مي شينيم و حرف مي زنيم، گاهي هم برا هم قصه تعريف مي کنيم، به هر حال اگه کاري داشته باشين...
خواهرا تشکر کردن، اما فرميسک گفت: مي دونين ما هم يه مادربزرگ داشتيم که عين شما بود، مهربون بهش مي گفتيم ننه گوران، گفتم: الان کجاست؟ گفت: تو کوهه زير يه تخته سنگ سفيد...
(ما به هوش ميام، بيرون خونه پر از قَداره بَند و زُورگواِ، من به حسين مي گم: حسين چه بوي بدي مي ياد، چه بوي بدي .... پيرزن برامون يه کاسه شير مي ياره مي گه از اينجا تا شهر دو روز و دو شب راهه، مي گم: اينجاست؟ مي گه: اينجا غرب کشوره مي گم: اينا کي ان؟، دوازده تا بچه قد و نیم قد می یان داخل، می گه که اینا نوه های منن. می گم چرا ای شکلی ان؟ انگاري صورتاشون از صوتاشون چکه مي کنه، پيرزن مي گه: به من بگو ننه... مي گم: درختا، خاک، بزاي کوهي همه دارن چکه مي کنن... مي گم: امروز چه روزيه؟ حسين مي گه من سواد ندارم اما رو ديوار نوشته شونزدهم مارس)
به مدت ماليات نداديم، يعني اوستامون ماليات نداد، تعطيل کرديم فقط شباتو زير زمين کارگاه مي خوابيديم کنار بخاري نفتي، اما من هر هفته موقعي که سرما مي خوردم مي رفتم اونجا اون روبه رو، ديروز به فرميسک گفت: خانم دکتر! يه مدتيه که شبا خوب نمي خوابم، مي دونين حس مي کنم که اوستامون ماليات نداده و ما در بدر شديم و رفتيم يه کارگاه ديگه، حس مي کنم که حسين – رفيقم – مي ترسه که قمه بکشه و دعوا کنه، منو وسط دعوا ول کرده و رفته، حتي گاهي فکر مي کنم که يه بختک، يه جن، چه مي دونم از همونا که قديميا مي گن داره مي پره رو صورتم، نيگا کنين زير گردنم يه تيکه گوشت قلنبه شده جمع شده، انگاري شاهرگ گردنم خواسته چکه کنه رو گردنم... فرميسک يه پماد سوختگي بهم داد، چه بوي بدي داشت گفت چند تا داروي محلي هم هست که از مادربزرگش ياد گرفته اما توو اين جور جاها پيدا نمي شه بعد گفت: احتمالاً يه مدت که بگذره، وقتش که بگذره حالتون خوب مي شه.
(ما هراسون شديم، مشوش، مضطرب، تاسوار اسب بشيم، ننه به ما مي گه که نبايد چشمامونو باز کنيم، نبايد بو بکشيم، نباشد ببينيم، نبايد حس کنيم، مي گم: ننه! ما چه جوري بتازيم؟ از رو اين همه کوه چه جوري با چشم بسته برونيم؟ مي گه بريد نوه هاي من اينجان، مي گم ننه توروخدا برو خونه ت، تورو خدا برو، حسين مي گه: حرف نزن داري از حال مي ري)
هوا سرد شده، رو شيشه هاي داروخونه نم نشسته، دم صبي رفتم اونجا، ديدم که دارن با هم حرف مي زنن، گفتم: خانوم دکتر! ديشب خيلي درد کشيدم اما حالم الان خوبه خوبه ... فرميسک گفت: مي شه کمک کنيم، ما داريم اين بسته ها رو مي شماريم، داروي ضد سوختگي و خفگي و اينجور چيزاست، مي شه شما علامت بزنين؟؟ منم از همون ور خيابون داد زدم: آهاي بيان کمک، مي خوايم اينارو بشماريم...
(ما برمي گرديم، من و حسين و چندتا نيروي کمکي، با اسباي تازه و زین کرده و نعل زده، ننه گوران يه دستمال قرمز بسته جلوي دماغش، مي گه که لطف کنين بونکشين، خَردل گاز بدبوييه، حالتون بد مي شه، حسين مي گه من سواد دارم اما خردل که يه نوع بمبه ... مي گم: بروبابا... ننه شوخي نکن، برو يه دست چپق و شير و خامه و کره محلي وردار بيار ما پسراتيم، نوه هاي ننه به رديف خوابيدن مي گم: ننه ايناروبيدارشون کن، مي گم اصن خودم بيدارشون مي کنم، مي گم ننه توروخدا شوخي نکن، بگو بيدارشن، چرا اينطوري شدن، توروخدا راس بگو، چرا همه شون از صورتاشون چکه ميکنه رو صورتاشون، بمب که تووصورت نمي افته مي يفته روساختمون، بمب که صورتو دمل نمي زنه مي گه بووومب بعد مي ترکه، ... حسين دستاي منو مي گيره، ننه مي گه اين جنازه هايي که اينجاست خودم چيدم بلدين بشمارين؟ حسين مي گه: من سواد ندارم اما همه اسامي کرديه.... به ننه خيره شدم، چند تا ظرف آهني برامون مي ياره، مي گه بو نکنين خردل خطرناکه، مي گه که چکه هاروبريزين تو سطل.... مي گم: حسين عجب رديف درازيه ها ... هزار تا آدم سالم، حسين دستامو مي گيره مي گه حرف نزن فقط بشمار)





۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

واژه منتشر شد


شماره پنجم واژه(نشریه داخلی انجمن داستان نویسان اصفهان) پس از حدود شش سال منتشر شد.
این شماره از آن، که زیر نظر شورای سردبیری شامل خدیجه شریعتی، آرزو فرهت، مهین موسوی و علی محمدی به چاپ رسید، شامل آثاری از احمد اخوت، محمدرحیم اخوت، سودابه اشرفی، افسانه سرشوق، خدیجه شریعتی، مهدی غلامی، پروین فدوی، سعید کارگر، اشرف کاظمی، زهرا کدخدایی، مرضیه گلابگیر اصفهانی،علی محمدی، سهیلا مدرس صادقی،نفیسه نفیسی، رضوان نیلی پور، جی دی سلینجر می باشد.
شورای مرکزی انجمن، منتظر انتقادات و همچنین پیشنهادات تمامی هنردوستان ادبیات است.
نشانی ما:
anjomandastannevisanesfahan@gmail.com




رضوان نیلی پور





متولد 1327دراصفهان . شروع داستان نويسي به طور حرفه اي در سال 77 .
چاپ اولين مجموعه داستان با نام ( باران پشت شيشه.) درسال 84 و انتشار چاپ دوم آن در سال 87
دومين مجموعه داستان با نام ( كاش يادش بماند. ) در سال 88 منتشر شد.

داستان (باران پشت شيشه) برگزيده جشنواره سراسري هدايت در سال 82
مجموعه داستان (باران پشت شيشه) حائز دريافت لوح بلورين از طرف اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي و حوزه هنري اصفهان درجشنواره زنان هنرمند اصفهان در سال 84











نقل بادام تلخ

مهمان ها دورتا دورِ اتاق نشسته بودند. دخترِخاله ملوك ازجابلند شد وبه سراغ گهواره رفت. پشه بند را ازدوطرف كنارزد وخم شد. نوزاد ازجا پريد وبي صدا لب ورچيد. « وااااي خداي من، چه تپُل ونمكيه ماشاالله. »
خاله ملوك ظرف نقلِ بادام را دو دستي از لبِ طاقچه برداشت وبه مهمان ها تعارف كرد.
دختر، بيشترخم شد وبه پيشانيِ نوزاد، دست كشيد.« ابروهاشو! عينهوحيدره. مشكي وپيوسته ، از اين شقيقه تا ... ! »« آره ننه، به داداشش رفته. اما انگاربه اون خدا بيا مرزم بي شباهت نيس. نوربه قبرش بباره. » « وا … ! به زندائي… ؟ به اون چرا… !؟ »
حيدر ايستاده بودكنارِ گهواره، ازآن طرفِ پشه بند به صورتِ نوزادخيره شده بودوسبيل
مي جويد.
حاج عبد الله يك دستش مدام مي لرزيد. دَستِ سالم رابه دهان برد، دندان ها را با دو انگشت بيرون آورد وداخلِ كاسه ي آب گذاشت. به متكا تكيه داد و همان طور نشسته، چشم ها را بست. حيدر به چِفتِ دَرِ اتاق نگاه كرد كه سه تا از ميخ ها يش كنده شده بود وتنها به يك ميخ بند بود. خاله، يك نقلِ بادام برداشت، ظرف راسَرِجايش گذاشت وپُشتِ سماورنشست. دختر راست ايستاد، پشه بند رامرتب كردوكنارِ مادرش نشست . قوري توي دستِ خاله ملوك بودواستكان ها دورِسيني شش قل، يكي يكي لب ريز ازچايِ پُررنگ مي شد. دختر، اطراف راچشم گرداند وچادر جلوي دهان گرفت . « مامان، چه جوري مردم دخترِ جوونِ شونو به مردِپيرشوهر مي دن … !؟ هان … ؟ » مادرش آخرين استكان را پُركردوقوري راروي سماورگذاشت. چهره در هم كشيد، نقلِ بادام نيمه جويده را توي مشت تُف كرد وآهسته گفت: « بهتر از طويله جارو زدن وحيوون تروخشك كردنِ خونه ي باباش كه هَس… ، نيس… ؟ »
نوزاد توي گهواره گريه كرد. طلازيرِلحاف غلطيد، چشم هارا چرخاند وبه حيدر نگاه كرد. حيدر دست به دهان برد وسبيلش راجويد. خاله ملوك از جا بلند شد، نوزادرا بغل كرد و
تكان تكان داد. « قربونش برم، داره دستِ شومي مكه. نيگا، انگشتاش ام مث داداش حيدرش بلندو كشيده س! بنازم به قدرتِ الهي. » طلا، رنگِ صورتش پريد، تندلحاف راكنارزد ودستش رادرازكرد. « بدينش به من خاله جان، مي خوام شيرش بدم. » خاله، قنُداقه را كنارمادر خواباند. حيدر سرش راپايين انداخت وآرام از اتاق بيرون رفت. صداي خُرو پُف حاجي فضاراپرُ از
خواب كرد.



از مجموعه داستان كاش يادش بماند

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

گفتگوی مژده دقیقی با سودابه اشرفی


ماهي‌ها در شب مي‌خوابند، نوشتة سودابه اشرفي، دو جايزة ادبي را براي بهترين رمان سال 1384 از آن خود كرد، جايزة مهرگان ادب (پكا) و جايزة بنياد گلشيري. سودابه اشرفي تقريباً 22 سال است كه در ايران زندگي نمي‌كند؛ در لس‌آنجلسِ امريكا به كار كتابداري مشغول است. تحصيلاتش در رشتة روزنامه‌نگاري است. از 1369، با مجلة ادبي سيمرغ در خارج از كشور همكاري كرده و همزمان نوشتن داستان كوتاه را به‌طور حرفه‌اي آغاز كرده است. داستان‌هايش از همان سال‌ها در نشريات ادبي داخل ايران هم چاپ مي‌شد، اولين بار در دنياي سخن و بعد در آدينه و گردون و كارنامه و زنان و نشريات ديگر. اين روزها داستان‌ها و گفت‌وگوهايش را در سايت‌هاي ادبي دوات، قابيل، جن و پري و پيشخوان هم مي‌توان خواند. اشرفي اولين مجموعه‌داستانش را، با عنوان فردا مي‌بينمت، خودش در 1378 در خارج از ايران منتشر كرد كه چاپ جديدي از آن را انتشارات ورجاوند در نمايشگاه كتاب امسال عرضه مي‌كند. كتاب دومش، ماهي‌ها در شب مي‌خوابند، اخيراً در ايران منتشر شده است و درحال‌حاضر مجموعه‌داستان اتاقي خيالي را در دست چاپ دارد. داستاني كه عنوان اين مجموعه از آن گرفته شده، در 1383 جايزة بنياد هدايت را به‌دست آوردرمان ماهي‌ها در شب مي‌خوابند پاييز گذشته برندة دو جايزة ادبي شد: جايزة مهرگان ادب و جايزة‌ بنياد گلشيري. وقتي شنيديد كتابتان برنده شده، چه احساسي داشتيد؟
برايم خوشايند بود. پيش از اينكه براي خودم خوشحال باشم، از وجود اين جوايز در جامعة ادبي ايران خوشحالم. با تمام حرف و نقلي كه پشت سر اين جايزه‌هاست و رفتار گاهاً غيرحرفه‌اي، وجودشان بسيار لازم است. به‌هرحال، من چون خارج از كشور زندگي مي‌كنم، شانس اين را دارم كه از اين‌همه حاشيه دور بمانم و نگاه بيروني و پاكيزه‌تري به اين جريانات داشته باشم و مثبت‌تر فكر كنم. شبي كه جايزة بنياد گلشيري را مي‌دادند، در امريكا روز بود و من مشغول زندگي روزانه و روزمره. حوالي ساعت شروع مراسم، واقعا ً دلم گرفت و احساساتي شدم. دلم مي‌خواست اينجا باشم. امسال كتاب‌ دو نفر از نويسندگان خارج از كشور جايزه گرفت، يكي رمان شما و ديگري مجموعه داستان هتل ماركوپولو، نوشتة خسرو دوامي. به‌نظر شما، اين جوايز روي كار نويسندگان مهاجر تأثير مي‌گذارد؟
دلم مي‌خواهد خيلي خوشبين باشم و بگويم روي كار هر نويسنده‌اي تأثير مي‌گذارد، شايد روي كار نويسندة مهاجر بيشتر. براي بيشترِ ما نويسندگان خارج از كشور، دست‌كم براي آن دسته از ما كه به فارسي مي‌نويسيم، خيلي مهم است كه داخل ايران مخاطب داشته باشيم. توجه به هر كاري، به هر صورتي، به معناي بيشتر شناخته شدن اثر و در نتيجه گسترده شدن طيف مخاطب است. داشتن مخاطب يعني پيوند بيشتر و شوق بيشتر براي نوشتن. اما اميدوارم اين تأثير مثبت باشد و نويسنده ظرفيت داشته باشد و دستپاچه نشود. مي‌توانيد بگوييد نويسندة مهاجر بودن يعني چه؟
اين خيلي دغدغة ذهني من نيست. بستگي دارد اصولا ً چطور به نوشتن نگاه كني. مهم اين است كه خودت را نويسنده بداني، فارغ از جغرافيا و فرهنگ. نوشتن براي من يك علاقة شديد است. حتماً بايد حالم خوب باشد كه بنويسم. نوستالژي كشور مادر را ندارم. خودم را نويسنده مي‌دانم و خيلي به اينكه مهاجرم فكر نمي‌كنم. هرجا به من فرصت نوشتن بدهد، آنجا بستر من است. اما به‌هرحال مهاجرت واقعيتي است كه بيشترِ نويسنده‌هاي خارج از كشور از سودها و زيان‌هاي آن تأثير گرفته‌اند. از تجربه‌هاي شخصي خودم كه حركت كنم، نويسندة مهاجر بودن حكايت شمشير دولبه است، به‌خصوص اگر فقط به زبان مادري بنويسي. براي خودت و آشنايانت نويسنده‌اي، اما براي كشور ميزبان نيستي. با همة اينها، مهاجرت افق ديد نويسنده را گسترش مي‌دهد. آشنايي با فرهنگ‌هاي ديگر و قرار گرفتن در معرض ادبياتي ديگر دنياي نويسنده را وسيع‌تر مي‌كند. هيچ وقت سعي نكرديد به انگليسي بنويسيد يا خودتان داستان‌هايتان را ترجمه كنيد؟
چرا، سعي كردم. اتفاقاً داستان «اتاقي خيالي» را كه داستان ويژه‌اي است ـ به اين معنا كه در زبان اتفاق مي‌افتد نه در موضوع ـ ترجمه كردم و بد هم از آب در نيامد، اما انرژي زيادي از من گرفت. مهم نيست چقدر به زبان روزمره و حتي آكادميك غريبه تسلط داريد، براي نسل من كه در بيست‌و‌سه‌ چهارسالگي با زبان ديگر آشنا شده، اين تسلط هيچ‌وقت به اندازة تسلط به زبان مادري نيست. من وقتي به فارسي مي‌نويسم، ديگر فكر نمي‌كنم كه اين و آن واژه را كجا بايد بگذارم و اين جمله را چطور بايد بنويسم؛ زبان از ناخودآگاهم سرريز مي‌شود. اما وقتي مي‌خواهم به انگليسي بنويسم، حتماً بايد بخش آگاه ذهنم را سخت به كار بگيرم. ترجيح مي‌دهم اين انرژي را صرف خلاقيت كنم. اما اين هم مطلق نيست؛ شايد يك روز احساس ضرورت كنم كه ادبيات خاصي را به انگليسي بنويسم. غير از اين داستان، باز هم داستان‌هايتان ترجمه شده؟
بله، يكي از اولين داستان‌هايم، «دار قالي» از مجموعه داستان اولم، فردا مي‌بينمت، به انگليسي ترجمه شده، در كتابي به اسم In a Voice of Their Own كه شامل داستان‌هاي زنان نويسندة ايراني بعد از انقلاب است. داستان «كدام لحظه» از همين مجموعه هم به آلماني ترجمه شده. داستان‌‌هايتان معمولا ً كجا منتشر مي‌شود؟
در نشريات ادبي خارج از كشور و اين روزها بيشتر در سايت‌هاي ادبي، به‌خصوص سايت دوات. ترجيح نمي‌دهيد داستان‌هايتان در ايران چاپ شود؟
چرا، تا زماني كه فقط به فارسي مي‌نويسم و تا زماني كه مجبور نشده‌ام به سانسور تن بدهم، ترجيح مي‌دهم داستان‌هايم در ايران چاپ شود. امروز ايرانيان مهاجر در نقاط مختلفý دنيا جمعيت قابل‌توجهي هستند و بخش عمدة داستان‌هاي نويسندگان مهاجر بازتاب زندگي و مشكلات اين عده است. اين جمعيت ايراني مهاجر، كه كم‌وبيش با آن در تماس هستيد،‌ چه واكنشي به كار شما نشان مي‌دهد؟
راستش را بخواهيد، من و، تا آنجا كه مي‌دانم، بيشترِ ‌ما نويسندگان خارج از كشور در ميان ايرانيان مهاجر دنبال مخاطب نمي‌گرديم. كتاب‌هايمان را بيشتر خودمان، يعني اهل قلم، ‌مي‌خوانيم. بخش عمدة جامعة مهاجر ايراني مصداق همان مشت نمونة خروار است. قصد توهين ندارم، ولي آنها هم جزء كتاب‌نخوان‌ها هستند. بعيد مي‌دانم خارج از جامعة ادبي مهاجران اصلا ً اسم مرا هم شنيده باشند. وقتي ما كتاب‌هايمان را پخش مي‌كنيم، كتابفروشي‌هاي خارج از كشور شايد بيشتر از ده نسخه از ما نگيرند. و يك سال بعد كه مراجعه مي‌كنيم، شايد پنج شش تا از همان ده نسخه هم مانده باشد. نويسندة مهاجر ايراني معمولا ً با واقعيت امروز جامعة ايران تماس ندارد. يا از گذشته تغذيه مي‌كند ـ مثل همين رمان شما ـ يا دربارة تجربة زندگي در مهاجرت مي‌نويسد. تصويري كه از ايران در ذهن دارد با واقعيت امروز جامعه تطبيق نمي‌كند. اين مسئله گاهي ارتباط برقرار كردن با خوانندة ايراني را دشوار مي‌كند. به‌نظر شما، چطور مي‌توان اين مشكل را حل كرد؟
البته اين يك بحث تكنيكي است. وقتي نويسنده هدف مشخصي از نوشتن داستان در بستر خاصي دارد و لازم است جزئيات اثر با واقعيات روز آن بستر مطابقت داشته باشد، از يكي از اصل‌هاي مهم در نوشتن رمان، يعني تحقيق، پيروي مي‌كند. اين ديگر فقط به نويسندة مهاجر ختم نمي‌شود. حتي نويسندة خارجي هم مي‌تواند و بايد در مورد واقعيات روزمرة جامعه تحقيق كند. اين مشكل را مي‌شود به‌راحتي با حفظ تماس و سفر و حتي زندگي كوتاه‌مدت حل كرد. اگر من در رمانم از گذشته تغذيه كرده‌ام، بي‌دليل نبوده؛ قصة من در گذشته نقل مي‌شود. ذات رمان ماهي‌ها در شب مي‌خوابند نقد يك گذشته در شكل كلي آن است و من به اين گذشتة كل احاطة كامل داشته‌ام. منظور من بيشتر نوع تفكر و ديد كلي نسبت به جامعه بود.ý شما وقتي بيست يا سي سال پيش جامعه‌اي را ترك كرده‌ايد،‌ طبعاً‌ با فضاي امروز آن آشنا نيستيد، ‌بخصوص جامعه‌اي كه اين‌قدر دستخوش تغيير و تحول است.
من شخصاً از قضاوت خودم حركت مي‌كنم. بله، حالا كه بعد از بيست‌و‌چند سال به ايران برگشته‌ام و اين‌همه تغيير را در روحيه و رفتار و فرهنگ مردم مي‌بينم، حتماً اين خطر را نخواهم كرد كه از نگاه يك ايراني در داخل ايران بنويسم. حتماً زاوية ديد و شخصيت‌هايي را براي قصه‌ام انتخاب خواهم كرد كه تحولات دروني‌شان را لمس كرده و شناخته باشم. از شما، غير از داستان‌هاي پراكنده در مطبوعات، فقط رمان ماهي‌ها در شب مي‌خوابند و مجموعه داستان فردا مي‌بينمت چاپ شده. اصولا ً‌ كم‌كار هستيد يا در چاپ داستان‌هايتان وسواس داريد؟
فكر نمي‌كنم كم‌كار باشم، ولي پركار هم نيستم. همان‌طور كه شما در اينجا مشكلات و درگيري‌هاي زندگي روزمره را داريد، ما هم داريم، بخصوص كه به جامعة ديگري رفته‌ايم و بايد خودمان را با خيلي چيزها وفق بدهيم. البته من وسواس زيادي هم دارم. درست است كه دو كتاب بيشتر چاپ نكرده‌ام، ولي يك مجموعه داستان آمادة چاپ هم دارم كه دو سه سال است در ايران بلاتكليف مانده. مقداري هم ترجمه كرده‌ام، داستان‌هايي هم در دست نوشتن دارم، ولي ادعاي پركاري هم ندارم. كار اصلي شما نوشتن نيست. مي‌توانيد بگوييد نوشتن چه نقشي در زندگي‌تان دارد؟
كار اصلي من هم نوشتن هست هم نيست. در واقع، نوشتن دغدغة دائمي زندگي من است، ولي نمي‌توانم تمام‌وقت بنويسم، چون بايد كار كنم و زندگي‌ام را بچرخانم. خوشبختانه در كتابخانه كار مي‌كنم و دسترسي زياد به داستان و رمان و تحقيق و هر جور متني كه بخواهم دارم. در واقع، شايد شانس آورده‌ام كه مي‌توانم از صبح تا شب به نوشتن فكر كنم. اگر اين توضيح كافي باشد، امروز من ديگر تصويري از وجود خودم منهاي نوشتن ندارم. رمان ماهي‌ها در شب مي‌خوابند فضايي بسيار صميمي دارد. تصويرهاي به‌قدري ملموس است كه به تجربه‌هاي زيسته شباهت پيدا مي‌كند. از وقايع و جريان‌هاي اجتماعي هم در اين كتاب زياد استفاده كرده‌ايد. اين رمان چقدر بر واقعيت استوار است؟
خيلي زياد و خيلي كم. مهم اين است كه شما آن را باور كرده‌ايد. راوي يا همه چيز را آن‌طور كه ديده نقل كرده و شما تعجب نكرده‌ايد، يا همه را تخيل كرده و دروغ گفته اما شما باور كرده‌ايد. به‌هرحال، اين وقايع آن‌قدر واقعي هستند كه ممكن است در زندگي هر كسي اتفاق افتاده باشند. همين است كه رمان را واقعي مي‌كند، نه اينكه واقعاً‌ اين اتفاق‌ها براي طلايه يا ساير شخصيت‌ها افتاده باشد. در لايه‌هاي متعدد اين داستان، كه تا انتهاي كتاب به‌تدريج باز مي‌شود، خواننده غيرمستقيم در جريان آنچه بر طلايه و خانواده‌اش گذشته قرار مي‌گيرد. اين جريان آرام اطلاعات تا پايان رمان ادامه دارد و، با پايان گرفتن آن، رمان هم تمام مي‌شود. از ابتدا چنين ساختي در ذهن داشتيد؟
نه. راستش را بخواهيد، من ايدة پيام تلفني برادر را داشتم و از همان‌جا شروع كردم. طلايه را در ذهن خودم مجسم كردم و بعد براي چند روزي رفتم لا‌به‌لاي پيچيدگي‌هاي ذهنش. شغل طلايه ساختن فيلم مستند است. نمي‌دانم اينها كه تعريف مي‌كند واقعاً همان چيزهايي است كه بر او و خانواده‌اش گذشته يا آنها را بازسازي كرده. نمي‌دانم مرا هم گول زده است يا نه. طلايه ازý گذشته‌اي پرتلاطم فرار كرده و با پيام‌هاي تلفني برادرش علي دوباره به اين گذشته پرتاب مي‌شود. رمان تماماً‌ در اين گذشته جريان دارد، ولي ما فقط تكه‌هايي از آن را مي‌بينيم. شخصيت طلايه هم در ساية اين گذشته شكل مي‌گيرد؛ بايد او را از روي همين تكه‌ها بسازيم.
كاملاً‌ درست است. من آموزش‌هاي داستان‌نويسي‌ام را از ادبيات غرب گرفته‌ام. تحت تأثير ادبيات مينيمال هستم. كم‌گويي و مشاركت دادن خواننده سبك و روش من شده است. البته مي‌دانم كه قدرتم بيشتر در داستان كوتاه است. در اينجا هم فقط قصد داشتم بخشي از شخصيت طلايه را در مدت زماني محدود و در محدودة واكنشي آني نسبت به آن پيام‌هاي تلفني بسازم. اين را خودم هم بعد از تمام شدن كار فهميدم. پرداختن شخصيت تمام و كمال طلايه هدفم نبوده. اين را هم نبايد فراموش كرد كه ما بيشتر آن‌طور هستيم كه مي‌نويسيم و آن‌طور مي‌نويسيم كه هستيم. خواننده وقتيý تكه‌هاي زندگي طلايه را به هم مي‌چسباند، شخصيتي در ذهنش شكل مي‌گيرد كه منفعل نيست. اين منفعل نبودن را در مادر هم مي‌بينيم. فرنگيس، در عين آنكه زن سنتي و متحمل ايراني است، عصيانگر هم هست. عصيان او را مثلاً آنجا مي‌بينيم كه طلايه را از خودش دور مي‌كند تا به سرنوشت او دچار نشود.
شخصيت فرنگيس در اين رمان به شخصيتي اصلي و دوست‌داشتني تبديل شده. خيلي‌ها دوستش دارند. به آرزوهاي آدم‌ها، به‌ويژه زن‌ها، جواب مي‌دهد. زير بار نمي‌رود. متفاوت است. زندگي را دوست دارد و براي بهتر شدنش تلاش مي‌كند. اين همان چيزي است كه بيشترِ‌ ما مي‌خواهيم باشيم، حتي اگر به آن آگاه نباشيم. فرنگيس در جامعه‌اي عقب‌افتاده، بي‌آنكه بداند، به مدرنيته رسيده. براي همه حقي قائل است. ناخودآگاه به حق و حقوق خودش واقف است، حتي به حق و حقوق جنسي‌اش. دوستي خواهرانة فرنگيس و زن همسايه از نقاط قوت رمان است.ý ديالوگ‌هاي اين دو زن در صحنه‌هايي مثل صحنة پرالتهابِ فرودگاه، با اينكه گاهي حالت جر و بحث پيدا مي‌كند، صميميت اين دو نفر را مي‌رساند.
فكر مي‌كنم اين دوستي خواهرانه و گاه فراتر، بي‌آنكه به شعار تبديل شود، حس و درك اين دو زن از يكديگر است بدون آنكه خيلي از حرف‌ها به زبان بيايد. وقتي صحنة گفت‌وگوي اين دو و شوخي‌هايشان را مي‌نوشتم، متوجه نبودم كه در يك پاراگراف فضايي را در زندگي زنان در جوامع بسته‌اي مثل جامعة خودمان ترسيم مي‌كنم كه پر از سركوب است. دقيقاً آنجا كه فشار بيشتر است، اين فضا نمود بيشتري پيدا مي‌كند. فرهنگ اين دسته پيچيدگي‌ها و آگاهي‌هاي زن‌هاي به‌اصطلاح مدرن را ندارد. اميال سركوب‌شده را در شوخي‌هاي ركيك فرياد مي‌زند. تقريباً هيچ‌كدام از شخصيت‌هاي اين رمان، غير از فرنگيس، ساختهý نمي‌شوند. حضور خشن و مستبد پدر، با اينكه به القاي فضاي پرتنش خانه كمك مي‌كند، بسيار كمرنگ است. به علي و امير هم فقط اشاره مي‌شود. چرا اين شخصيت‌ها غالباً در سايه‌اند؟
اين كار آگاهانه بود. فراموش نكنيد كه اين رمان يك راوي بيشتر ندارد؛ راوي‌اي كه گذشته را از زبان چند شخصيت نقل مي‌كند. در آن ساعت‌هايي كه پيام‌هاي تلفني ذهنش را مختل كرده، آشفته و مضطرب است و فكر مي‌كند. چيزهايي را به ياد مي‌آورد. گاه اين‌طور به ياد مي‌آورد، گاه آن‌طور. او فقط به مشتي خاطره دسترسي دارد و مي‌تواند بر مبناي احساسات كنوني‌اش عمل كند. گاهي پدرش را «پدر» خطاب مي‌كند و گاهي يك‌باره از ذهن فرنگيس «شوهر» خطابش مي‌كند. اين براي طلايه به ساختن مستندي داستاني مي‌ماند كه وقت و بودجة چنداني هم براي ساختنش ندارد. بارِý ساختن فضاي اين رمان تا حد زيادي روي دوش فرنگيس است و طبعاً به سمت فضاي زنانه گرايش پيدا مي‌كند و در طول داستان به بسياري از مسائل زنان اشاره مي‌شود. به‌نظر خودتان، اين رمان اساساً‌ رماني فمينيستي است؟
نمي‌دانم، اسمش را هرچه مي‌خواهيد بگذاريد. من شخصاً سال‌هاست كه قدرت ايسم‌پذيري‌‌ام تقريباً صفر شده. خيلي‌ها بعد از خواندن ماهي‌ها... گفته‌اند كه رماني «فمينيستي» خوانده‌اند. براي من آزادي انسان مهم است. مردي كه آزاد نباشد، نمي‌تواند حقوق زنِ كناري و روبه‌رويي‌اش را تشخيص بدهد. رعايت حق ديگران يك كار جمعي است كه به فرديت منجر مي‌شود. وقتي در جامعه‌اي فرديت به رسميت شناخته شد، خواه‌ناخواه و خودبه‌خود شامل همه مي‌شود. هر وقت حقي به‌عنوان زن از من ناديده گرفته مي‌شود، نگاه مي‌كنم ببينم آن آدم خودش فرديت دارد يا نه. البته در جوامعي مثل جامعة ما خيلي طبيعي ا‌ست كه يكي از دغدغه‌هاي اصلي زن كسب حقوقش باشد و طبعاً نويسندة زنِ اين جامعه گرفته‌هايش، مشاهداتش و آگاهي‌هايش در ادبياتش نمايان مي‌شود. دست‌كم در اين رمان بخشي از زندگي زنانة اين جامعه به‌طور طبيعي به نمايش درآمده است. من شخصاً‌ گاهي با پيچيدگي‌هاي اين رمان مشكل داشتم و نمي‌توانستم داستان را دنبال كنم. احساس مي‌كنم اين ابهام بيشتر در سطح زبان بود، در نقل ديالوگ‌ها، در استفاده از ضمير به جاي نام شخصيت. اين ابهام آگاهانه ايجاد شده بود؟
چيزي كه شما اسمش را پيچيدگي مي‌‌گذاريد، براي من اجراي سبك در زبان است. فكر مي‌كنم اگر موفقيتي در روايت اين قصه وجود داشته، در تبعيت از اصلِ «كمتر گفتن بيشتر گفتن است» ـ يا همان “Less is more” ـ بوده. اين كار عمدتاً با زبان امكان‌پذير است و در سبك نوشتن من ديگر دروني شده و جا افتاده و بخش اجتناب‌ناپذيري از كارم است. در بيشترِ داستان‌هاي من، شخصيت، فضاسازي، و زبان و نثر با هم ارتباط تنگاتنگ دارند. يكي را فداي ديگري نمي‌كنم. مثلاً در داستان «اتاقي خيالي»، زبان محور اصلي روايت است و موضوع، با تمام كليشه‌اي بودنش، در دل اين زبان دوباره قابل روايت شده و از خطر خسته‌كننده بودن نجات پيدا كرده.رمان ماهي‌ها ...، در عين اينكه زوال خانواده‌اي را در بستر حوادثي شخصي، اجتماعي و سياسي نشان مي‌دهد،‌ خواننده را به نجات اين خانواده هدايت مي‌كند. از عشق به معناي روزمره‌اش نمي‌گويد، اما مي‌تواند آن روي سكه باشد. سؤالي فلسفي را مطرح مي‌كند و همة جواب‌ها را زير سؤال مي‌برد. درعين‌حال،‌ داستان ساده‌اي را روايت مي‌كند. كوتاهيِ رمان خوانندة جدي را درگير نانوشته‌ها مي‌كند. اين سبك نوشتن من است، پيچيدگي ندارد، اما فشردگي چرا. به دروني شدنِý مينيماليسم در كارتان اشاره كرديد. اين دروني شدن را در كار نويسنده‌هاي داخل ايران هم مي‌بينيد؟
ببينيد، ادبيات يك جامعه خيلي جدا از بقية عناصر آن جامعه نيست. چيزي كه در روند ادبيات داستاني ايران مرا نگران مي‌كند ـ البته بيشتر در كار مردهاي نويسنده ـ يك‌جور پيچيده‌نويسي و پست‌مدرنيسمِ من‌در‌آوردي است. يك‌جور نشئگي و پرگويي ا‌ست انگار، به‌جاي سبك. ما هنوز مدرنيسم را دروني نكرده‌ايم، حتي هنوز در يك جامعة مدرن زندگي نمي‌كنيم. يا شايد از مدرنيته تنها استفادة صوري و ابزاري مي‌كنيم. فقط سمبل‌هايي از آن را داريم و بيشتر ادايش را درمي‌آوريم. با اين توصيف،‌ چطور مي‌توانيم درك درستي از پست‌مدرن داشته باشيم؟ اصلاً چند اثر پست‌مدرن در ايران ترجمه شده؟ چه مانيفستي دارد؟ چطور است كه بعضي از نويسندگان غرب، كه عنوان پست‌مدرن را يدك مي‌كشند، خودشان از به‌كار گرفتن اين تعبير دوري مي‌كنند؟ در ادبيات ما هم، مثل ترافيك تهران، هرج‌ومرج و افسارگسيختگي به‌وجود آمده. به چيزي نو، سيال،‌ ماندني و حتي فقط لذت‌بخش تبديل نشده. هنوز هم آثاري كه به خواندنشان مي‌ارزد همان سبك‌هاي فهميده‌شدة سابق است. پس نمي‌توانيم شكايت كنيم كه مخاطب نداريم. ما خودمان هم تحمل خواندن كتاب‌هاي خودمان را نداريم، چه رسد به جامعة كتاب‌نخوان. اهميت قصة خوب براي روايت كردن كمتر از اهميت فرم نيست. ويژگي نويسنده‌هاي پست‌مدرن سال‌هاي شصت امريكا فقط در پست‌مدرن بودن سبك نوشتاري‌شان نيست، در نگاه پست‌مدرنشان به زندگي است، در ديدن موقعيت‌هاي پست‌مدرن است. امروز كاروِري نوشتن فقط در سبك نيست؛ در نگاه «كاروِري» هم هست. وگرنه مينيماليسم از افسانه‌هاي ازوپ وجود داشته تا چخوف و همينگوي و تا امروز. اما مي‌توان به همان اندازه از بلندي يا ماكسيماليسمِ كار ماركز لذت برد كه از مينيماليسمِ كارِ بكت. منظورم اين است كه ادبيات يك زنجيره است و همة حلقه‌هاي اين زنجيره بايد دروني شود. تقليد صوري از يك سبك راه به جايي نمي‌برد. جابه‌جا كردن فعل‌ها موقعيت‌ها را پست‌مدرن نمي‌كند. شايد شما، به‌عنوان كسي كه از بيرون نگاه مي‌كند، بهتر بتوانيد معضلات امروز جامعة ادبي ما را تشخيص بدهيد. به‌نظرتان، درحال‌حاضر معضل عمدة اين جامعه چيست؟
متأسفانه، آن‌قدر كه اين جامعه حاشيه و علف هرز دارد، حاصل ندارد. منظورم اين است كه در كار ادبيِ عده‌اي از ما ـ نه همه ـ مسائل شخصي بيش از آنكه بايد نقش دارد. گروهي از ما مثل قبيله عمل مي‌كند. انگار يك زندگي جمعي و گروهي وجود دارد كه باعث مي‌شود بيش و پيش از آنكه به ادبيات پرداخته شود، به حاشيه پرداخته شود، به مسائلي كه هيچ ربطي به ادبيات ندارند: دعواها يا دوستي‌هاي شخصي، لابي‌هاي ثبت‌نشده و يارگيري‌هاي پنهان و... و بعد نفي نويسندگان نسل قبل به جرم كهنه بودن. يادمان مي‌رود آنها بودند كه راه ما را باز كردند.مسئلة ديگر اين است كه گاهي برخي از ما فراموش مي‌كنيم براي استاد و معلم و داور شدن بايد به اندازة كافي مايه داشته باشيم. چرا اينجا از غربي‌ها تقليد نمي‌كنيم؟ هيچ ‌جاي غرب من نديده‌ام نويسنده‌اي خودش شخصاً بي‌هيچ حساب و كتاب و معياري كلاس داستان‌نويسي راه بيندازد. با چاپ يكي دو كتا;ب و گرفتن يك جايزه يا دعوتي از اين انجمن و آن نشست، الزاماً استاد داستان‌نويسي نمي‌شويم. وجود كلاس‌هاي داستان‌نويسي فراوان، بيشتر از آنكه موجب تربيت نويسنده شده باشد، باعث خودبزرگ‌بيني استاد شده. خلاصه هيچ چيز سر جاي خودش نيست، والاّ در غرب، هم داستان و رمان مبتذل هست هم ادبيات پرفروش و هم ادبيات جدي و استخوان‌دار. همه جاي خودشان را دارند و هيچ ژانري ژانر ديگر را نفي نمي‌كند. ساده‌تر بگويم، توليد ادبيات واقعاً‌ بيشتر از حرف آن است. فكر مي‌كنيد چطور مي‌شود از اين بن‌بست بيرون آمد؟
اين بحث باز هم برمي‌گردد به نظام آموزش و پرورش. ادبيات بايد بخش مهمي از نظام آموزشي كشور باشد تا استعدادها از كودكي كشف شود و پرورش پيدا كند. يعني همان تلاشي كه منِ نويسندة صاحبِ دو كتاب در كلاس‌هاي داستان‌نويسي براي كشف استعداد و آموزش انجام مي‌دهم، بايد در مدرسه‌ها صورت بگيرد. ادبيات كلاسيك ايران و جهان بايد در مدرسه‌ها تدريس شود. نقد ادبي بايد يكي از متون درسي باشد. ترجمه‌ها بايد زير نظر يك نهاد انجام شود و كنترل‌شده باشد. ادبيات كودكان بايد ترجمه شود. ادبيات بايد از وضعيت قبيله‌اي و جدا از بقية جامعه بيرون بيايد و دموكراسي ادبي وجود داشته باشد. آن‌قدر كتابِ خواندني با سبك‌هاي متفاوت وجود داشته باشد كه ادبيات از اين دايرة بستة متعلق به عده‌اي خاص بيرون بيايد. به اين ترتيب، نظمي براي كشف استعدادها برقرار مي‌شود. در سال‌هاي اخير، شاهد ترجمه و چاپ‌ برخي آثار ادبيات معاصر ايران بهý انگليسي و زبان‌هاي ديگر بوده‌ايم، بخصوص آثار نويسنده‌هاي زن. اين كتاب‌ها چقدر براي مخاطب امريكايي جذابيت داشته و با چه عكس‌العمل‌هايي روبه‌رو شده؟
بعد از يازده‌ سپتامبر، كتاب‌هايي كه از ادبيات ايران و افغانستان در امريكا منتشر شد، به‌دليل كنجكاوي غربي‌ها نسبت به اسلام و فرهنگ اين دو كشور، تيراژهاي بسيار بالا داشته. حتي كتاب‌هاي اطلاعاتيِ مذهبي و قرآن تقاضا و فروش بالايي داشته. درونماية اين كتاب‌ها تقريباً سياسي بوده و بيشتر كنجكاوي مردم غرب را ارضا كرده. اين مسئله هنوز نمي‌تواند معيار سنجش ادبي باشد. بايد صبر كرد و ديد. به‌دليل شغلم، مي‌توانم با اطمينان بگويم كه رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌هاي ما برد زيادي نداشته. فقط سه كتاب هست كه خواننده‌ها خيلي از آنها استقبال كرده‌اند و حتماً‌ خودتان هم خبرش را شنيده‌ايد: لوليتاخواني در تهران نوشتة آذر نفيسي، پرسپوليس نوشتة مرجان ساتراپي كه رمان مصور است، و خنده‌دار در فارسي نوشتة فيروزه جزايري دوماس. اين كتاب اخيراً با عنوان عطر سنبل، عطر كاج به فارسي هم ترجمه شده. به‌نظر شما، اين كتاب‌ها‌ چرا براي خوانندة غربي جذاب‌اند؟
من در مورد اين سه كتاب ارزش‌گذاري ادبي نمي‌كنم؛ جنبة سياسي و طنز اين كتاب‌هاست كه آنها را براي خوانندة غربي جذاب مي‌كند. شايد برايتان جالب باشد كه بدانيد كتاب خانم نفيسي عده‌اي را حتي ناباكف‌خوان كرد. مي‌ديدم كساني كه لوليتاخواني را امانت مي‌گيرند، بعداً مي‌آيند دنبال لوليتا و كتاب‌هاي ديگر ناباكف. سؤال آخر. در رمان ماهي‌ها... همه چيز، دست‌كم در چاپ اولش كه من ديده‌ام، از اجرايي بسيار غيرحرفه‌اي خبر مي‌دهد. از نوشتة پشت جلد گرفته كه تقريباً‌ هيچ ربطي به اين رمان ندارد، تا غلط‌هاي چاپي متعدد كه گاهي مخل خواندن است، يا خط‌هايي كه زير بعضي جمله‌ها كشيده‌اند و موقع چاپ فراموش كرده‌اند پاك كنند. چقدر از اين مسائل تقصير شما بود؟
هيچ‌قدرش. شايد بزرگ‌ترين تقصير من دوري بود. وقتي به ما خبر مي‌دهند كه كتابتان بدون سانسور مجوز گرفته، خوشحال مي‌شويم ـ خوشحالي‌هاي سادة نويسندة ايراني! ـ و مسائل تكنيكي چاپ كتاب را فراموش مي‌كنيم. متأسفانه من نسخة آخر را براي بازخواني نه در چاپ اول دريافت كردم نه در چاپ دوم، و فقط، مثل شما، كتاب چاپ‌شده را ديدم. دخالتي در كارهاي اجرايي‌اش نداشتم. اما در چاپ سوم از ناشرم خواهش كردم تا آنجا كه ممكن است تغييرات لازم را در متن بدهد، بخصوص در مورد غلط‌گيري و نوشتة نامناسب پشت جلد؛ و چاپ سوم كتاب بهتر از آب درآمد. اين هم از مضرات دور بودن است ديگر، چه مي‌شود كرد؟ حالا بايد شكرگزار باشم كه اين كتاب اين‌قدر توجه جلب كرد كه به دادش برسند.
مژده دقيقي




یک شب عاشقانه

نوشته ی كورت وونه‏گات
به فارسی: جواد رسولى
براى عشاق جوان، مهتاب چيز دلچسبى است، بخصوص براى زن‏ها كه انگار هيچ وقت از تماشايش خسته نمى‏شوند؛ ولى وقتى يك مرد سنش بالاتر مى‏رود معمولاً اين طور فكر مى‏كند كه مهتاب با آن نور سرد و كمرنگش خيلى هم باعث دلخوشى نمى‏شود. ترلى ويتمن هم همين طور فكر مى‏كرد. ترلى لباس خواب پوشيده بود و پشت پنجره اتاق خواب منتظر ايستاده بود تا دخترش نانسى برگردد خانه.او مردى مهربان، درشت هيكل و خوش تيپ بود. قيافه‏اش مثل صورت يك پادشاه باشكوه بود. اما در واقع شغلش نگهبانى از پاركينگ كارخانه رينبِك آبراسيوز بود. باتومش، اسلحه‏اش، فشنگ‏هايش، و دستبندش روى يك صندلى كنار تخت افتاده بود. ترلى كمى گيج و ناراحت بود.همسرش، ميلى توى تخت دراز كشيده بود. تقريباً براى اولين بار از زمان ماه عسل سه روزه‏شان در سال 1936 تا به حال موهايش را فر نداده بود. موهايش ريخته بود روى بالش. اين طورى جوان و دل‏نشين و رازآلود به نظر مى‏آمد. براى سال‏ها توى آن رختخواب هيچ كدامشان رازآلود به نظر نيامده بودند. ميلى چشم‏هايش را باز كرد و به ماه خيره شد. حالتش جورى بود كه لج ترلى را درمى‏آورد. ميلى اصلاً درباره اين مسئله كه ممكن است اين وقت شب، زير نور مهتاب، چه اتفاقى براى نانسى رخ داده باشد، نگران نشده بود. ميلى حتى بدون فكر كردن به اين قضيه خوابش برده بود. بعد بيدار شده و چند لحظه به ماه نگاه كرده بود و لابد افكار مهمى توى سرش بوده كه البته آنها را به ترلى نگفته بود و دوباره خوابش برده بود. ترلى گفت: »بيدارى؟«ميلى گفت:»هوم؟«- »تصميم گرفتى بيدار شى؟«ميلى خواب آلود گفت: »بيدار بودم«. صدايش شبيه دخترها شده بود.ترلى گفت: »فكر مى‏كنى بيدار بودى؟«- »ممكنه بدون اينكه بفهمم خوابم برده باشد.«ترلى گفت: »يك ساعته كه انگار دارى چوب اره مى‏كنى.«داشت صداى نفس كشيدن ميلى را برايش گوش‏خراش جلوه مى‏داد تا بيشتر هوشيارش كند. مى‏خواست كاملاً از خواب بيدارش كند تا به جاى نگاه كردن به ماه با او حرف بزند. معلوم است وقتى كه خواب بوده، صداى اره كردن درنمى‏آورده. زمانى او هم خيلى زيبا بوده و هم آرام.آن موقع ميلى زيباترين دختر شهر كوچكشان بود. حالا دخترشان جاى مادرش را گرفته بود. ترلى گفت: »برام مهم نيست كه اعتراف كنم خيلى نگرانم«ميلى گفت: »عزيزم! اونا حالشان خوبه، اونا عقلشون مى‏رسه، ديگه بچه كه نيستن«ترلى گفت: »مى‏خواى تضمين كنى كه امكان نداره اونا توى گودالى، چيزى با ماشين چپ كرده باشن؟«اين حرف خواب را كاملاً از سر ميلى پراند. توى تخت نشست و اخم كرد. »تو واقعاً فكر مى‏كنى...«ترلى گفت: »من واقعاً فكر مى‏كنم! اون پسره به من قول شرف داد كه تا دو ساعت قبل برش مى‏گردونه خونه.«ميلى ملحفه را كنار زد. حالا پاهاى لختش نزديك هم روى كف اتاق بودند. گفت: »خيله خب، ببخشيد. من الان بيدارم. نگران هم هستم.«ترلى گفت: »در مورد اين تأخير« پشتش را به ميلى كرد و براى آنكه به نگاه‏هاى مسئولانه‏اش از پنجره تأثير بيش‏ترى بخشد، پاهاى گنده‏اش را گذاشت روى رادياتور شوفاژ.ميلى گفت: »ما، نگرانيم ولى فقط قراره منتظر بمونيم؟«ترلى گفت: »پيشنهادت چيه؟ اگه منظورت اينه كه با پليس تماس بگيرم تا تصادف‏هاى امشب رو چك كنند؛ تمام اين كارها رو با جزئيات بيشترى، وقتى انجام دادم كه داشتى چوب اره مى‏كردى.«ميلى با صداى ضعيفى پرسيد: »هيچ تصادفى نشده بود؟«ترلى گفت: »هيج تصادفى كه ازش با خبر شده باشند.«- »خب اين - اين - يك كمى اميدواركننده است«ترلى گفت: براى تو ممكنه، ولى براى من نه!. به طرفش برگشت و ديد حالا به اندازه كافى بيدار هست كه حرف‏هايش را خوب بشنود، حرف هايى كه مدت‏ها بود مى‏خواست بگويد:»منو ببخش كه اين طورى حرف مى‏زنم، ولى به نظرم تو با اين قضيه طورى برخورد مى‏كنى، انگار اين چيز مقدسيه. رفتارت جوريه كه انگار بيرون بودنِ دخترمون با اون جوون پول‏دارِ زبر و زرنگ توى ماشين سيصد اسب بخارش يكى از بزرگ‏ترين اتفاقاتى‏يه كه توى زندگى‏مون افتاده.«ميلى بلند شد. متعجب و رنجيده زمزمه كرد: »مقدس؟، من؟«»خب موهايت را ريختى دور سرت، مگه نه؟ لابد براى اين كه وقتى رسوندش خونه، اگر اتفاقاً چشمش به تو افتاد؛ به نظرش خوش قيافه بيايى، ها؟«ميلى لبش را گاز گرفت. گفت: »من فقط فكر كردم اگر قرار باشه دعوا يا بگومگويى پيش بياد، با موهاى فر زده‏ام وضعيت رو بدتر نكنم«ترلى گفت: »تو فكر مى‏كنى دعوايى پيش بياد، مگه نه؟«ميلى رفت طرفش، آرام‏نوازشش كرد. »تو رئيس خانواده‏اى. تو يعنى تو، هر كارى كه فكر مى‏كنى درسته انجام مى‏دى، فكر نمى‏كنم اين جورى خوب باشه؛ يعنى منصفانه نيست. واقعاً دارم تا اون جايى كه مى‏تونم به اين فكر مى‏كنم كه چكار مى‏شه كرد؟«ترلى پرسيد: »مثل چى؟«ميلى گفت: »چرا به پدرش زنگ نمى‏زنى؟، شايد بدونه اونا كجان يا برنامه‏شون چى بوده؟«اين پيشنهاد به‏نظر ترلى جالب آمد. او هميشه سعى مى‏كرد روى ميلى نفوذ داشته باشد، اما حالا احساس مى‏كرد هيچ تسلطى بر خانه، اتاق يا حتى پاهاى كوچك زنش ندارد. گفت: »عالى بود!« كلماتش با صداى بلند ادا شدند ولى مثل صداى طبل تو خالى بودند.ميلى گفت: »چرا كه نه؟«ترلى نمى‏توانست بيش از اين به صورت زنش نگاه كند. دوباره شروع كرد از پنجره بيرون را نگاه كردن. به مهتابِ آن بيرون گفت: »واقعاً بى‏نظيره، خودِ روست. ال. سى. ريبنك از تختش بيرون بياد. الو - ال سى؟ من تى. دبليو. اَم. مى‏دونى پسرت داره با دختر من چه غلطى مى‏كنه؟«. ترلى خنده تلخى كرد.به‏نظر مى‏آمد ميلى نمى‏فهمد. گفت: »تو كاملاً حق دارى به اون يا هر كس ديگه‏اى زنگ نزنى. منظورم اينه كه اين وقت شب همه برابر و آزادند.«ترلى گفت: »براى خودت يك حرف مى‏زنى!« با يك جور لحن اغراق شده ادامه داد: » شايد تو و ال. سى ريبنك زمانى آزاد و برابر بوده‏ايد ولى من هيچ وقت اين طور نبودم و به علاوه، هيچ وقت هم قرار نبوده كه باشم«.ميلى گفت: »من فقط مى‏خوام بگم كه اون هم آدمه.«ترلى گفت: »در اين زمينه تو خبره‏اى، مطمئناً من كه نيستم. اون هيچ وقت من رو براى رقص با خودش بيرون نبرده.«- اون هيچ وقت من رو هم براى رقص بيرون نبرده. اون از رقصيدن خوشش نمى‏آد. ميلى حرفش را تصحيح كرد: »يا اينكه خوشش نمى‏اومد.«ترلى گفت: »خواهش مى‏كنم اين وقت شب براى من ملالغتى نشو، اون تو رو با خودش بيرون برد و لابد هر كارى هم دلش خواست كرد. بنابراين هر اتفاقى هم كه افتاده باشد تو درباره اون بيشتر از من مى‏دونى.«ميلى رنجيده گفت: »عزيزم اون يك بار منو با خودش بيرون برد تا شام بخوريم، توى »بلوميل« و يك بار هم منو برد سينما، فيلم »مرد لاغر« و توى اين مدت كارى كه اون كرد اين بود كه حرف بزنه و كارى كه من كردم اين بود كه گوش كنم. و حرف‏هايش هم اصلاً عاشقانه نبود، درباره اين موضوع حرف مى‏زد كه چطور قراره كارخونه پودر لباسشويى رو تبديل به كارخونه ظروف چينى كنه و قراره طراحى‏هاى لازم رو اون انجام بده و هيچ كار ديگه‏اى هم كه شبيه تصورات توئه انجام نداد. اينا همه اون چيزيه كه من از لوئيز سى ريبنك مى‏دونم يا درباره‏اش تخصص دارم.« دستش را روى سينه‏اش گذاشت و گفت: »اگه مى‏خواى بدونى كه در چه مورد خبره‏ام بدون كه اون مورد تويى.«ترلى مثل حيوانات صدايى درآورد.ميلى گفت: »چى گفتى عزيز دلم؟«ترلى گفت: »من، چى در مورد من مى‏دونى؟«ميلى تكانى به خودش داد كه ترلى نديد.ترلى شق و رق ايستاده بود. مثل يك آدم زخم‏خورده راه افتاد. رفت طرف تلفنِ روى ميز كنار تخت. گفت: »چرا نبايد زنگ بزنم؟«با شلختگى در دفترچه تلفن دنبال شماره لوئيز. سى. ريبنك گشت، داشت با خودش درباره دفعاتى كه كارخانه ريبنك نصف شب او را از تختش بيرون كشيده بود، حرف مى‏زد.شماره را اشتباه گرفت. قطع كرد. دوباره شروع كرد به شماره گرفتن. شجاعتى كه براى چند لحظه به دست آورده بود، داشت به سرعت محو مى‏شد.ميلى از ديدن اين صحنه بدش مى‏آمد. گفت: »اون خواب نيست. امشب مهمونى داشتن«ترلى گفت: »چى داشتن؟«»ريبنك امشب يه مهمونى دارن، يا اينكه داشتن و تازه تموم شده.«ترلى گفت: »از كجا مى‏دونى؟«توى روزنامه صبح نوشته بود، صفحه اجتماعى، تازه، مى‏تونى برى از توى آشپزخانه نگاه كنى ببينى چراغ‏هاشون هنوز روشنه يا نه؟«ترلى گفت: »تو از آشپزخونه مى‏تونى خونه ريبنك رو ببينى؟«ميلى گفت: »البته، بايد سرتو يه كمى بيارى پايين و بعد بچرخونى يك طرف، اون وقت از گوشه پنجره مى‏تونى خونه‏شونو ببينى.«ترلى با تمسخر سرش را تكان داد. ميلى را تماشا كرد. و به فكر فرو رفت.بعد دوباره شماره گرفت. گذاشت تلفن دوبار زنگ بزند، آن وقت قطع كرد. حالا او به همسرش، به اتاق‏هايش و به خانه‏اش تسلط داشت.ترلى گفت: »هر وقت خانواده ريبنك كارى بكنند، تو همه چيزايى رو كه درباره‏شون توى روزنامه نوشته شده، مى‏خونى؟«ميلى گفت: »عزيزم همه زن‏ها صفحه اجتماعى رو مى‏خونن. اين هيچ معناى خاصى نداره. اين فقط يك جور كار احمقانه است كه وقتى صبح روزنامه مى‏آد همه انجامش مى‏دن، همه زن‏ها.«ترلى گفت: »حتماً، حتماً، ولى چند تا از اين زن‏ها ممكنه به خودشون بگن: من مى‏تونستم حالا خانم لوئيز. سى. ريبنك باشم؟«ترلى داشت كار بزرگى مى‏كرد؛ يعنى داشت آرامشش را حفظ مى‏كرد. داشت مثل يك پدر با ميلى برخورد مى‏كرد. پدرى كه از قبل تقصيرش را بخشيده، گفت: »بالاخره مى‏خواى قضيه اين دو تا بچه رو كه الان يه جايى زير نور مهتاب هستن جدى بگيرى يا مى‏خواى تظاهر كنى كه تنها چيزى كه بايد فكر كنيم اينه كه تصادف كردن؟«ميلى پشتش را راست كرد، گفت: »نمى‏دونم منظورت چيه؟«ترلى گفت: »تو روزى صد دفعه سرت رو خم مى‏كنى تا از گوشه پنجره بتونى اون خونه سفيد رو ببينى، بعد نمى‏دونى منظورم چيه؟ دخترمون با پسرى كه يه روز قراره صاحب اون خونه بشه يه جايى بيرون زير مهتاب هستن و تو نمى‏دونى منظورم چيه؟ تو گذاشتى موهات بريزه دور شونه‏هات و به ماه خيره شدى و حرف‏هايى رو كه بهت مى‏زدم به زحمت شنيدى، اون وقت نمى‏دونى منظور من چيه؟« ترلى سر بزرگ و شانه‏هايش را تكان داد، بعد گفت: »جداً نمى‏تونى بفهمى؟«تلفن در خانه سفيدِ روى تپه دو بار زنگ زد. بعد قطع شد. لوئيز. سى. ريبنك زير نور مهتاب ميان چمن‏ها، روى يك صندلى آهنى سفيد نشسته بود. داشت به تپه‏اى كوچك بامزه و بى‏خود زمين گلف نگاه مى‏كرد و بالا و پايين آن كه منظره شهر ديده مى‏شد. تمام چراغ‏هاى خانه‏اش خاموش بودند. فكر كرد همسرش، ناتالى، ديگر خوابيده.لوئيز داشت مشروب مى‏خورد. به اين فكر مى‏كرد كه مهتاب دنيا را قشنگ‏تر نكرده است. فكر كرد مهتاب حتى دنيا را بدتر هم كرده، باعث شده همه چيز مثل ماه، مرده به نظر بيايد. صداى زنگ تلفن و بعد قطع شدنش با حال و هواى لوئيز مى‏خواند. تلفن آن موقع شب چيز خوبى بود. يك كار ضرورى كه بايد تا وقت گل نى صبر مى‏كرد و زنگ مى‏زد. لوئيز گفت: »شبم رو خراب كن، بعد قطع كن.«غير از خانه و كارخانه پودر لباسشويى، لوئيز يك چيز ديگر هم از پدر و پدربزرگش ارث برده بود، و آن هم احساس لذت‏بخش تقلب و فساد در كارهاى تجارى بود. لوئيز هم مثل آنها با خودش فكر مى‏كرد مى‏توانسته يك توليدكننده موفق ظروف چينى يا چرخ آسياب باشد ولى نه وقت خوبى به دنيا آمده و نه جاى خوبى.درست وقتى تلفن همان موقعى كه بايد زنگ مى‏زد، دو بار زنگ زد، همسر لوئيز هم پيدايش شد. ناتالى يك دختر لاغر اندام و نسبتاً جذابِ بوستنى بود. نقش او انگار بد فهميدن حرف‏ها و كارهاى لوئيز بود و البته با عكس‏العمل‏هاى لوئيز مثل يك ماشين پيچيده، هنرمندانه، كنار مى‏آمد.گفت: »لوئيز شنيدى تلفن زنگ زد؟«لوئيز گفت: »هوم؟ آره، آها!«ناتالى گفت: »زنگ زد، بعد قطع شد.«لوئيز گفت: »مى‏دونم« به زنش هشدار داد كه اصلاً حوصله بحث كردن درباره تلفن يا هر چيز ديگرى را ندارد.ناتالى هشدار را نديده گرفت: »از خودت نپرسيدى كى ممكنه باشه؟«لوئيز گفت: نه.- »شايد يكى از مهمونا بوده كه چيزى جا گذاشته، دور و بر چيزى نديدى؟ يه چيزى كه كسى جا گذاشته باشه؟«لوئيز گفت: »نه.«ناتالى گفت: »يه گوشواره يا همچون چيزى مثلاً« يك كت نازك به رنگ آبى كمرنگ تنش بود كه لوئيز برايش خريده بود. از آن كت‏هاى قشنگى كه روى لباس شب مى‏پوشند، ولى وقتى يك صندلى سنگين آهنى را با خودش كشيد ميان چمن‏ها تا كنار لوئيز بنشيند كت تقريباً زشت به‏نظر مى‏رسيد. دسته‏هاى دو صندلى كاملاً كنار هم قرار گرفتند و لوئيز درست به موقع انگشت‏هايش را از ميان دو دسته صندلى بيرون كشيد. ناتالى نشست، گفت: »سلام.«لوئيز گفت: »سلام.«ناتالى گفت: »ماه رو مى‏بينى؟«»آره.«»فكر مى‏كنى امشب به مهمونا خوش گذشت؟«لوئيز گفت: »نمى‏دونم و مطمئنم اونا هم نمى‏دونن«. با اين حرف مى‏خواست نشان بدهد كه او هميشه تنها فيلسوف و هنرمند ميهمانى‏هايش است. بقيه يك مشت بازارى بودند. ناتالى به اين قضيه عادت داشت. آن را نشنيده گرفت. گفت: »چارلى كى برگشت؟« چارلى تنها پسرشان بود. در واقع لوئيز چارلز ريبنكِ پسر.لوئيز گفت: »مطمئناً نمى‏دونم، نيومد به من گزارش بده. هيچ وقت اين كار رو نمى‏كنه.«ناتالى كه داشت از تماشاى ماه لذت مى‏برد، حالا با ناراحتى جلوِ صندلى نشست. پرسيد »چارلى خونه است، نه؟« لوئيز گفت: چيز خاصى نمى‏دونم.ناتالى از روى صندلى به جلو خم شد. توى تاريكى شب چشم‏هايش را ريز كرد تا ببيند ماشين چارلى را مى‏تواند در سايه گاراژ تشخيص بدهد. پرسيد: »با كى رفت بيرون؟«لوئيز گفت: »با من صحبت نمى‏كند.«ناتالى گفت: »با كى بيرونه؟«»اگر با خودش نباشد، لابد با يه نفره كه تو ازش خوشت نمى‏آد.«ولى ناتالى اين را نشنيد. داشت مى‏دويد طرف خانه. تلفن داشت دوباره زنگ مى‏زد.آنقدر زنگ زد تا ناتالى گوشى را برداشت.او گوشى را گرفت طرف لوئيز. گفت: »يه مرده به نام ترلى ويتمن مى‏گه از پليساى كارخونه‏س«.لوئيز همان طور كه گوشى را مى‏گرفت گفت: »توى كارخونه اتفاقى افتاده؟ آتيش سوزى مثلاً؟«ناتالى گفت »نه. اون قدر جدى نه.« از لحن صحبت ناتالى، لوئيز اين طور حدس زد كه اتفاق خيلى بدترى افتاده. »مثل اينكه پسرمون با دختر آقاى ترلى رفته بيرون، بايد چند ساعت قبل بر مى‏گشتن. طبيعتاً آقاى ترلى نگران دخترش شده.«لوئيز پشت تلفن گفت: »آقاى ترلى؟«ترلى گفت: »ترلى اسم كوچك منه قربان، اسم كاملم ترلى ويتمنه.«ناتالى گفت: »دارم مى‏رم از تلفن بالاى پله‏ها گوش كنم«. گوشه كتش را جمع كرد و مثل مردها به‏دو از پله‏ها بالا رفت.ترلى گفت: »شما احتمالاً منو از قيافه مى‏شناسين، من نگهبان پاركينگ‏ام«لوئيز گفت: »البته كه شما رو مى‏شناسم. هم به قيافه و هم با اسم.« دروغ مى‏گفت: »خب، حالا اين قضيه پسر من و دختر شما چيه؟«ترلى هنوز آماده نبود كه برود سر اصل مطلب. هنوز داشت خودش و خانواده‏اش را معرفى مى‏كرد. گفت: »احتمالاً شما همسر منو خيلى بهتر از من مى‏شناسين قربان.« صداى كوتاه زنانه‏اى از پشت تلفن شنيده مى‏شد.براى لحظه‏اى لوئيز نتوانست تشخيص دهد كه اين صداى همسر خودش بود يا همسر ترلى؛ ولى وقتى سر و صدايى را شنيد كه نشان مى‏داد كسى مى‏خواهد تلفن را قطع كند فهميد صدا از آن طرف بوده. زن ترلى به وضوح نمى‏خواست اسمش آن وسط گفته شود.ترلى تصميم گرفته بود اين كار را بكند. بالاخره هم ترلى برنده شد، گفت: »البته شما اون رو با اسم قبل از ازدواجش مى‏شناسين، ميلى ميلدرد اوشى.«سر و صداى اعتراضى كه از طرف ترلى مى‏آمد، حالا خوابيده بود. تمام شدن اعتراض‏ها با بهت لوئيز هم زمان بود كه او به خوبى ميلى اوشى جوان و زيبا و جذاب را به خاطر مى‏آورد. سال‏ها بود كه او به فكر نكرده بود و از سرنوشتش هيچ اطلاعى نداشت.لوئيز گفت: »بله - بله، من خوب به خاطرش مى‏آرم.« نزديك بود به خاطر پير شدن، به خاطر پايان‏هاى تلخ و تكرارى كه عشاق جوان و جسور دچارش مى‏شوند، به گريه بيفتد.از موقعى كه اسم ميلى برده شده بود، ترلى توانسته بود طورى كه دلش مى‏خواهد با لوئيز. سى. ريبنك بزرگ صحبت كند. معجزه هم‏درد بودن داشت اتفاق مى‏افتاد. ترلى و لوئيز مثل دو تا مرد، مثل دو پدر با هم حرف مى‏زدند و به علاوه لوئيز داشت عذرخواهى مى‏كرد و به پسر خودش بد و بيراه مى‏گفت.لوئيز از ترلى به خاطر تلفنش به پليس تشكر كرد. گفت: كه او هم همين كار را خواهد كرد و اگر خبرى چيزى پيدا كرد بلافاصله به ترلى زنگ مى‏زند. موقع خداحافظى به ترلى گفت: »آقا«وقتى ترلى گوشى را گذاشت كاملاً سر حال و بشاش بود. به ميلى گفت: سلام رسوند. و سرش را برگرداند و ديد با هوا حرف زده. ميلى بى‏سر و صدا از اتاق بيرون رفته بود.ترلى او را توى آشپزخانه پيدا كرد، داشت روى اجاق الكتريكى جديدشان قهوه درست مى‏كرد. اسم اجاق »گلوب مستر« بود. يك صفحه كنترل هم داشت كه به گونه‏اى مضحك پيچيده بود. »گلوب مستر« يكى از رؤياهاى ديرينه ميلى بود كه حالا تحقق پيدا كرده بود. تعداد رؤياهاى ميلى كه درباره چيزهاى خوب بود و واقعيت پيدا كرده بود، چندان هم زياد نبود.قهوه، جوش آمده و سروصداى كترى را درآورده بود. با اين كه با تمركز وحشتناكى به كترى خيره شده بود متوجه جوشآمدن آن نشد. قطره‏هاى آب جوش كه اين طرف و آن طرف مى‏پاشيد دستش را سوزاند. بغضش تركيد. دستش را كه سوخته بود طرف دهانش برد و آن وقت بود كه ترلى را ديد.بلند شد تا از كنارش رد شود و از آشپزخانه برود بيرون، ولى ترلى بازويش را گرفت. با يك جور حالت سردرگم و گيج گفت »عزيزم« و با دست آزادش شعله »گلوب مستر« را خاموش كرد. گفت: »ميلى.«ميلى با نااميدى مى‏خواست خودش را از دست او بيرون بكشد. ترلى با آن هيكل بزرگش آن قدر راحت او را نگه داشته بود كه اصلاً به‏نظرش نمى‏آمد دارد زور به خرج مى‏دهد. سرانجام ميلى آرام گرفت. چهره شيرينش برافروخته و درهم شده بود. ترلى گفت: »نمى‏خواى، نمى‏خواى به من بگى چى شده عزيزم؟«ميلى گفت: »نگران من نباش، برو غصه اونايى رو بخور كه افتادن توى گودال و دارن مى‏ميرن.« ترلى رهايش كرد و گفت: »چيز بدى گفتم؟«ميلى گفت: »اوه، ترلى، ترلى، هيچ وقت فكر نمى‏كردم اين جورى اذيتم كنى، اين قدر زياد« دست‏هايش طورى كه انگار شيئى قيمتى را نگه داشته باشد، بالا آورد. بعد گذاشت آن چيز يا هر چيزى كه فكر مى‏كرد هست، از دستش بيفتد.ترلى افتادنش را نگاه كرد. پرسيد: »فقط براى اين كه اسمتو بهش گفتم؟«»وقتى - وقتى اسم‏مو بهش گفتى، يه عالمه چيز ديگه هم بهش گفتى« داشت سعى مى‏كرد ترلى را ببخشد ولى برايش سخت بود. »فكر نكنم خودتم مى‏دونستى چه چيزاى ديگه‏اى دارى بهش مى‏گى.«ترلى گفت: »من فقط اسمتو گفتم. همين.«»و تنها معنايى كه اين حرف براى لوئيز. سى. ريبنك داره اينه كه زنى توى شهر زندگى مى‏كنه كه بيست سال قبل باهاش دوتا قرار احمقانه داشته و از اون موقع تا به حال هيچ حرفى به جز همين قضيه نزده و شوهرش هم موضوع اون دوتا قرار احمقانه رو مى‏دونه و به اندازه زنش به اونا افتخار مى‏كنه. واقعاً كه!«ميلى سرش را پايين آورد و به يك طرف چرخاند و به پنجره آشپزخانه اشاره كرد. اشاره‏اش به طرف نور سفيدى بود كه از گوشه بالاى پنجره ديده مى‏شد. گفت: »اونجا، لوئيز. سى. ريبنك بزرگ يه جايى وسط اون نورهاى سفيد داره فكر مى‏كنه كه من تمام اين سال‏ها عاشقش بودم.« چراغ‏هاى سفيد خانه ريبنك خاموش شدند. »حالا لابد رفته يه جايى زير مهتاب و داره درباره اون زن بيچاره كوچولو و اون مرد بيچاره كوچولو و دختر بيچاره كوچولوشون فكر مى‏كنه.« به خودش لرزيد »خب، ما بيچاره نيستيم! يا حداقل تا امشب نبوديم.«لوئيز. سى. ريبنك بزرگ برگشت پيش ليوان و صندلى آهنى سفيدش. به پليس تلفن زده بود و پليس همان چيزى را كه به ترلى گفته بود به او هم گفت، اين كه هيچ حادثه‏اى كه از آن با خبر شده باشند اتفاق نيافتاده.ناتالى دوباره كنار لوئيز نشست. سعى كرد نگاه او را به طرف خودش جلب كند. سعى كرد كارى كند كه او لبخند مادرانه‏اش را ببيند؛ ولى لوئيز توجهى نمى‏كرد.گفت: »تو تو مادر اين دختره رو مى‏شناسى نه؟«لوئيز گفت: »مى‏شناختم.«»توى همچين شبايى ماه كامل و اين جور چيزا، با خودت مى‏برديش بيرون؟«لوئيز با تندى گفت: »مى‏تونيم تقويم بيست سال پيش رو در بياوريم و ببينيم همچين شبى ماه چه شكلى بوده، مى‏دونى، نمى‏شه از ماه كامل فرار كرد، به هر حال ماهى يك بار اتفاق مى‏افته.«ناتالى گفت: »شب عروسى‏مون ماه چه شكلى بود؟«»كامل بود؟«»هلال بود، هلال ماه شب اول.«لوئيز گفت: »زن‏ها به همچين چيزايى حساس‏ترن. اونا همه چيزو مى‏بينن.«از اينكه خودش را تند مزاج و عصبانى مى‏ديد، تعجب كرد. وجدانش داشت روى صدايش تأثير مى‏گذاشت، چون تقريباً چيزى از دوران ماه عسلش با ناتالى را به ياد نمى‏آورد.او تقريباً همه لحظاتى را كه با ميلى اوشى وسط زمين گلف گذرانده بود به خاطر داشت. آن شب ماه كامل بود.حالا ناتالى داشت چيزى مى‏گفت. وقتى حرفش تمام شد لوئيز مجبور شد از او بخواهد كه حرفش را تكرار كند. حتى يك كلمه‏اش را هم نشنيده بود.ناتالى گفت: »گفتم شبيه چيه؟«لوئز گفت: »چى شبيه چى‏ئه؟«در اينكه يك ريبنك مذكر جوان باشى - با يك كله پر باد و يك عالمه خواب و خيال و در حالى كه دست يه دختر شهرستانى خوشگل رو گرفتى از تپه بياى پايين و با هم زير مهتاب قدم بزنين.« زوركى خنديد: »بايد خيلى آسمونى بوده باشه.«لوئيز گفت: »اين طور نيست.«»آسمونى نيست؟«»آسمونى؟ هيچ وقت اين قدر احساس انسانى بودن نكرده بودم!« لوئيز ليوان خاليش را به طرف زمين گلف پرتاب كرد. آرزو كرد كاش آنقدر قوى بود كه بتواند ليوان را درست همان جايى پرتاب كند كه ميلى او را براى خداحافظى بوسيده بود.ناتالى گفت: »پس اميدوار باشيم كه چارلى با اين دختر آتشى شهرستانى ازدواج مى‏كنه. به اميد روزى كه هيچ سرد و بى‏احساسى مثل من همسر هيچ ريبنكى نشه.« بلند شد. گفت: »بهش فكر كن. اگه با ميلى اوشى خودت ازدواج كرده بودى حال هزار بار خوشبخت‏تر از الان بودى« و بعد رفت كه بخوابد.ترلى ويتمن از زنش پرسيد »كى شوخى مى‏كنه؟ اگه با لوئيز ريبنك ازدواج كرده بودى الان يك ميليون بار خوشبخت‏تر بودى.« برگشته بود سر پستش كنار پنجره اتاق خواب، پاهايش را هم گذاشته بود روى رادياتور شوفاژ.ميلى روى لبه تخت نشسته بود. گفت »نه يك ميليون برابر، نه دو برابر نه كوچكترين عددى كه فكرشو بكنى، برابر. ترلى لطفاً بيش‏تر از اين با من اين جورى حرف نزن. نمى‏تونم تحمل كنم. خيلى احمقانه است.«ترلى گفت »خب، تو خيلى رك و راست اون جا، توى آشپزخونه حرفاتو زدى و باعث شدى از اين كه اسمتو به لوئيز ريبنك بزرگ بگم واقعاً عذاب بكشيم. حالا بذار من هم رك و راست بگم كه هيچ كدوم از ما دو نفر نمى‏خواد نانسى همون اشتباهى رو انجام بده كه تو هم مرتكب شدى.«ميلى رفت طرفش. دست‏هايش را دور ترلى حلقه كرد »ترلى خواهش مى‏كنم. اين بدترين حرفى بود كه مى‏تونستى به من بزنى«ترلى لج بازتر از اين حرف‏ها بود. قيافه‏اش به سرسختى يك مجسمه شده بود. گفت: »من همه اون قول‏هاى بزرگى كه بهت دادم يادمه، همه اون حرف‏هاى گنده‏اى رو كه بهت زدم. فكر نمى‏كنم به نظر هيچ كدوممون پليس كارخونه بودن يكى از بزرگ‏ترين شغل‏هايى باشه كه يك مرد ممكنه داشته باشه« ميلى سعى كرد تكانش دهد. نتوانست. گفت: »براى من اصلاً مهم نيست كه شغل تو چيه؟«ترلى گفت: »قرار بود از ال. سى. ريبنك بزرگ بيشتر پول جمع كنم، قرار بود روى پاى خودم وايستم و پولدار شم، يادته ميلى؟ همين حرفا بود كه باعث شد با من ازدواج كنى. مگه نه؟«ميلى دست‏هايش را از دور او باز كرد. گفت: »نه.«ترلى گفت »پس به خاطر خوش تيپى‏ام بود؟«»همه اينا دليلش بودن اما از همه مهمتر چيز ديگه‏اى بود: لوئيز. سى. ريبنك بزرگ و ماه.«لوئيز. سى. ريبنك بزرگ توى رختخوابش بود. زنش هم كنارش دراز كشيده بود و ملحفه را كشيده بود روى سرش. اتاق بدون توجه به اينكه چه اتفاقى افتاده، با فريبندگى سعى داشت فضايى رمانتيك و عاشقانه بسازد.تا قبل از اين شب، هر چه كه در اتاق گذاشته بود خوشى‏هايى قاعده‏مند و عاقلانه بود. حالا به‏نظر مى‏رسيد كه ازدواج لوئيز و ناتالى به نقطه پايانش رسيده است. وقتى لوئيز او را مجبور كرد ملحفه را از صورتش كنار بزند، وقتى ناتالى صورتش را كه خيس اشك بود به لوئيز نشان داده بود، به وضوح مى‏شد به اين نتيجه رسيد. اين جا ديگر آخر خط بود. لوئيز احساس بدبختى مى‏كرد. نمى‏توانست بفهمد چطور اين قدر سريع همه چيز دارد تمام مى‏شود. گفت: »من - من بيست ساله كه به ميلى اوشى فكر نكردم.«ناتالى گفت: »لطفاً نه، دروغ نگو، توضيح نده. من مى‏فهمم.«»قسم مى‏خورم. بيست ساله كه نديدمش.«ناتالى گفت: »حرفتو باور مى‏كنم. همين هم قضيه رو بدتر مى‏كنه. كاش مى‏ديديش. هر وقت كه دلت مى‏خواست. اين جورى بهتر بود. يه جورايى از همه اين قضايا بهتر بود، از اين...«روى تخت نشست. ذهنش را جمع و جور كرد تا از كلمات درستى استفاده كند. »از اين پشيمونى وحشتناكِ توخالىِ دردآورِ مسخره.« دوباره به پشت روى تخت دراز كشيد.لوئيز گفت: »درباره ميلى؟«- »درباره ميلى، درباره من، درباره كارخونه پودر لباسشويى، درباره همه چيزايى كه مى‏خواستى و بهشون نرسيدى، درباره همه چيزايى كه به دست آوردى ولى نمى‏خواستى‏شون. ميلى و من. اين خيلى مثال خوبيه. خيلى قشنگ همه چيز رو توضيح مى‏ده.«لوئيز گفت: »من - من اونو دوست ندارم. هيچ وقت دوست نداشتم.«»حتماً يك نفر رو دوست داشتى كه فقط با اون احساس انسان بودن مى‏كردى. هر اتفاقى هم كه اون شب زير مهتاب افتاده حتماً خيلى بهتر از تمام رابطه‏اى بوده كه من و تو تا به حال داشتيم.«كابوس لوئيز وحشتناك‏تر شد چون مى‏دانست ناتالى جقيقت را مى‏گويد. هيچ‏وقت چيزى به خوبى موقعى كه با ميلى زير مهتاب بود برايش پيش نيامده بود.لوئيز گفت: »اون جا مطلقاً اتفاقى نيافتاد. هيچ اتفاقى كه بخواد مقدمه عشق باشه. ما كاملاً با هم غريبه بوديم. همون قدر كم مى‏شناختمش كه الان.«عضلات لوئيز منقبض شده بود و به سختى مى‏توانست حرف بزند، چون فكر مى‏كرد دارد چيزى را كه اهميت وحشتناكى هم داشت از خودش بيرون مى‏كشد. گفت: »من - من فكر مى‏كنم ميلى نمادى از نااميدى من از خودمه، از همه آرزوهايى كه داشتم.«رفت طرف پنجره اتاق خواب. با ناراحتى به ماه كه در حال غروب بود خيره شد. نور ماه حالا سايه‏هاى بلندى را روى زمين گلف درست كرده بود. پرچم‏ها اين طرف و آن طرف تكان مى‏خوردند ولى تشخيص جاى دقيقشان مشكل بود. اين جا همان جايى بود كه آن صحنه عاشقانه باشكوه اتفاق افتاده بود.او ناگهان چيزى را فهميد. زير لب گفت »مهتاب.«ناتالى پرسيد »مهتاب؟«»بايد اين اتفاق مى‏افتاد.« لوئيز خنديد چون توضيحى كه داشت مى‏داد بى‏نهايت ساده نبود. »ما بايد هم عاشق هم مى‏شديم. فكرش رو بكن با اون ماهى كه وسط آسمون، توى اون دنيايى كه داشتيم سير مى‏كرديم. همه اينا به خاطر ماه بود.« ناتالى نشست. حالت نشستن اين بار فرق كرده بود. لوئيز گفت: »ثروتمندترين پسر شهر با خوشگل‏ترين دختر شهر، ما كه نمى‏تونستيم ماه رو بياريم پايين، مى‏تونستيم؟«دوباره خنديد گذاشت زنش از تخت بيايد بيرون. وادارش كرد با هم ماه را تماشا كنند.»حالا وقتى فكرش رو مى‏كنم مى‏بينم بين من و ميلى واقعاً چيزى وجود داشته« سرش را تكان داد. چون همه چيز آن جا خالص و زيبا و بى‏نقص بود. زير نور مزخرف مهتاب، زنش را روى تخت برد. گفت: »تو تنها كسى هستى كه تا به حال دوستش داشتم، يك ساعت پيش اين رو نمى‏دونستم اما حالا مى‏دونم.«به اين ترتيب همه چيز روبه‏راه شد.ميلى ويتمن به شوهرش گفت: »من به تو دروغ نمى‏گم، براى چند لحظه لوئيز سى. ريبنك رو دوست داشتم. اون جا توى زمين گلف زير مهتاب انگار كه بايد عاشقش مى‏شدم، مى‏تونى اين رو بفهمى - اينكه بدون اينكه چندان از هم خوشمون بياد مجبور بودم عاشقش بشم؟«ترلى كمى به موضوع فكر كرد تا ببيند چطور ممكن است چنين حالتى رخ بدهد ولى از نتيجه فكرهايش خيلى راضى نبود.ميلى گفت: »ما فقط يه دفعه همديگر رو بوسيديم و اگه اون منو واقعاً اون جور كه بايد، بوسيده بود فكر مى‏كنم الان من خانم لوئيز. سى. ريبنك بودم.« سرش را كمى تكان داد. »چون امشب داريم همش رك حرف مى‏زنيم بذار در مورد اين موضوع هم رك باشيم، درست قبل از اينكه اون منو توى زمين گلف ببوسه، من داشتم فكر مى‏كردم كه چه پسر پولدار كوچولوى بيچاره‏اى! و اينكه چقدر مى‏تونم نسبت به يه دختر باكلاس بالاشهرى، خوشبخت‏ترش كنم. بعد منو بوسيد و من فهميدم كه عاشق نشده. كه هيچ وقت نتونسته عاشق بشه. بنابراين ازش خداحافظى كردم. براى هميشه.«ترلى گفت: »همين جاس كه اشتباه كردى.«ميلى گفت: »نه، براى اينكه نفر بعدى كه منو بوسيد، اين كارو درست همون جورى كه بايد انجام داد، بهم نشون داد كه مى‏دونه عشق چيه، حتى اگه ماهى توى آسمون نباشه و منم باهاش موندم و زندگى كردم، تا امشب.« دست‏هايش را دور ترلى حلقه كرد. »حالا همون جورى كه اولين دفعه منو بوسيدى، ببوس، منم قول مى‏دم كه حالم خوبِ خوب بشه.« ترلى همين كار را كرد، به اين ترتيب، اينجا هم همه چيز روبه‏راه شد.حدود بيست دقيقه بعد تلفن‏هاى هر دو خانه به صدا درآمد. خلاصه هر دو پيغام تلفنى اين بود كه حال چارلى ريبنك و نانسى ويتمن خوب است. به هر حال آنها هم از مهتاب تفسير خودشان را داشتند. آنها به اين نتيجه رسيدند كه سيندرلا و پرنس چارمينگ براى داشتن يك زندگى همراه با خوشبختى به اندازه بقيه شانس داشته‏اند، نه بيشتر. بنابراين تصميم گرفتند با هم ازدواج كنند.حالا خانواده جديدى به وجود آمده بود. اينكه آن جا هم همه چيز روبه‏راه خواهد بود يا نه؛ بايد صبر كرد و ديد. ماه داشت غروب مى‏كرد.




ماهی و جفتش

نو شته ی ابراهيم گلستان
مرد به ماهي‌ها نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگ‌ها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديواره‌اش دور مي‌شد و دوريش در نيمه تاريكي مي‌رفت. ديواره‌ي روبروي مرد از شيشه بود. در نيم تاريكي راهرو غار مانند در هر دوسو از اين ديواره‌ها بود كه هر كدام آبگيري بودند نمايشگاه ماهي‌هاي جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگير را نوري از بالا روشن مي‌كرد. نور ديده نمي‌شد، اما اثرش روشنايي آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهي‌ها در روشنايي سرد و تاريك نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بي‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهي حبابي بالا نمي‌رفت، آب بودن فضايشان حس نمي‌شد. حباب، و هم چنين حركت كم و كند پره‌هايشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهي را ديد كه با هم بودند.دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دم‌هايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار مي‌خواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند.مرد نشست. انديشيد هرگز اين همه يكدمي نديده بوده است. هر ماهي براي خويش شنا مي‌كند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگيرهاي ديگر، و بيرون از آبگيرها در دنيا، در بيشه، در كوچه‌ ماهي و مرغ و آدم را ديده بود و در آسمان ستاره‌ها را ديده بود كه مي‌گشتند، مي‌رفتند اما هرگز نه اين همه هماهنگ. در پاييز برگها با هم نمي‌ريزند و سبزه‌هاي نوروزي روي كوزه‌ها با هم نرستند و چشمك ستاره‌ها اين همه با هم نبود. اما باران. شايد باران. شايد رشته‌هاي ريزان با هم باريدند و شايد بخار از روي دريا به يك نفس برخاست؛ اما او نديده بود. هرگز نديده بود.دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟مرد آهنگي نمي‌شنيد، اما پسنديد بيانديشد كه ماهي نوايي دارد، يا گوش شنوايي، كه آهنگ يگانگي مي‌پذيرد. اما چرا نه ماهيان ديگر؟دو ماهي آشنا بودند. دو ماهي زندگي در آبگير تنگ را با رقص موزوني مزين كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصيد؟ از اينجا تا كجا خواهند رقصيد؟يك پيرزن كه دست كودكي را گرفته بود،‌آمد و پيش آبگير به تماشا ايستاد و پيش ديد مرد را گرفت.زن با انگشت ماهي‌ها را به كودك نشان مي‌داد. مرد برخاست و سوي آبگير رفت، ماهي‌ها زيبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگير خوش روشنايي بود و همه چيز سكون سبكي داشت. زن با انگشت ماهي‌ها را به كودك نشان مي‌داد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببيند. زورش نرسيد. مرد زير بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پيرزن گفت: «ممنون. آقا.»اندكي كه گذشت، مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»دو ماهي اكنون سينه به سينه‌ي هم داشتند و پرك‌هايشان نرم و مواج و با هم مي‌جنبيد. نور نرم انتهاي آبگير، مثل خواب صبح‌هاي زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل يك حباب مي‌نمود، پاك و صاف و راحت و سبك.دو ماهي اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزديك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»كودك اندكي بعد پرسيد:«كدوم دو تا؟»مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را مي‌گم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديواره‌ي شيشه‌اي آبگير زد. روي شيشه كسي با سوزن يا ميخ يادگاري نوشته بود. كودك اندكي بعد گفت: «دوتا نيستن.»مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توي شيشه اونوري افتاده.»مرد اندكي بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشاي آبگيرهاي ديگر.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

برنامه اردیبهشت و خرداد ماه 88


در این فصل به بررسی عناصر داستان در کارهای نویسندگان بزرگ و تاثیرگذار در ادبیات جهان و همچنین بررسی کتاب های پر خواننده می پردازیم. در انتهای این فصل با حضور آقای حسین آتش پرور جلسه بررسی داستانهای این نویسنده ی عزیز را خواهیم داشت.





عشای نیمه شب

نوشته ی ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس
هيچ‌وقت نتوانستم از گفت‌وگويي که سال‌ها پيش با خانمي داشتم سر دربياورم. من هفده‌ساله بودم و او سي‌ساله. شب کريسمس بود. با يکي از همسايه‌ها قرار گذاشته بوديم که به مراسم عشاي رباني برويم و من مي‌بايست نيمه‌شب بيدارش مي‌کردم.خانة دوطبقه‌اي که در آن زندگي مي‌کردم متعلق به آقاي منزس دفتردار بود که همسر اولش دخترخالة من مي‌شد. همسر دوم آقاي منزس، کونسسيائو و مادرش، چند ماه پيش که به اين خانه آمده بودم، با روي خوش پذيرايم شده بودند. من از مانگاراتيبا به ريودوژانيرو آمده بودم تا خودم را براي امتحانات ورودي دانشگاه آماده کنم. بيش‌تر اوقات سرم به کتاب‌هاي خودم گرم بود. چند نفري آشنا داشتم و گه‌گاه به گردش مي‌رفتم. خانوادة صاحب‌خانه جمع کوچکي بود. دفتردار، همسرش، مادرزنش و دو زن برده. خانواده‌اي با آداب و رسوم قديمي. ساعت ده شب که مي‌شد همه به اتاق خواب خودشان مي‌رفتند و ساعت ده و نيم خانه در خواب بود.تا آن روز پا به تأتر نگذاشته بودم و هر بار که منزس مي‌گفت مي‌خواهد به تأتر برود ازش مي‌خواستم مرا هم با خودش ببرد. در اين‌جور مواقع ابروهاي مادرزن او در هم مي‌رفت و زن‌هاي خدمتکار پوزخند مي‌زدند. منزس جوابم را نمي‌داد، لباسش را مي‌پوشيد و مي‌رفت و فردا صبح به خانه برمي‌گشت. بعدها فهميدم که تأتر در واقع بهانه است. منزس با زني که از شوهرش جدا شده بود سروسِري داشت و هفته‌اي يک‌بار به سراغ آن زن مي‌رفت. کونسسيائو اول‌ها خيلي ناراحت مي‌شد، اما بعدها به اين وضع عادت کرده بود. عادت تبديل به تسليم شده بود و او سرانجام پذيرفته بود که اين رابطه ايرادي ندارد.چقدر متين و باوقار بود کونسسيائو. مي‌گفتند از قديسان است و به‌راستي شايستة اين عنوان بود. بي‌هيچ شکوه و شکايت بي‌اعتنايي شوهرش را تحمل مي‌کرد. بايد بگويم خلق و خوي بردبار داشت. نه در اندوه و نه در شادي کار را از حد نمي‌گذراند. همه‌چيز و همه‌کارش آميخته با اعتدال و آرامش بود. اين اعتدال حتي در چهره‌اش هم پيدا بود. نه زيبا نه زشت. از آن‌هايي بود که به‌شان مي‌گويند آدم خوب. از هيچ‌کس بد نمي‌گفت، بر هر خطايي چشم مي‌پوشيد. اصلاً نفرت را نمي‌شناخت و بسا که عشق را هم نمي‌شناخت.آن شب کريسمس (سال 1861 يا 1862) سردفتر به تأتر رفته بود. من قرار بود به مانگاراتيبا بروم اما تصميم گرفته بودم بمانم و مراسم عشاي رباني نيمه‌شب کريسمس را در آن شهر بزرگ تماشا کنم. اهل خانه مثل هميشه در اتاق‌هاشان بودند. من لباس پوشيده و آماده در اتاق مهمان‌خانه نشسته بودم. از اين اتاق مي‌توانستم بي‌ آن‌که کسي را بيدار کنم به سرسراي ورودي بروم. خانه سه تا کليد داشت، يکي با سردفتر بود، يکي با من و يکي هم در خانه.مادر کونسسيائو پرسيد: آقاي نوگيرا، از حالا تا نصفه‌شب مي‌خواهيد چکار کنيد؟- کتاب‌ مي‌خوانم خانم ايگناسيا.ترجمة قديمي سه تفنگ‌دار را داشتم که فکر مي‌کنم اول بار به صورت پاورقي در مجلة «تجارت» چاپ شده بود. وسط اتاق، کنار ميزي که چراغي نفتي روي آن بود نشستم، و در آن ساعت که خانه به خواب مي‌رفت، بار ديگر بر يابوي دارتانيان سوار شدم و به دنبال ماجراها رفتم. چيزي نگذشته غرق مطالعه شدم. لحظه‌ها پشت سرهم سپري شد، و اين چيزي است که وقتي در انتظاري کم‌تر پيش مي‌آيد. يازده ضزبة ساعت را شنيدم، اما انگار درست ملتفت نشدم. کمي بعد صدايي که از داخل خانه مي‌آمد وادارم کرد که چشم از کتاب بردارم. صداي پايي بود که از راه‌روي ميان اتاق مهمان‌خانه و اتاق ناهارخوري به گوش مي‌آمد. سرم را بلند کردم و همان دم پيکر کونسسيائو را بر درگاه ديدم.پرسيد: هنوز نرفته‌ايد؟- نه، هنوز نه. فکر نکنم نصفه‌شب شده باشد.- چه صبري!کونسسيائو که دم‌پايي به پا داشت آمد توي اتاق. لباس خواب سفيدي پوشيده بود که کمربندي شل و ول روي آن بسته بود. اندام باريکش ظاهري رمانتيک به او مي‌داد که کاملاً با حال و هواي رمان من مي‌خواند. کتاب را بستم. رو به‌روي من روي صندلي کنار کاناپه نشست. وقتي ازش پرسيدم مبادا با سروصداي خودم بيدارش کرده باشم، توي حرفم دويد که:-نه خودم همين‌طوري بيدار شدم.نگاهي به او انداختم و در گفته‌اش شک کردم. چشم‌هايش چشم کسي نبود که تازه از خواب بيدار شده باشد. اما خيلي زود اين فکر را که او ممکن است به دروغ تن بدهد از سر بيرون کردم. آن لحظه اصلاً به ذهنم نرسيد که ممکن است من مانع خوابش شده باشم و حالا دارد دروغ مي‌گويد تا ناراحت نشوم. گفتم که زن نازنيني بود، مهربان بود.گفتم: فکر مي‌کنم اين‌قدر ها به نصفه‌شب نمانده.-چه تحملي داريد. تمام شب بيدار مي‌مانيد، آن‌وقت رفيقتان با خيال راحت گرفته خوابيده و شما همين‌جور تنها تا نصفه‌شب برسد منتظر مي‌مانيد. از ارواح نمي‌ترسيد؟ انگار وقتي من را ديديد هول کرديد.-صداي پاي‌تان را که شنيدم تعجب کردم. اما بعد ديدم شما هستيد.-چه کتاب ي مي‌خوانيد؟ نه، نمي‌خواهد بگوييد، فکر کنم مي‌دانم: سه تفنگ‌دار.-بله درست گفتيد. خيلي جالب است.-شما رمان دوست داريد؟-بله.- هيچ‌وقت «محبوبة کوچولو» را خوانده‌ايد؟-نوشتة ماسدو؟ دارمش، در مانگاراتيباست.-من هم عاشق رمان هستم، اما اين‌قدر وقتي براي خواندنش ندارم. شما چه‌جور رمان‌هايي مي‌خوانيد؟بعضي رمان‌ها را اسم بردم. کونسسيائو گوش مي‌داد، سرش را به پشتي صندلي تکيه داده بود و چشم‌هايش نيمه باز بود. گاه‌به‌گاه لب‌هاش را با زبان تر مي‌کرد. وقتي ساکت شدم چيزي نگفت. چند لحظه‌اي هر دو مان ساکت بوديم. بعد او سرش را از پشتي صندلي برداشت، دست‌هاش را درهم کرد و چانه‌اش را روي دست‌هاش گذاشت، آرنج‌هاش را بر دستة صندلي بود، بي آن‌که در تمام اين مدت چشم‌هاي درشت و زيرکش را از من بردارد.با خود گفتم: شايد حوصله‌اش را سر بردم. بعد با صداي بلند: خانم کونسسيائو، فکر کنم دارد ديرم مي‌شود، بايد...-نه هنوز خيلي زود است، همين حالا ساعت را ديدم، يازده و نيم است. هنوز وقت داريد. ببينم، شما اگر تمام شب بيدار بمانيد، فرداش خوابتان نمي‌گيرد؟-قبلاً يک‌بار اين‌کار را کرده‌ام.-من که اصلاً نمي‌توانم. اگر شب نخوابم، فرداش حتماً بايد چرتي بزنم، اگر شده نيم ساعت. خب معلوم است که سنم دارد بالا مي‌رود.-آه ابداً خانم کونسسيائو. اصلاً اين‌طور نيست.چنان با هيجان حرف زدم که لبخندي بر لب‌هاش نشست. معمولاً حرکاتش کند بود و رفتاري آرام داشت. اما حالا يک‌باره از جا برخاست، رفت به آن‌طرف اتاق، بي‌تاب و بي‌قرار فاصلة ميان پنجره و در اتاق کار شوهرش را رفت و برگشت. با همة لاغري، گام‌هاش هميشه چنان لرزان بود که انگار خودش را به‌زور اين‌سوي و آن‌سوي مي‌کشد. هيچ‌وقت اين حالتش را به اين خوبي حس نکرده بودم. چندبار ايستاد، دستي به پرده‌اي کشيد يا جاي چيزي را روي بوفه عوض کرد. سرانجام درست روبه‌روي من ايستاد. ميز ميان من و او. دامنة افکارش به‌راستي محدود بود. دوباره رفت سر اين‌که از ديدن من که لباس پوشيده بيدار مانده بودم تعجب کرده. چيزي را که ديگر مي‌دانست دوباره توضيح دادم، گفتم هيچ‌وقت عشاي رباني را در شهري بزرگ نديده‌ام و نمي‌خواهم اين فرصت را از دست بدهم.-اين‌جا هم مثل روستاست. عشاي رباني همه‌جا يک‌جور است.-حدس مي‌زنم همين‌جور باشد. اما توي شهر لابد باشکوه‌تر است، با جماعت بيش‌تر. هفتة مقدس اين‌جا توي ريو خيلي بهتر از روستاست. از روز يوحناي قديس و آنتوني قديس خبر ندارم...کم کم به جلو خم شده بود، آرنج‌هاش را بر ميز مرمر تکيه داده و صورتش را ميان دو دست گرفته بود. آستين‌هاي بازش خودبه‌خود پايين افتاده بود و من ساعدش را مي‌ديدم، سفيد سفيد و نه به آن لاغري که فکر کرده بودم. پيش از آن، بازويش را ديده بودم، البته فقط چندبار، اما اين‌بار تماشاي دستش تأثيري ديگر بر من گذاشت. رگ‌ها آن‌قدر آبي بود که در آن نور بي رمق مي‌توانستم رد هر کدام را بگيرم. حضور کونسسيائو، حتي بيش‌تر از کتاب، خواب از چشمم مي‌راند. همان‌طور دربارة روزهاي مقدس در روستا و شهر و از هر چيز که به دهانم مي‌آمد حرف مي زدم. از اين مطلب به آن مطلب مي‌پريدم، دوباره به موضوع قبل برمي‌گشتم، و مي‌خنديدم تا او را به خنده بيندازم، تا دندان‌هاي سفيد و يک‌دستش را خوب تماشا کنم. چشم‌هاش درواقع سياه نبود، اما خيلي تيره بود، بيني‌اش که باريک بود و کمي خميده، حالتي پرسش‌گرانه به چهره‌اش مي‌داد. هربار که صدايم را بالا مي‌بردم به من هشدار مي‌داد:-هيس، مامان بيدار مي‌شود.از جاي خودش تکان نمي‌خورد و اين ماية خوش‌حالي من بود، چرا که ميان چهرة من و او فاصله‌اي نبود. هر دومان پچ‌پچ مي‌کرديم و من بيش‌تر از او، چرا که حرف بيش‌تري داشتم. گاه جدي مي‌شد، کاملاً جدي، جوري‌که ابروهايش درهم مي‌رفت. کمي که گذشت خسته شد، هم جايش را عوض کرد و هم طرز نشستن‌اش را. ميز را دور زد و رفت روي کاناپه نشست. سرم را برگرداندم و نوک دم‌پايي‌هايش را ديدم، اما فقط در آن چند لحظه‌اي که داشت مي‌نشست، چون لباس‌خوابش بلند بود و تا چشم به هم بزنم دم‌پايي‌ها را پوشاند. يادم هست که دم‌پايي‌ها سياه بود. کونسسيائو با لحني بسيار آرام گفت:-اتاق مامان خيلي از اين‌جا فاصله دارد، اما او خوابش سبک است. اگر بيدار شود، خيلي طول مي‌کشد تا دوباره بخوابد.-من هم همين‌طورم.-چي؟به جلو خم شد تا صدايم را بشنود. رفتم و روي صندلي کنار کاناپه نشستم و حرفم را تکرار کردم. خنده‌اش گرفت، چون خودش هم خوابي سبک داشت، همه‌مان خواب‌مان سبک بود.-من عيناً شبيه مامان هستم، بيدار که بشوم، مشکل مي‌توانم دوباره بخوابم. توي رخت‌خواب غلت مي‌زنم، بلند مي شوم شمعي روشن مي‌کنم، دوباره دراز مي‌کشم، اما فايده‌اي ندارد.- مثل امشب.شتاب‌زده گفت: نه، نه.معني انکارش را نفهميدم. شايد خودش هم نمي‌فهميد. نوک کمربندش را گرفته بود و آن‌را به زانوهاش مي‌زد، درست بگويم به زانوي راستش، آخر پاهاش را روي هم انداخته بود. بعد شروع کرد به حرف زدن از رويا. گفت فقط يک‌بار کابوس ديده، آن‌هم در سال‌هاي کودکي. حرف‌هامان دوباره گل انداخت و من ساعت را از ياد بردم، عشاي رباني را فراموش کردم. همين‌که مطلبي را تمام مي‌کردم او سؤالي از من مي‌کرد يا نکتة تازه‌اي را پيش مي‌کشيد و من دوباره به حرف زدن مي‌افتادم. گاه‌به‌گاه هم ناچار مي‌شد به من هشدار بدهد: هيس يواش‌تر...گاه سکوتي پيش مي‌آمد. دوبار چنان شد که فکر کردم خوابش برده. اما چشم‌هاش که لحظه‌اي بسته بود دوباره به آني باز شد. چشم‌هاش نه خواب‌آلود بود و نه از خستگي نشان داشت، انگار آن‌ها را بسته بود تا بهتر ببيند. فکر مي‌کنم در يکي از اين موارد بود که متوجه شد محو تماشايش شده‌ام، و يادم است که دوباره چشم‌هاش را بست –خاطرم نيست که اين حرکتش آرام بود يا تند و شتاب‌زده. تکه‌هايي از خاطرات آن‌شب گويي نيمه تمام و در هم ريخته است. بعضي چيزها را با هم خلط مي‌کنم، به تناقض‌گويي مي‌افتم. اما يک چيز را خيلي روشن به ياد مي‌آرم و آن اين‌که لحظاتي بود که او، زني که تا آن‌وقت هم‌صحبتي نازنين و دوست‌داشتني (و البته نه چيزي بيش از اين) بود، يک‌باره در چشم من زيبا مي‌شد، بسيار زيبا مي‌شد. از جا بلند شد، بازوهاش را در هم کرد. من از سر احترام تقلايي کردم تا از جا بلند شوم، اما نگذاشت، دست بر شانه‌ام گذاشت و من همان‌ظور نشسته ماندم. فکر کردم مي‌خواهد چيزي بگويد، اما مي‌لرزيد، انگار سردش شده بود، بعد پشت به من کرد، رفت و روي صندلي نشست که من قبلاً نشسته بودم و کتاب مي‌خواندم. نگاهي به آينة بالاي کاناپه انداخت و شروع کرد به حرف‌زدن از دو تابلوي باسمه‌اي که بر ديوار بود.-اين تابلوها دارد کهنه مي‌شود. به شيکينو گفته‌ام دوتا تابلوي جديد بخرد.شيکينو اسم خودماني شوهرش بود. تابلوها از دل‌مشغولي‌هاي شوهرش خبر مي‌داد. يکي‌شان تصوير کلئوپاترا بود، آن يکي را دقيقاً يادم نيست اما در هرحال تصوير زني بود. آن روزها نمي‌دانستم چه چيزهاي زشتي هستند. گفتم:- تابلوهاي قشنگي‌است.-بله، اما ديگر کثيف شده. علاوه براين، راستش را بگويم، من شمايل قديس‌ها را ترجيح مي‌دهم. اين تابلوها به درد اتاق آدم‌هاي مجرد مي‌خورد يا دکان سلماني.- دکان سلماني! مگر شما هيچ‌وقت به...-خب مي‌توانم حدس بزنم مشتري‌ها وقتي منتظر نوبت‌شان هستند از چي حرف مي‌زنند –دخترها و افتادن دنبال زن‌ها- طبعاً صاحب مغازه هم تابلوهايي به ديوار مي‌زند که باب طبع آن‌ها باشد. اما به‌نظر من اين‌جور تابلوها به درد خانه نمي‌خورد. من اين‌جور فکر مي‌کنم، عقايد عجيب و غريبي دارم، بگذريم، من از اين‌ها خوشم نمي‌آيد. خودم يک مجسمه از مريم مقدس دارم، خيلي قشنگ است. حيف که نمي‌شود به ديوار آويزان‌اش کنم، اصلاً خوش ندارم توي اين اتاق بگذارمش. گذاشته‌ام‌اش توي نمازخانة کوچک خودم.نمازخانه مرا به ياد مراشم عشاي رباني انداخت. فکر کردم ديگر وقت رفتن است و مي‌خواستم همين را به او بگويم. انگار دهانم را هم باز کردم، اما دوباره بستم‌اش، دلم مي‌خواست باز بنشينم و به حرف‌هاي او گوش کنم، که چندان دل‌نشين و آرام و خوش‌اهنگ بود که پاک مفتونم کرده بود. از ايمان مذهبي‌اش حرف زد، در ايام کودکي و نوجواني. بعد از رقص و گردش و سفر به جزيرة پاکتا، و اين‌همه آميخته درهم، کم وبيش بي‌هيچ وقفه‌اي. از گذشته خسته شد و حرف حال را پيش کشيد، کارهاي خانه، وظايف خانوادگي، که قبل از ازدواج همه مي‌گفتند سخت و خسته‌کننده است، اما در واقع چيزي نبود. خودش اشاره‌اي نکرد، اما مي‌دانستم وقتي ازدواج کرده بيست و هفت سال داشته.-بايد کاغد ديواري‌‌ها را عوض کنيم.اين را طوري گفت که انگار با خودش حرف مي‌زند. تأييدش کردم، فقط براي اين‌که چيزي گفته باشم، براي آن‌که از آن ميدان مغناطيسي بيرون بيايم، آن چيزي که زبانم را سنگين و حواسم را کرخ کرده بود. از يک طرف مي‌خواستم آن گفت‌وگو را تمام کنم و از طرف ديگر دلم نمي‌آمد. سعي کردم چشم از او بردارم و محض احترام برداشتم، اما از ترس اين‌ک;ه فکر کند از تماشاي او خسته شده‌ام –که در واقع اصلاً نشده بودم- دوباره چشم به او دوختم. حرف‌هامان ديگر داشت ته مي‌کشيد. خيابان خاموش ِ خاموش بود.ديگر حرفي نزديم و مدتي ( نمي‌دانم چه مدت) در سکوت نشستيم. تنها صدا، صداي خش‌خش موشي در اتاق کار بود و همين صدا مرا از آن خواب‌زدگي بيرون آورد. مي‌خواستم از همين موضوع حرف بزنم اما نمي‌دانستم از کجا بايد شروع کنم. کونسسيائو انگار حواس‌اش جاي ديگر بود. ناگهان ضربه‌هايي را بر پنجره شنيدم و صدايي که فرياد مي زد:- عشاي نيمه‌شب، عشاي نيمه‌شب.او از جا بلند شد و گفت:-دوست شماست. چه جالب، قرار بود شما او را بيدار کنيد و حالا او به سراغ شما آمده. زود باشيد. لابد دير شده. خداحافظ.-مگر وقت رفتن است؟-البته.دوباره صدا از بيرون بلند شد: عشاي نيمه‌شب. و باز ضربه‌هايي بر شيشه.- زود باشيد، عجله کنيد، معطلش نگذاريد. تقصير من بود. خداحافظ تا فردا.و بعد کونسسيائو با آن گام‌هاي لرزان‌اش نرم و آرام در راه‌رو به راه افتاد. به خيابان رفتم و با دوستم به کليسا شتافتم. در طول مراسم نماز يک‌سر کونسسيائو ميان من و کشيش ظاهر مي‌شد، اين گناه را به پاي هفده‌سالگي من بنويسيد. فردا صبح وقت صبحانه از مراسم کليسا و از آدم‌هايي که ديده بودم حرف زدم، البته حرف‌هايم براي کونسسيائو جالب نبود. در طول روز او مثل هميشه عادي و مهربان بود، بي‌آن‌که اشاره‌اي به گفت‌وگوي ديشب بکند.چند روز بعدبه مانگاراتيبا رفتم. وقتي به ريو برگشتم، شنيدم که دفتردار از سکتة مغزي مرده. کونسسيائو در محله‌اي ديگر زندگي مي‌کرد، اما من نه به سراغش رفتم و نه درجايي ديدمش. بعدها شنيدم که با منشي شوهرش ازدواج کرده است.