۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

تمام مسیرها مسدود است

نوشته ی آزاده شاهمیری
ساعت زنگ زد، مرد دست اش را روي ساعت کوبيد، صداي زنگ قطع شد. غلت زد. تمام شب صداي گربه ها نگذاشته بود بخوابد. ديشب ساعت يک و نيم رسيده بود خانه و آن قدر خسته بود که نه شام خورد، نه به پيغام هاي ضبط شده گوش كرد و نه حتي بالاي سر پسرش رفت تا مثل هر شب که دير مي رسد؛آرام دراتاقش را باز کند، پتو را تا روي شانه هايش بالا بكشد، پيشاني اش را ببوسد، چراغ را خاموش كند و وقت بيرون آمدن پايش به چيزي گير کند و زمين بخورد. پسرش از خواب بپرد و غر بزند «تودوباره نصفه شبي اومدي تو اتاق من؟صد دفعه نگفتم وقتي من خوابم کسي نياد تو.»مرد همان طور كه دراز كشيده بود دستش را روي زمين كشيد و پاكت سيگارش را برداشت يک نخ بيرون آورد و لاي انگشت اش گرفت، روي تخت نشست ساعت را برداشت و از نزديک نگاه اش کرد. هفت و بيست دقيقه بود. داد زد سامان پاشو ديرت شد. بلند شد و به اتاق پسرش رفت، در اتاق باز بود و تخت نامرتب. دو روز بود که زن اش را نديده بود و ديشب تصميم گرفته بود تا آمدن زن اش صبر کند. زن اش نرس بود و يک شب در ميان کشيک داشت. صبح ها ساعت هفت و نيم مي آمد خانه -وقتي که مرد رفته بود سر کار- و يک راست به سمت رختخواب اش مي رفت و تا ظهر مي خوابيد، بعد بلند مي شد و ناهار مي پخت، به اندازه اي که شام شان هم بشود. به آشپزخانه رفت، ليوان شير نيمه خالي پسراش روي ميز بود. زير کتري را روشن کرد، در يخچال را که خواست باز کند پيغام پسراش را ديد که با ماژيک روي در يخچال نوشته بود سلام ايرج پنج تومن از تو جيب کت ات برداشتم، صبح دوشنبه. سامان. هنوز آثار چند پيغام ديگر که درست پاک نشده بود روي در يخچال مانده بود. زنگ زد. استخر. ديرتر. ساعت 9. پختم. پول شارژ. مرد از توي يخچال کره و پنير را برداشت و با پا دراش را بست. بيشتر از صدباربه زن و پسراش گفته بود كه روي در يخچال چيز ننويسند، مگر در يخچال تخته سياه است. حتي يک باردفترچه يادداشتي خريده بود مخصوص پيغام نوشتن به رنگ نارنجي -رنگ مورد علاقه زن اش- ولي فقط خودش توي آن پيغام مي نوشت و هيچ وقت هم کسي آن را نمي خواند. از چند وقت پيش زن اش از صفحات دفتر براي يادداشت کردن کم و کسر خانه و خريد روزانه يا نوشتن دستور پخت غذاهايي که از راديو پخش مي شد استفاده مي کرد. وقتي هم مرد اعتراض مي کرد که چرا پيغام هايش نخوانده مي مانند، زن اش انگار که دارد موضوع ساده اي را بي خودي شرح مي دهد، يک دسته از موهاي مجعداش را که عادت داشت دور انگشت سبابه حلقه کند با حرکتي رها مي کرد و جواب مي داد «خوب ما عادت کرديم از روي در يخچال پيغام بخونيم.»چند بار ماژيک را قايم کرد اما فرداش باز هم پيغام روي در يخچال بود. سيگار هنوز لاي انگشت اش بود، چاي دم کرد و سيگار را روشن کرد، به اتاق اش رفت ساعت يک ربع به هشت بود و زن اش هنوز نيامده بود. روي تخت دراز کشيد و آرام به سيگار پک زد. دست اش را دراز کرد و دگمه ي پيغام گير را فشار داد. «سلام سامي، بابک ام فردا ساعت چهار تو زمين بسکت. باباي.»خيلي وقت بود که از پيغام هاي تلفن مي فهميد پسراش کجا مي رود و دوست اش کيست. «سلام ايرج. ساعت يازده شبه، شماها معلوم هست کجاييد. من که دق کردم از تنهايي. دست زن و بچتو بگير پاشين بريم لواسون يه بادي به کله تون بخوره. هوا اون جا خيلي خوب شده. من منتظرم. بهم زنگ بزن. خداحافظ.»مادراش را از روز سيزده به در نديده بود و فقط گاه گاهي زنگ مي زد و حال اش را مي پرسيد. «ايرج سلام. زنگ زدم شرکت گفتند راه افتادي. هميشه هم که در دسترس نيستي. ببين من فردا هم بايد بمونم کشيک شب. بپه ي فرنگيس مريضه نتونستم روش. زمين بندازم. راستي اگه تونستي برو خريد. هيچ چي تو خونه نداريم. ليست خريد رو تو دفتر يادداشت نوشتم. مواظب خودت و سامان باش. اگه کاري داشتي زنگ بزن بخش. قربانت.»سيگار اش را توي زيرسيگاري تکاند و پيغام گير را خاموش کرد. رفت دستشويي سيگاراش را توي چاه توالت انداخت و آبي به سر و صورت اش زد. دل اش براي ميز و صندلي و کامپيوتر و دفتر دستک اش تنگ شد، حتي براي رييس اش. بعد از شش سال که از استخدام اش در شرکت سازه آرا مي گذشت اين اولين بار بود که ساعت هشت صبح توي خانه بود، همان طور که با حوله صورت اش را خشک مي کرد دفترچه يادداشت را ورق زد. دستور پخت جوجه چيني. زن اش هر وقت تند تند چيز مي نوشت براي کلمات نقطه نمي گذاشت و اين براي مرد خيلي جالب بود، مثل اين که بخواهد معمايي را حل کند با کنجکاوي جملات بي نقطه را خواند. ورق زد، دست خط خودش بود که نوشته بود. سوسن سلام. امروز ساعت سه قراره واسه آبگرم کن تعميرکار بياد و يادش افتاد که آن روز زن اش چه قدراز پشت تلفن داد کشيده بودکه چرا من را خبر نکردي، وقتي تعميرکار آمد من خواب بودم و آشپزخانه هم گند گرفته بود، بايد روي در يخچال مي نوشتي. ليست خريد را پيدا کرد. چاي، صابون، رب گوجه، ماکاروني، مرغ، ماهي. ليست را تا نيمه خواند و دفترچه را بست. حوله اش را روي صندلي انداخت، شعله ي گاز را کم کرد و به اتاق اش رفت. از توي کمد حوله ي تن پوش اش را برداشت و رفت حمام. شير آب گرم را باز کرد تا ئان را پر کند. داشت يکي يکي لباس هايش را در مي آورد که صدايي شنيد، مثل چرخيدن کليد در قفل. شير آب را بست و گوش تيز کرد، تقريبا برهنه لاي در حمام را باز کرد. در خانه با صداي مختصري باز شد و پسراش پاورچين آمد تو. کوله اش را کنار در انداخت و کفش هايش را در آورد. پشت سراش دخترک کم سن و سالي آمد تو. در حمام را بست. خشک اش زد. دوباره لاي در را باز کرد، دخترک مانتو و مقنعه ي مدرسه اش را در آورد. پسر پرسيد صبحانه خوردي. دختر جواب داد، نه. پسر به آشپزخانه رفت و با خنده گفت «اه. ايرج يادش رفته زير کتري رو خاموش کنه. چاي هم آماده است.»در حمام را بست. سرداش شده بود و مي لرزيد. لباس هايش را تن کرد. دخترک تلوزيون را روشن کرد، کانال ها را عوض کرد و از توي ظرف روي ميز آب نبات برداشت بعد تلوزيون را خاموش کرد. پسر با سيني چاي آمد توي حال. مرد بيرون آمد و بلند گفت «سلام.»دخترک از جا پريد و با صداي لرزان گفت «سلام.»پسر سيني چاي را روي ميز گذاشت. مرد جلوتر رفت، دست اش را به طرف دخترک دراز کرد و گفت «ايرج هستم.»دخترک دست سرداش را توي دست مرد گذاشت و هيچ چيز نگفت. پسر رو به دختر گفت «تو برو تو اتاق الان مي يام.»«نه راحت باشيد، سامان تو يه لحظه بيا تو اتاق من.»از اين که گفته بود پسراش بيايد توي اتاق پشيمان شد. کنار پنجره ايستاد و سيگاري روشن کرد. نمي دانست دود سيگار توي چشم اش رفت يا مژه توي چشم اش افتاد يا چيز ديگر که قطره اي اشک از گوشه ي چشم اش افتاد پايين. زن اش هميشه از اين که او در مواقع بحراني دست پاچه مي شد و اشک مي ريخت سرزنش اش مي کرد و سعي مي کرد شوهراش را متقاعد کند که با سکوت چيزي حل نمي شود. بايد بيريزي بيرون و گاهي هم که دل اش مي سوخت او را مرد رمانتيک من صدا مي کرد. از اين مه جلوي پسراش و دخترک صدايش لرزيده بود خجالت کشيد، چشم اش را با گوشه ي پرده پاک کرد و داد زد «سامان.»پسر زير لب جوا ب داد «بله.»پسراش روي تختخواب نشسته بود، دوباره رو به پنجره کرد. دست چپ اش را توي جيب پشت شلواراش کرد. پسراش روي تختخواب نشسته بود. دوباره رو به پنجره کرد کمي قدم زد و بهد روي صندلي، پشت ميز توالت نشست. خاكستر سيگاراش را توي ظرف رنگ موي زن اش که ته مانده اش خشکيده بود تکاند سرش را به يک دست اش تکيه داد و به عكس دسته جمعي شان كه در جشن تولد ده سالگي سامان گرفته بودند نگاه كرد. قاب عکش لاي شيشه هاي عطر و بيگودي ها و کرم ها تقريبا گم شده بود. سامان لپ هش را پر باد کرده بود و روي کيک خم شده بود و چند تا از شمع ها هم خاموش بودند. زن اش پوليور صورتي پوشيده بود و هر سه شان کلاه تولد سرشان بود و مي خنديدند. آن موقع فقط چن تار موي شقيقه اش سفيد شده بود و موهايش هم هنوز نريخته بودند. هر چند وقت يک بار به زن اش مي گفت که بهتر است عکس جديدتري توي قاب بگذارد اما به نظر زن اش اين بهترين عکس دسته جمعي شان بود. با انگشت سبابه دور سر خودش زن و پسراش دايره اي کشيد و بعد خاک انگشت اش را فوت کرد. سيگار را توي ظرف رنگ مو خاموش کرد و شروع کرد به مرتب کردن بيگودي ها که روي ميز پخش و پلا بودند. عکس پسراش توي آييه افتاده بود. در خانه تق صدا کرد، پسر از جا پريد و از اتاق بيرون رفت، در خانه را باز کرد کمي ماند و بعد محکم در را بست و مستقيم رفت توي اتاق اش. مرد چند لحظه بي حرکت نشست و بعد بيگودي ها را با ضربه ي دست اش پخش زمين کرد. گوشي تلفن را برداشت و شماره گرفت. زن اش از آن طرف خط گفت «الو. بله...»مرد بعد از مکثي کوتاه قطع کرد. توي دفتر تلفن دنبال شماره اي گشت. وقتي پيدايش نکرد رفت توي اتاق پسر گوشي را گرفت جلويش و گفت «شماره ي مدرسه ات رو بگير.»پسر شماره گرفت، گوشي را به مرد داد و از اتاق بيرون رفت. «الو. سلام... زاهد هستم، پدر... بله، صبح حالش خوب نبود... بله، الان بهتره... مي فرستمش بياد... سايه تون کم نشه.»مرد از اتاق بيرون آمد. پسر کيف اش را روي دوش اش انداخته بود و داشت کفش هايش را پا مي کرد. سرش پايين بود و مرد تلفن رل با دو دست چسبيده بود و بالاي سرش ايستاده بود. پسر گفت «ايرج...»مرد توي حرف اش پريد. «بابک ساعت چهار تو زمين بسکت منتظرته.»و در را براي پسراش باز کرد. پسر سر تکان داد، يک قدم بيرون گذاشت. برگشت و گفت «خداحافظ.»و بدون آن که منتظر جواب شود بيرون رفت و در را بست. مرد سيني چاي را به آشپزخانه برد و گاز را خاموش کرد. سر و صداي کتري يک دفعه ساکت شد. کره پنير را توي يخچال گذاشت. دنبال چيزي مي گشت تا با آن در يخچال را پاک کند. حوله اش را از روي صندلي برداشت و رفت محکم روي در يخچال کشيد. پيغام صبح پسراش و باقي مانده ي پيغام هاي قبلي را پاک کرد و يخچال را برق انداخت. از دور ايستاد و به يخچال نگاه کرد. ماژيک را برداشت و روي در يخچال درشت نوشت، من به يک استراحت طولاني احتياج دارم، مي‌روم لواسان صبح دوشنبه. ايرج.