۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

رضوان نیلی پور





متولد 1327دراصفهان . شروع داستان نويسي به طور حرفه اي در سال 77 .
چاپ اولين مجموعه داستان با نام ( باران پشت شيشه.) درسال 84 و انتشار چاپ دوم آن در سال 87
دومين مجموعه داستان با نام ( كاش يادش بماند. ) در سال 88 منتشر شد.

داستان (باران پشت شيشه) برگزيده جشنواره سراسري هدايت در سال 82
مجموعه داستان (باران پشت شيشه) حائز دريافت لوح بلورين از طرف اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي و حوزه هنري اصفهان درجشنواره زنان هنرمند اصفهان در سال 84











نقل بادام تلخ

مهمان ها دورتا دورِ اتاق نشسته بودند. دخترِخاله ملوك ازجابلند شد وبه سراغ گهواره رفت. پشه بند را ازدوطرف كنارزد وخم شد. نوزاد ازجا پريد وبي صدا لب ورچيد. « وااااي خداي من، چه تپُل ونمكيه ماشاالله. »
خاله ملوك ظرف نقلِ بادام را دو دستي از لبِ طاقچه برداشت وبه مهمان ها تعارف كرد.
دختر، بيشترخم شد وبه پيشانيِ نوزاد، دست كشيد.« ابروهاشو! عينهوحيدره. مشكي وپيوسته ، از اين شقيقه تا ... ! »« آره ننه، به داداشش رفته. اما انگاربه اون خدا بيا مرزم بي شباهت نيس. نوربه قبرش بباره. » « وا … ! به زندائي… ؟ به اون چرا… !؟ »
حيدر ايستاده بودكنارِ گهواره، ازآن طرفِ پشه بند به صورتِ نوزادخيره شده بودوسبيل
مي جويد.
حاج عبد الله يك دستش مدام مي لرزيد. دَستِ سالم رابه دهان برد، دندان ها را با دو انگشت بيرون آورد وداخلِ كاسه ي آب گذاشت. به متكا تكيه داد و همان طور نشسته، چشم ها را بست. حيدر به چِفتِ دَرِ اتاق نگاه كرد كه سه تا از ميخ ها يش كنده شده بود وتنها به يك ميخ بند بود. خاله، يك نقلِ بادام برداشت، ظرف راسَرِجايش گذاشت وپُشتِ سماورنشست. دختر راست ايستاد، پشه بند رامرتب كردوكنارِ مادرش نشست . قوري توي دستِ خاله ملوك بودواستكان ها دورِسيني شش قل، يكي يكي لب ريز ازچايِ پُررنگ مي شد. دختر، اطراف راچشم گرداند وچادر جلوي دهان گرفت . « مامان، چه جوري مردم دخترِ جوونِ شونو به مردِپيرشوهر مي دن … !؟ هان … ؟ » مادرش آخرين استكان را پُركردوقوري راروي سماورگذاشت. چهره در هم كشيد، نقلِ بادام نيمه جويده را توي مشت تُف كرد وآهسته گفت: « بهتر از طويله جارو زدن وحيوون تروخشك كردنِ خونه ي باباش كه هَس… ، نيس… ؟ »
نوزاد توي گهواره گريه كرد. طلازيرِلحاف غلطيد، چشم هارا چرخاند وبه حيدر نگاه كرد. حيدر دست به دهان برد وسبيلش راجويد. خاله ملوك از جا بلند شد، نوزادرا بغل كرد و
تكان تكان داد. « قربونش برم، داره دستِ شومي مكه. نيگا، انگشتاش ام مث داداش حيدرش بلندو كشيده س! بنازم به قدرتِ الهي. » طلا، رنگِ صورتش پريد، تندلحاف راكنارزد ودستش رادرازكرد. « بدينش به من خاله جان، مي خوام شيرش بدم. » خاله، قنُداقه را كنارمادر خواباند. حيدر سرش راپايين انداخت وآرام از اتاق بيرون رفت. صداي خُرو پُف حاجي فضاراپرُ از
خواب كرد.



از مجموعه داستان كاش يادش بماند