۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

باز نوشت حکايت «نَنِه گوُران»

مهدی غلامی

زين پس من ديگر حَلَبچه ام
شيرکو بي کس


به هر حال هوا کمي سرد شده، هم اين طرف هم تو و مغازه اونا که يه داروخانه متوسطه، ما اين طرف يه کارگاه درست کردن آهن آلات تزئيني هستيم، فرفوژه، حاشيه آينه عروسي، تخت دو نفره و اين جورچيزا مي سازيم، اونا هم در واقع سه تا زنن، با صورتاي زرد روشن، من گاهي که سرما بخورم مي رم اونجا ازشون مي خوام که بهم يه قرص زکام بدن، يکيشون دختر شهرستانيه، اهل غرب کشور، منظورم از غرب، جنوب درياچه اروميه تا شمال خوزستانه،
يه بار پرسيدم اسمتون چيه، گفتش: فِرميسک

(همگي از حال رفتيم هم من هم حسين که از اون تُرکاي قَمِه کِشه، کسي به صورت ما آب مي پاشه، يه نفر که مي دونه ما چکاره ايم، مي گم حسين خيابونارو ببين، آسفالت خيابون داره از ته خيابون شره مي کنه)
گاهي اگه کاري داشته باشن کمکشون مي کنيم، آخه هر چي باشه ما مَرديم، من و حسين براشون نون سنگک، ديزي يا اگه بخوان گز بُلداجي مي خَريم، به حسين مي گم: چقدر دستاي کوچيکي دارن، مث همه خانم دکترا، حسين مي گه که فرميسک يه اسم کرديه به معني اشک و آه و ناله و آتيش و سوز و ساز و ...
(مي خوایم راه بريم، به همون آدم که مارو مي شناسه التماس مي کنيم که راه بريم، مي گه که نه، گمون مي کنيم که يه پيرزنه که خيلي خيلي قديميه، مي گيم التماست مي کنيم، بِزار بلند شيم، مي گه که نه بيرون پرتفنگچي و زورگو و قداره بند و لُمپن و فاشيسته، مي گم: حسين! ترکي بهش بگو، اما پيرزنه ترکي بلد نيست، فارسي هم بلد نيست).
يه بار دم صبي براشون حليم گرفتم و بردم، از دم در صداشون مي يومد، فارسي نبود مث زبون حسينم نبود، خارجي هم نبود، يه جوري بود، شبيه اينکه چند تا بچه با هم گريه کنن يا با هم بخندن يا جيغ بکشن، فرميسک گفت: معرفي تون کنم... اينا خواهرامن، ...
گفتم: خوشوقتم، گفتم: حليم چه بوي خوبي داره مگه نه؟ گفتم: ما تو و کارگاه گاهي غذا مي پزيم، غذاهاي سبک راحت، گاهي هم با هم مي شينيم و حرف مي زنيم، گاهي هم برا هم قصه تعريف مي کنيم، به هر حال اگه کاري داشته باشين...
خواهرا تشکر کردن، اما فرميسک گفت: مي دونين ما هم يه مادربزرگ داشتيم که عين شما بود، مهربون بهش مي گفتيم ننه گوران، گفتم: الان کجاست؟ گفت: تو کوهه زير يه تخته سنگ سفيد...
(ما به هوش ميام، بيرون خونه پر از قَداره بَند و زُورگواِ، من به حسين مي گم: حسين چه بوي بدي مي ياد، چه بوي بدي .... پيرزن برامون يه کاسه شير مي ياره مي گه از اينجا تا شهر دو روز و دو شب راهه، مي گم: اينجاست؟ مي گه: اينجا غرب کشوره مي گم: اينا کي ان؟، دوازده تا بچه قد و نیم قد می یان داخل، می گه که اینا نوه های منن. می گم چرا ای شکلی ان؟ انگاري صورتاشون از صوتاشون چکه مي کنه، پيرزن مي گه: به من بگو ننه... مي گم: درختا، خاک، بزاي کوهي همه دارن چکه مي کنن... مي گم: امروز چه روزيه؟ حسين مي گه من سواد ندارم اما رو ديوار نوشته شونزدهم مارس)
به مدت ماليات نداديم، يعني اوستامون ماليات نداد، تعطيل کرديم فقط شباتو زير زمين کارگاه مي خوابيديم کنار بخاري نفتي، اما من هر هفته موقعي که سرما مي خوردم مي رفتم اونجا اون روبه رو، ديروز به فرميسک گفت: خانم دکتر! يه مدتيه که شبا خوب نمي خوابم، مي دونين حس مي کنم که اوستامون ماليات نداده و ما در بدر شديم و رفتيم يه کارگاه ديگه، حس مي کنم که حسين – رفيقم – مي ترسه که قمه بکشه و دعوا کنه، منو وسط دعوا ول کرده و رفته، حتي گاهي فکر مي کنم که يه بختک، يه جن، چه مي دونم از همونا که قديميا مي گن داره مي پره رو صورتم، نيگا کنين زير گردنم يه تيکه گوشت قلنبه شده جمع شده، انگاري شاهرگ گردنم خواسته چکه کنه رو گردنم... فرميسک يه پماد سوختگي بهم داد، چه بوي بدي داشت گفت چند تا داروي محلي هم هست که از مادربزرگش ياد گرفته اما توو اين جور جاها پيدا نمي شه بعد گفت: احتمالاً يه مدت که بگذره، وقتش که بگذره حالتون خوب مي شه.
(ما هراسون شديم، مشوش، مضطرب، تاسوار اسب بشيم، ننه به ما مي گه که نبايد چشمامونو باز کنيم، نبايد بو بکشيم، نباشد ببينيم، نبايد حس کنيم، مي گم: ننه! ما چه جوري بتازيم؟ از رو اين همه کوه چه جوري با چشم بسته برونيم؟ مي گه بريد نوه هاي من اينجان، مي گم ننه توروخدا برو خونه ت، تورو خدا برو، حسين مي گه: حرف نزن داري از حال مي ري)
هوا سرد شده، رو شيشه هاي داروخونه نم نشسته، دم صبي رفتم اونجا، ديدم که دارن با هم حرف مي زنن، گفتم: خانوم دکتر! ديشب خيلي درد کشيدم اما حالم الان خوبه خوبه ... فرميسک گفت: مي شه کمک کنيم، ما داريم اين بسته ها رو مي شماريم، داروي ضد سوختگي و خفگي و اينجور چيزاست، مي شه شما علامت بزنين؟؟ منم از همون ور خيابون داد زدم: آهاي بيان کمک، مي خوايم اينارو بشماريم...
(ما برمي گرديم، من و حسين و چندتا نيروي کمکي، با اسباي تازه و زین کرده و نعل زده، ننه گوران يه دستمال قرمز بسته جلوي دماغش، مي گه که لطف کنين بونکشين، خَردل گاز بدبوييه، حالتون بد مي شه، حسين مي گه من سواد دارم اما خردل که يه نوع بمبه ... مي گم: بروبابا... ننه شوخي نکن، برو يه دست چپق و شير و خامه و کره محلي وردار بيار ما پسراتيم، نوه هاي ننه به رديف خوابيدن مي گم: ننه ايناروبيدارشون کن، مي گم اصن خودم بيدارشون مي کنم، مي گم ننه توروخدا شوخي نکن، بگو بيدارشن، چرا اينطوري شدن، توروخدا راس بگو، چرا همه شون از صورتاشون چکه ميکنه رو صورتاشون، بمب که تووصورت نمي افته مي يفته روساختمون، بمب که صورتو دمل نمي زنه مي گه بووومب بعد مي ترکه، ... حسين دستاي منو مي گيره، ننه مي گه اين جنازه هايي که اينجاست خودم چيدم بلدين بشمارين؟ حسين مي گه: من سواد ندارم اما همه اسامي کرديه.... به ننه خيره شدم، چند تا ظرف آهني برامون مي ياره، مي گه بو نکنين خردل خطرناکه، مي گه که چکه هاروبريزين تو سطل.... مي گم: حسين عجب رديف درازيه ها ... هزار تا آدم سالم، حسين دستامو مي گيره مي گه حرف نزن فقط بشمار)





هیچ نظری موجود نیست: