جی. دی. سلینجر
برگردان: زهرا کدخدایی
مسئله چندان خاصی نیست که بخواهم برایت تعریف کنم. منظورم یک مسئله جدی یا از این جور چیزهاست. اتفاقی که افتاد بیشتر شبیه جوک بود. به این خاطر شبیه جوک بود که به نظر می رسد همه همکارانم در کارخانه و مادر روتی و همه و همه در طول این ماجرا داشتند به ما می خندیدند.
همه می گویند من و "روتی" خیلی جوان بودیم که ازدواج کردیم. روتی تقریباً هفده سال داشت و من بیست سالم بود. درست است که نسبتاً جوان بودیم امّا این مسئله خاصی نیست وقتی آدم بداند که دارد چکار می کند. و نه وقتی که همه چیز بین آدم و طرفش معلوم باشد. منظورم این است که به هر دو طرف بستگی دارد.
خلاصه: همانطور که داشتم می گفتم من و "روتی" هرگز واقعاً از هم جدا نبودیم. واقعاً واقعاً از هم جدا نبودیم. امّا مادر روتی دلش می خواست ما از هم جدا باشیم. خانم کوپر (مادر روتی) انتظار داشت روتی برود دانشگاه نه اینکه ازدواج کند. روتی وقتی فقط پانزده سالش بود دبیرستان را تمام کرد و جاهایی هم که دوست داشت برود تا هیجده سالگی قبولش نمی کردند. دلش می خواست دکتر بشود. همیشه به شوخی بهش می گفتم: "خانم دکتر کیلدر تلفن دارین!" همیشه همین را بهش می گفتم. من حس شوخ طبعی خوبی دارم اما روتی اینطوری نیست. بیشتر ترجیح می داد جدی باشد. راستش را بخواهی واقعاً نمی دانم همه چیز چه طوری شروع شد. امّا آتش این ماجرا در یکی از شبهای آخرین ماه سال در "کافه جک" درگرفت. من و روتی رفته بودیم آنجام امسال "کافه جک" خیلی باکلاس شده بود. لامپ مهتابی کمتر، لامپ پرنور بیشتر، جای پارک بیشتر... با کلاسِ باکلاس شده بود. منظورم را که می فهمی! اما روتی از " کافه جک" خوشش نمی آید.
خلاصه، شبی که دارم در موردش حرف می زنم، وقتی رسیدیم "کافه جک" همه داشتند ورق بازی می کردند. مجبور شدیم نیم ساعتی منتظر بمانیم تا یک میز برایمان خالی شود. روتی دوست نداشت منتظر بماند. اصلاً صبر ندارد. وقتی بالاخره یک میز گرفتیم، روتی گفت آبجو نمی خواهد. فقط نشسته بود سرجایش، کبریتها را یکی یکی روشن می کرد و بعد فوتشان می کرد. با این کار روی اعصاب من رژه می رفت. دست آخر وقتی کمی به اعصابم مسلط شدم، پرسیدم : "چی شده؟؟"
گفت: "هیچی نشده"
کبریتها را گذاشت کنار و شروع کرد به نگاه کردن دور و بر کافه. تیز نگاه می کرد، انگار داشت دنبال شخص خاصی می گشت:
گفتم: "یه چیزی شده". روتی را عین کف دستم می شناسم، درست عین کف دستم.
گفت: "هیچی نشده. نمی خواد نگران من باشی همه چی عالیه و من خوشبخت ترین دختر دنیا هستم."
گفتم: "بسه دیگه. فقط یه سؤال ازت پرسیدم . همین."
گفت: " اوه، منو عفو کنید حضرت آقا. یه سؤال پرسیدی پس فقط یه جواب می خوای. آره؟ اینم جواب: لطفاً منو عفو کنید."
دیگر داشت خیلی غرغر می کرد. این حالتش را دوست ندارم. این کارش عصبانی ام نمی کند امّا از این حالت خوشم نمی آید.
می دانستم از کجا دارد حرص می خورد. همیشه از دلش خبر دارم. هر حالتی هم که به خودش بگیرد می شناسم.
گفتم: " خیلی خب، تو ناراحتی چون ما امشب از خونم اومدیم بیرون. روتی! یه آدم حق داره واسه نفس کشیدن گاه گداری از خونه بیاد بیرون. به نظرت حق نداره؟"
گفت: " گاه گداری؟! کاملاً موافقم. گاه گداری. مثلاً هفت شب تو هفته. آره بیلی؟"
گفتم: "ما کجا هفت شب تو هفته اومدیم بیرون!دیشب که نیومدیم. منظورم اینه که فقط یه آبجو تو کافه گوردون" خوردیم و بعدش یه راست رفتیم خونه. مگه نه؟!
گفت: " اصلاً اصلاً نیومدیم بیرون. خیلی خب بیا تمومش کنیم و دیگه حرفشو نزنیم."
با صدای خیلی آرام ازش پرسیدم انتظار دارد من چه کار کنم. مثل آدمهای روانی هر شب یک گوشه کز کنم، به دیوارها خانه زل بزنم و به ونگ ونگ بچه گوش کنم تا سرم بترکد. با صدای خیلی آرام ازش پرسیدم دلش می خواهد من چه کار کنم.
گفت: "لطفاً داد نزن. اصلاً نمی خوام تو کاری بکنی."
گفتم: " یه لحظه گوش بده. من هفته ای هیجده دلار می دم به او زنیکه دیوونه"ویدگر" تا فقط شبی دو ساعت بیاد و از بچه مراقبت کنه. من این کارو می کنم در حالی که تو خودت خیلی راحت می تونی ازش مراقبت کنی. فکر کنم تا آخر عمرت همینطور لجباز می مونی. مگه خودت همیشه دوست نداشتی گاه گداری بریم بیرون؟"
بعد روتی گفت که از اول هم اصلاً دلش نمی خواسته من خانم ویدگر را برای بچه بگیرم. گفت از خانم ویدگر خوشش نمی آید. گفت در واقع از خانم ویدگر متنفر است. دوست ندارد ببیند که ویدگر حتی به بچه دست می زند. بهش گفتم خانم ویدگر تا حالا از هزارتا بچه نگهداری کرده و گمان می کنم که خیلی خوب می داند چگونه باید از بچه مراقبت کند. روتی گفت که وقتی ما شبها می رویم بیرون، ویدگر فقط می نشیند توی اتاق پذیرایی و مجله می خواند گفت که ویدگر اصلاً نزدیک بچه هم نمی رود. گفتم پس انتظار دارد ویدگر چکار کند. انتظار دارد ویدگر برود توی گهواره و کنار بچه بخوابد؟! روتی گفت که دیگر دلش نمی خواهد حتی یک کلمه در مورد این مسئله حرف بزند.
بهش گفتم: " روتی! داری چیکار می کنی؟ می خوای منو یه رفیق نیمه راه جلوه بدی؟"
روتی گفت: "نمی خوام تو را یه رفیق نیمه راه جلوه بدم. تو یه رفیق نیمه راه هستی."
گفتم: "دستت درد نکنه. واقعاً درد نکنه."
من هم مثل خودش غرغرو شده بودم. روتی در حالی که روی میز خم شده بود و تقریباً داشت فریاد می زد گفت: " تو همون"بیلی" شوهر منی؟ باورم نمی شه".
و من داشتم با خودم فکر می کردم که به خاطر کدام گناه دارد مجازاتم می کند.
روتی گفت: "تو با من ازدواج کردی چون گفتی دوستم داری. پس باید بچه مون را هم دوست داشته باشی و ازش مراقبت کنی. ما می تونیم بعضی وقتها به چیزای دیگه هم فکر کنیم، امّا نباید همه اش بریم بیرون بگردیم."
با صدای خیلی خیلی ارام ازش پرسیدم که کی گفته من بچه خودم را دوست ندارم.
روتی گفت: " لطفاً سرمن داد نزن. اگه تو داد بزنی من فریاد می کشم. هیشگی نگفته که تو دوستش نداری بیلی، اما فقط وقتی بچه مونو دوست داری که دردسر یا چیزی دیگرای برات نداشته باشه. فقط وقتی تمیز باشد یا وقتی داره با کرواتت بازی می کنه دوستش داری".
بهش گفتم که من همیشه و همه وقت دوستش داشتم و دارم.
گفتم: " اون بچة خوبیه، یه بچه واقعاً خوب."
گفت: "پس چرا ما الان تو خونه مون نیستیم."
بعد علتش را بهش گفتم. یعنی نترسیدم و علتش را گفتم: بهش گفتم: " چونکه ... چون من می خواستم دو تا آبجو بخورم. می خواستم یه کم نفس بکشم و زندگی کنم. تو که مث من تمام روز روی بدنه هواپیما کار نکردی. تو اصلاً نمی دونی کارکردن تمام روزی یعنی چی؟"
بعد روتی در حالی که سعی می کرد بزند به خط شوخی، گفت: "چرا فکر می کنی منو تمام روز مث یه اسیر نبستند به بدنه داغ هواپیما؟"
بهش گفتم که اتفاقاً بدنة هواپیما خیلی داغ است. بعد روتی دوباره شروع کرد به آتش زدن کبریتها، درست مثل یک بچه.
من بهش گفتم که او اصلاً و ابداً متوجه منظورم نشده و روتی گفت که خیلی هم خوب متوجه منظور من شده و گفت متوجه منظور مادرش هم شده موقعی که می گفته روتی برای ازدواج خیلی جوان است. روتی گفت که الان دارد متوجه خیلی چیزها می شود.
این حرف فکرم را حسابی به خودش مشغول کرد. این حرف را پذیرفتم. یعنی دلم می خواست که بپذیرمش. در واقع غیر از حرفهای روتی در مورد مادرش، دیگر همه چیز از ذهنم پرید. موقعی که در مورد مادرش حرف می زد نمی توانستم حرفهایش را تحمل کنم. با صدای آهسته از روتی پرسیدم که در مورد چه چیزی دارد حرف می زند؟ گفتم: " این همه الم شنگه فقط واسه اینه که یکی مث من خواسته گاه گداری بیاد بیرون؟!". روتی گفت که اگر من یکبار دیگر بگویم " گاه گداری"دیگر حق ندارم او را ببینم. روتی همیشه آن جنبه از مسئله را می گرفت که اصلاً مدنطر من نبود. این مطلب را هم بهش گفتم اما گفت: "بسه دیگه، حالا که اینجائیم. بیابریم برقصیم".
از پشت میز بلند شدم. دنبال روقتی راه افتادم و با هم رفتیم وسط کافه، اما همین که رسیدیم آنجا ارکستر آهنگش را عوض کرد و شروع کرد به نواختن آهنگ" چقدر مهتاب بهت میاد"؟
با این که آهنگ الان قدیمی شده امّا آهنگ خیلی خوبی است. منظورم این بود که آن قدرها هم بد نیست. عادت داشتیم این آهنگ را گاه گداری از رادیوی ماشین یا خانم بشنویم. گاه گداری هم روتی شعر این آهنگ را می خواند. امّا آن شب شنیدن این آهنگ در کافه جک چندان خوشایند نبود. خیلی کسل کننده بود و ارکستر هم باید هشتاد و پنج قطعه از این آهنگ را می زد یعنی مدام می زد و می زد. روتی حدود ده مایلی دورتر از من داشت می رقصید. در طول رقض هم زیاد به هم نگاه نمی کردیم.
دست آخر وقتی موسیقی قطع شد، و روتی با حالت خاصی از من و گروه دور شد و برگشت رفت طرف میز. امّا ننشت پشت میز. فقط کتش را در آورد و پرت کرد روی میز. داشت گریه می کرد. پول میز را حساب کردم و بلافاصله بعد از روتی از کافه رفتم بیرون. نمی دانی هوای بیرون یکدفعه چقدر سرد شده بود. من کت و شلوار آبی ام را پوشیده بودم امّا روتی فقط لباس نازک زرد رنگش تنش بود. این لباس یک ذره هم گرمش نمی کرد. پس تنها کاری که آن موقع دلم می خواست بکنم این بود که هر چه سریعتر برویم توی ماشین و کتم را در بیاورم و بگیرم دور روتی. خیلی سرد بود.
به ماشین که رسیدیم، روتی رفت طرف صندلی خودش و نشست کف ماشین. خم شده بود روی صندلی و با صدای بلند داشت گریه می کرد. درست مثل یک بچه.
کتم را را در آوردم و گرفتم دور روتی. سعی کردم وادارش کنم سرش را بیاورد بالا و به من نگاه کند امّا روتی این کار را نکرد. نمی دانی چه حالی می دهد نمی دانی چه حالی می دهد وقتی روتی به چشمهای من نگاه می کند. می خواهم بگویم حس خوبی دارد. آن لحظه دلم می خواهد برایش بمیرم.
تقریباً یک میلیون بار ازش خواستم که فقط یکبار به چشمهای من نگاه کند. امّا روتی انی کار را نکرد. کف ماشین نشسته بود و به من می گفت که برگردم بروم دو تا آبجو بخورم. می گفت توی ماشین منتظرم می ماند. گفتم که من آبجو نمی خواهم. تنها چیزی که می خواستم این بود که روتی به من نگاه کند. بهش گفتم که حرفهای مادرش را باور نکند. گفتم مادرش همیشه می گوید که ما خیلی جوان هستیم. گفتم که مادرش دیوانه است.
خلاصه دیگر از روتی نخواستم که سرش را بیاورد بالا. دیگر نگفتم بیا بنشین بالا و به من نگاه کن. امّا روتی هم اصلاً به من نگاه نکرد. بالاخره ماشین را روشن کردم و رفتیم طرف خانه.
روتی تمام طول راه داشت گریه می کرد. البته با همان حالتی که نصفش کف ماشین بود و نصفش روی صندلی. درست مثل یک بچه داشت گریه می کرد. اما وقتی ماشین را دنده عقب بردم داخل پارکینگ، یک کمی گریه اش قطع شد آمد بالا و نشست روی صندلی.
همیشه وقتی شبها ماشین را می آوردم داخل پارکینگ، من و روتی همدیگر را نوازش می کردیم و لبهای همدیگر را خیلی عاشقانه می بوسیدیم. این لحظه را خیلی دوست داشتم. منظورم را می فهمی. موقعی که همه جا تاریک است و آدم احساس می کند در پارکینگ خودش است و همسرش مال خودش است. زندگی یعنی همین. می خواهم بگویم آدم در آن لحظه حس خوبی دارد. امّا این دفعه ما یک راست از ماشین رفتیم بیرون. روتی تقریباً داشت روی پله ها می دوید. وقتی که می خواستم از پله ها بروم بالا، صدای در جلویی را شنیدم که به شدت بسته شد. حدس زدم باید خانم ویدگر باشد که دارد می رود. شبها وقتی ما می رسیدیم خانه، خانم ویدگر با رکورد تقریباً سی ثانیه ای می رفت بیرون.
موقعی که از پله ها رفتم بالا و به اتاقمان رسیدم، داشتم کرواتم را باز می کردم که روتی گفت از دستم خیلی ناراحت است چون ندیده که من حتی یک نگاه ناقابل به بچه انداخته باشم. گفت: " نباید هم بچه خودتو بشناسی. آخه بچه ات از آخرین باری که دیدیش تا حالا خیلی تغییر کرده. شاید سبیل در آورده باشه. تموم طول این ماه، نخواستی حتی یه نگاه کوچولو بهش بیاندازی."
این آدم غرغرو را اصلاً دوست نداشتم. بهش گفتم : "از کجا می دونی که من نخواستم بچه مو ببینم؟! معلومه که دلم می خواد ببینمش." و از اتاق رفتم بیرون.
روتی همیشه چراغ سالن را روشن می گذاشت تا اتاق بچه روشن بماند. بنابراین اتاق بچه هیچوقت تاریک نبود. روی گهواره خم شدم و به بچه نگاه کردم انگشت شستش را کرده بود توی دهانش. انگشتش را در آوردم امّا بچه با اینکه خواب بود دوباره شستش را برگرداند به دهانش. می خواهم بگویم که بچه حتی وقتی هم خواب است باز هم فکر می کند. همین نشان می دهد که بچه باهوشی است. منظورم را می فهمی، بچه احمقی نیست. پایش را توی دستم گرفتم و مدتی نگه داشتم.
پای بچه ها را خیلی دوست دارم. خیلی خیلی دوست دارم. بعد احساس کردم روتی آمده داخل اتاق و پشت سرم ایستاده. پتو را کشیدم روی بچه و از اتاق رفتم بیرون. وقتی من و روتی رفتیم به اتاقمان نمی دانم چرا بهش گفتم که رفتم به اتاق بچه. گفتم این کار کردم چون بچه ما واقعاً خوشگل است و کاملاً سرحال، درست مثل خود روتی.
بهش گفتم : " به نظر نمی رسه منو زیاد دوشت داشته باشه"
روتی گفت: " منظورت چیه که می گی به نظر نمی رسه منو زیاد دوست داشته باشه؟! تو با این بچه چه مسئله ای داری؟!"
گفتم: " به نظر نمی رسه یه جورایی سبک هم شده"
گفت: "اونی که سبکه مغز خودته"
با حالت خیلی شاکی گفتم : " دستت درد نکنه. خیلی خیلی ممنونم از لطفت"
من و روتی تا صبح دیگر با هم حرف نزدیم.
روتی همیشه صبح زود بیدار می شد و من را می رساند تا ایستگاه اتوبوس. همیشه بلوزم را می پوشیدم، کرواتم را می بستم و بعد بیدارش می کردم. بیشتر وقتها هم مجبور نبودم بیدارش کنم چون خودش قبلاً بیدار شده بود. امّا آن روز صبح مجبور شدم حسابی تکانش بدهم تا بیدار شود. از این که دیدم این قدر خوب خوابیده کمی ناراحت شدم چون خودم اصلاً خوب نخوابیده بود. همیشه وقتی چیزی ناراحتم بکند، نمی توانم خوب بخوابم. تا اینکه بالاخره روتی چشمهایش را باز کرد.
بهش گفتم : " نمی خوای بیدار شی؟! نمی خوام مجبورت کنم اما می دونی که ..."
غرغرکنان گفت: " می دونم. نمی خوام بیدار شم."
اما با این حال بیدار شد. صبحانه را درست کرد و من را رساند ایستگاه اتوبوس.
وقتی توی ماشین بودیم اصلاً با هم حرف نزدیم منظورم را می فهمی، حتی یک کلمه هم حرف نزدیم فقط موقعی که رسیدیم ایستگاه اتوبوس، بهش گفتم: "چقدر راه طولانی بود" بعد به سرعت رفتم طرف "باب موریایتی" که ایستاده بود توی ایستگاه. بعد من یک کار احمقانه انجام دادم. من موریایتی را از پشت سر با صدای بلند صدا کردم، انگار که موریایتی برادر گم شده ام بود و من برای دیدنش صبر و قرار نداشتم. موریایتی هم با من روی بدنه هواپیما کار می کند امّا همیشه زیرآب من را می زند. می توانی تصورش را بکنی چه جور آدمی است.
نمی دانی چه حالی داشتم. یک روز مزخرف توی صف اتوبوس. از کنار موریایتی رد شدم و تو صف جایش گذاشتم. موریایتی به خاطر این کارم شروع کرد به فحش دادن، من هم نزدیک بود با مشت بکوبم توی سرش که دیدم "سیدنی هوور" دارد نگاهمان می کند. "سیدنی هوور" سرکارگر بخش بدنة هواپیماست.
موقع ناهار، دو بار رفتم توی اتاقک تلفن امّا هر دو بار قبل از اینکه شماره گیری ام تمام شود گوشی را گذاشتم. نمی دانم چرا گوشی را می گذاشتم. اصلاً نمی فهمیدم چه چیزی می کشاندم آنجا. آن شب بعد از کار می خواستم بروم با بچه ها تو ی حیاط بسکتبال بازی کنم امّا فقط نیمه اول را بازی کردم و رفتم سوار اتوبوس شدم. روتی نیامده بود توی ایستگاه دنبالم تا من را برساند خانه. حدس زدم به این خاطر نیامده که فکر می کرده من تا آخر بازی می مانم. منظور را می فهمی! اصلاً از اینکه نیامده بود دلواپس نشدم. "جو و ریتاسانتین" توی ماشین خودشان یک جایی برایم باز کردند. پس همه چیز عالی بود.
می توانی حدس بزنی که وقتی رسیدیم خانه چه اتفاقی افتاده بود؟! زیاد به خودت فشار نیاور، خودم می گویم. روتی اصلاً نبود. فقط این نامه را روی میز سالن گذاشته بود. نامه را با خودم آوردم به اتاق پذیرایی. حتی کلاهم را هم هنوز از سرم برنداشته بودم. مسخره است. دستهایم داشت می لرزید. راستی راستی داشت می لرزید.
بیلی! فکر نکنم با هم ماندن ما دیگر فایده ای داشته باشد. دلم می خواهد بدانی که یک سری چیزها بین ما تمام شده. باید دنبال یک نوع تفریح دیگر باشیم. نمی دانم چه طوری منظورم را به تو بفهمانم. به هر حال دوباره صحبت کردن در مورد این قضیه هیچ فایده ای ندارد. چون تو از احساس من خبرنداری و احساس من هم فقط تو را عصبانی می کند. لطفاً نیا دوروبر خانة مادرم. اگر می خواهی بچه را ببینی. لطفاً کمی صبر کن.
خلاصه من یک سیگار روشن کردم و به مدت خیلی طولانی روی صندلی بزرگی نشستم که با هم از مغازة "لوئیز. بی. سیلور من" خریده بودیم "لوئیز. بی . سیلورمن" یکی از بهترین مغازه های شهر است. خیلی باکلاس است. بعد باز هم نامه روتی را بارها و بارها خواندم. بعد حفظش کردم. راستی راستی نامه را حفظ کرده بودم. بعد نامه را از آخر به اول خواندم. اینطوری :
صبر کن کمی ببینی بچه را می خواهی اگر
یک چیزهایی شبیه این را می گفتم. دیوانه شده بودم. واقعاً دیوانه شده بودم. حتی کلاهم را هم هنوز از سرم برنداشته بودم. بعدش یکدفعه خانم ویدگر آمد توی خانه و گفت:
"روتی گفته شامت را حاضر کنم. چیزی درست کردی؟"
یک چیز را می دانی؟! خانم ویدگر خیلی بداخلاق و خشن است. چقدر ازش بدم می آید. یک لحظه فکر کردم نکند استخدام خانم ویدگر باعث شده که روتی ترکم کند؟!
بهش گفتم : "من شام نمی خوام. برو خونتون."
خانم ویدگر گفت: "چه بهتر آخه تو خودت کدبانوی درجه یکی"
در عرض چند دقیقه خانم ویدگر رفت و در را محکم به هم کوبید. دیگر تنها شدم. باورم نمی شد که تنهای تنها شدم. باز هم شروع کردم به حفظ کردن نامه روتی البته از آخر به اول. بعد رفتم آشپزخانه و برای خودم یک ساندویچ کوچک درست کردم. یک بطری ویسکی هم باز کردم و با خود آوردم به سالن پذیرایی، البته با یک لیوان. داشتم تصور می کردم که "همفکری بوگارت"همیشه با نوازندة پیانوی وفادارش یعنی "سام" بود. بعد از اینکه چند لیوان ویسکی خوردم داشتم تصور می کردم "سام" هم الآن توی اتاق کنار من نشسته و دارد پیانو می زند. به نظرت من دیوانه شدم بودم؟!. موقعی که دیگر مطمئن شدم "سام" همین دور و بر است، گفتم: "سام! آهنگ "چقدر مهتاب بهت میاد" را برام بزن".
بعد من خودم " سام" هم شدم.
در حالی که مطمئن بودم "سام" شده ام گفتم : "قربان نمی خواین آهنگ مخصوص شماره ها را براتون بزنم. آخه این شماره ها مال شما و روتیه."
در حالی که تصور می کردم "همفری بوگارت" شدم، داد کشیدم : "سام! آهنگی را بزن که من می گم. بزن سام، بزن. این آهنگ را بزن: صبر کن کمی لطفاً ببینی بچه را می خواهی اگر فهمیدی "سام"؟ فهمیدی چی گفتم؟!
از این دیوانه بازیها خسته شدم و رفتم طرف تلفن. سعی کردم شماره"بودی تریپلس" را بگیرم، "بودی" یکی از بهترین دوستان من است، در ضمن بهترین بازیکن بسکتبال ایالت هم هست. سه سالی می شود که من "بودی" هم در دوستی و هم در بسکتبال با هم به اوج رسیده ایم.
مادر "بودی" گوشی را برداشت و با صدایش داشت گوشم را کر می کرد: "کی؟ "بیلی وولمر**!؟ تازگیها سایه ات سنگین شده بیلی، حال اون زن کوچولوی عزیزت و اون بچة دوست داشتنی ات چطوره؟"
وای این زن واقعاً پدر گوش آدم را در می آورد. گفت که "بودی" رفته بیرون از خانه .
گفت: "تو که از حال و احوال این مرد مجرد خبرداری؟!"
بعد مثل آدمهای روانی شروع کرد به خندیدن. گوشی را قطع کردم . این زن اعصابم را خرد کرد. بعد از این تلفن حدود چهارساعت روی صندلی"لوئیز.بی. سیلورمن" نشستم، ویسکی خوردم و تصور کردم که دارم با "سام" حرف می زنم. منتظر بودم روتی از در وارد شود. یکبارد هم بلند شدم و رفتم جلوی در و یکدفعه بازش کردم. روتی پشت در نبود، امّا توی ذهنم تجسم کردم که روتی آنجاست. منظورم را می فهمی؟ تصور کردم که روتی پشت در ایستاده.
فریاد زدم: "همه چیز عالیه روتی! می تونی بیای تو؟!"
دست آخر برگشتم توی خانه. احساس می کردم دلم می خواهد گریه کنم. البته هرگز این کار را نکردم. بعد رفتم کنار تلفن و زنگ زدم خانة روتی. تلفن زنگ خورد و زنگ خورد، آن قدر زنگ خورد که تقریباً داشت روانی ام می کرد. بعد "خانم کوپر" تلفن را برداشت. از حرف زدن با خانم کوپر متنفرم. گفت که روتی خوابیده. امّا روتی نخوابیده بود چون فوری آمد پای تلفن.
من و روتی چند لحظه ای با هم پچ پچ کردیم. ازش خواستم که برگردد خانه. بهش گفتم که من الآن اینجا هستم، توی خانه. روتی گفت که الآن می آید. گوشی را قطع کرد و قطع کردم.
نیم ساعت بعد صدای ماشین رانندة پیرشان را شنیدم که پیچید توی جادة خانة ما. بعد رفتم کنار پنجره و دیدم روتی از ماشین پیاده شده امّا هنوز دارد با راننده پیرشان حرف می زند. زمان به طرز وحشتناکی دیر می گذشت. بعد روتی یکدفعه برگشت و آمد طرف خانه. رانندة پیرشان هم رفت. روتی خیلی زود رسید توی خانه، دستهایش را دور من حلقه کرد و تمام توان شروع کرد به گریه کردن به جز"روتی، روتی" چیز دیگری به ذهنم نمی رسید که بگویم. مثل آدمهای روانی بارها و بارها این "روتی، روتی" گفتن را تکرار کردم. بعد نشستم روی صندلی"لوئیز. بی. سیلورمن"
گفته بودم که صندلی خیلی خوبی است، روتی هم نشست روی زانویم.
بهش گفتم که ترسیدم دیگر به خانه برنگردد. امّا روتی حرفی نزد. صورتش را چسبانیده به گردنم. همیشه وقتی صورتش را می چسباند به گردنم، حرف نمی زد.
بهش گفتم: "پس بچه کجاست؟!"
بچه را با خودش نیاورده بود، طبقه بالا هم که نبود.
گفت: "بچه خوابیده بود. نخواستم بیدارش کنم. مامانم فردا می یاردش اینجا".
دوباره گفتم: "ترسیدم دیگه هیچ وقت نیای"
روتی گفت که مادرش حتماً می کشدش که برای دیدن من آمده اینجا. من حرفی نزدم. بعد روتی یک چیز خنده دار تعریف کرد. گفت: "مامان با تور مخصوص بیگودی موهاش را بسته بود و اومد جواب تلفن را داد. این صحنه منو خیلی دپرس کرد. منظورم اینه که مامان با اون تور، خیلی مسخره شده بود. همانجا بود که فهمیدم توی خونة مامان هیچ خوبی برای من وجود ندارد. هیچ چیز خوبی توی خونشون برای من نیست."
از روتی خواستم که منظورش را واضح برایم توضیح بدهد امّا گفت که خودش هم منظور خودش را نمی داند. مسخره است.
آن شب تقریباً نزدیک صبح بود که رعد و برق زد. دور و برساعت 3 بود که با صدای رعد و برق بیدار شدم و دیدم روتی کنارم نیست. از تختخواب پریدم بیرون و به سرعت از پله ها آمدم پائین. همه چراغهای طبقه پائین روشن بود. روتی توی سالن و راهرو نبود، امّا رفته بود توی آشپزخانه. لباس خواب آبی اش را پوشیده بود با دمپایی های پشمی تنگش. نشسته بود روی میز آشپزخانه و داشت مجله می خواند. فقط من می دانم که واقعاً مجله نمی خواند، چون از مجله خواندن خیلی می ترسید. تو تا حالا زنم را ندیدی که لباس خواب آبی یا هر لباس آبی دیگری را پوشیده باشد یا حولة حمام آبی رنگش را بسته باشد. تا قبل از اینکه با روتی آشنا بشوم هرگز نمی دانستم که به هر دختری یک رنگی می آید. امّا با روتی می شود فهمید که روتی باید آبی بپوشد.
روتی گفت که فقط برای این آمده پائین که می خواسته یک لیوان شیر بخورد.
نمی دانی که من چه آدم بیخود و مزخرفی هستم. اصلاً نمی توانی بفهمی چقدر مزخرف هستم. چون یکدفعه ای و فقط برای اینکه یک حرفی زده باشم بهش گفتم که چه طوری نامه اش را از آخر به اول حفظ کردم. منظور نامه ای بود که روتی برایم نوشته بود، بعد همه را برایش از آخر به اول از حفظ خواندم و گفتم: "صبر کن کمی لطفاً ببین بچه را می خواهی اگر "
و بعد بهش گفتم: "اینطوری. برعکسش اینطوری بود".
بعد، اینجا را داشته باش، فقط اینجا را داشته باش!
روتی شروع کرد به گریه کردن و گفت : "من حواسم به هیچی نبوده و نیست".
من فقط یک چیز خنده دار گفته بودم. خود روتی هم هزار تا چیز خنده دار تعریف می کند. مسخره است. نکته جالبش این است که من همیشه از دل روتی خبر دارم.
با لحن خاصی بهش گفتم: "روتی! میشه لطفاً همیشه وقتی رعد و برق می زنه هم خودت منو بیدار کنی؟! دوست دارم تو بیدارم کنی. حتی وقتی رعد و برق می زنه. هم دوست دارم تو بیدارم کنی"
این حرفم باعث شد که روتی با صدای بلندتری گریه کند. مسخره است ولی الآن همیشه روتی من را بیدار می کند و این همان چیزی است که من می خواهم. این واقعاً واقعاً همان چیزی است که می خواهم. اگر هر شب هم رعد و برق بزند دیگر برایم مهم نیست چون روتی بیدارم می کند.
برگردان: زهرا کدخدایی
مسئله چندان خاصی نیست که بخواهم برایت تعریف کنم. منظورم یک مسئله جدی یا از این جور چیزهاست. اتفاقی که افتاد بیشتر شبیه جوک بود. به این خاطر شبیه جوک بود که به نظر می رسد همه همکارانم در کارخانه و مادر روتی و همه و همه در طول این ماجرا داشتند به ما می خندیدند.
همه می گویند من و "روتی" خیلی جوان بودیم که ازدواج کردیم. روتی تقریباً هفده سال داشت و من بیست سالم بود. درست است که نسبتاً جوان بودیم امّا این مسئله خاصی نیست وقتی آدم بداند که دارد چکار می کند. و نه وقتی که همه چیز بین آدم و طرفش معلوم باشد. منظورم این است که به هر دو طرف بستگی دارد.
خلاصه: همانطور که داشتم می گفتم من و "روتی" هرگز واقعاً از هم جدا نبودیم. واقعاً واقعاً از هم جدا نبودیم. امّا مادر روتی دلش می خواست ما از هم جدا باشیم. خانم کوپر (مادر روتی) انتظار داشت روتی برود دانشگاه نه اینکه ازدواج کند. روتی وقتی فقط پانزده سالش بود دبیرستان را تمام کرد و جاهایی هم که دوست داشت برود تا هیجده سالگی قبولش نمی کردند. دلش می خواست دکتر بشود. همیشه به شوخی بهش می گفتم: "خانم دکتر کیلدر تلفن دارین!" همیشه همین را بهش می گفتم. من حس شوخ طبعی خوبی دارم اما روتی اینطوری نیست. بیشتر ترجیح می داد جدی باشد. راستش را بخواهی واقعاً نمی دانم همه چیز چه طوری شروع شد. امّا آتش این ماجرا در یکی از شبهای آخرین ماه سال در "کافه جک" درگرفت. من و روتی رفته بودیم آنجام امسال "کافه جک" خیلی باکلاس شده بود. لامپ مهتابی کمتر، لامپ پرنور بیشتر، جای پارک بیشتر... با کلاسِ باکلاس شده بود. منظورم را که می فهمی! اما روتی از " کافه جک" خوشش نمی آید.
خلاصه، شبی که دارم در موردش حرف می زنم، وقتی رسیدیم "کافه جک" همه داشتند ورق بازی می کردند. مجبور شدیم نیم ساعتی منتظر بمانیم تا یک میز برایمان خالی شود. روتی دوست نداشت منتظر بماند. اصلاً صبر ندارد. وقتی بالاخره یک میز گرفتیم، روتی گفت آبجو نمی خواهد. فقط نشسته بود سرجایش، کبریتها را یکی یکی روشن می کرد و بعد فوتشان می کرد. با این کار روی اعصاب من رژه می رفت. دست آخر وقتی کمی به اعصابم مسلط شدم، پرسیدم : "چی شده؟؟"
گفت: "هیچی نشده"
کبریتها را گذاشت کنار و شروع کرد به نگاه کردن دور و بر کافه. تیز نگاه می کرد، انگار داشت دنبال شخص خاصی می گشت:
گفتم: "یه چیزی شده". روتی را عین کف دستم می شناسم، درست عین کف دستم.
گفت: "هیچی نشده. نمی خواد نگران من باشی همه چی عالیه و من خوشبخت ترین دختر دنیا هستم."
گفتم: "بسه دیگه. فقط یه سؤال ازت پرسیدم . همین."
گفت: " اوه، منو عفو کنید حضرت آقا. یه سؤال پرسیدی پس فقط یه جواب می خوای. آره؟ اینم جواب: لطفاً منو عفو کنید."
دیگر داشت خیلی غرغر می کرد. این حالتش را دوست ندارم. این کارش عصبانی ام نمی کند امّا از این حالت خوشم نمی آید.
می دانستم از کجا دارد حرص می خورد. همیشه از دلش خبر دارم. هر حالتی هم که به خودش بگیرد می شناسم.
گفتم: " خیلی خب، تو ناراحتی چون ما امشب از خونم اومدیم بیرون. روتی! یه آدم حق داره واسه نفس کشیدن گاه گداری از خونه بیاد بیرون. به نظرت حق نداره؟"
گفت: " گاه گداری؟! کاملاً موافقم. گاه گداری. مثلاً هفت شب تو هفته. آره بیلی؟"
گفتم: "ما کجا هفت شب تو هفته اومدیم بیرون!دیشب که نیومدیم. منظورم اینه که فقط یه آبجو تو کافه گوردون" خوردیم و بعدش یه راست رفتیم خونه. مگه نه؟!
گفت: " اصلاً اصلاً نیومدیم بیرون. خیلی خب بیا تمومش کنیم و دیگه حرفشو نزنیم."
با صدای خیلی آرام ازش پرسیدم انتظار دارد من چه کار کنم. مثل آدمهای روانی هر شب یک گوشه کز کنم، به دیوارها خانه زل بزنم و به ونگ ونگ بچه گوش کنم تا سرم بترکد. با صدای خیلی آرام ازش پرسیدم دلش می خواهد من چه کار کنم.
گفت: "لطفاً داد نزن. اصلاً نمی خوام تو کاری بکنی."
گفتم: " یه لحظه گوش بده. من هفته ای هیجده دلار می دم به او زنیکه دیوونه"ویدگر" تا فقط شبی دو ساعت بیاد و از بچه مراقبت کنه. من این کارو می کنم در حالی که تو خودت خیلی راحت می تونی ازش مراقبت کنی. فکر کنم تا آخر عمرت همینطور لجباز می مونی. مگه خودت همیشه دوست نداشتی گاه گداری بریم بیرون؟"
بعد روتی گفت که از اول هم اصلاً دلش نمی خواسته من خانم ویدگر را برای بچه بگیرم. گفت از خانم ویدگر خوشش نمی آید. گفت در واقع از خانم ویدگر متنفر است. دوست ندارد ببیند که ویدگر حتی به بچه دست می زند. بهش گفتم خانم ویدگر تا حالا از هزارتا بچه نگهداری کرده و گمان می کنم که خیلی خوب می داند چگونه باید از بچه مراقبت کند. روتی گفت که وقتی ما شبها می رویم بیرون، ویدگر فقط می نشیند توی اتاق پذیرایی و مجله می خواند گفت که ویدگر اصلاً نزدیک بچه هم نمی رود. گفتم پس انتظار دارد ویدگر چکار کند. انتظار دارد ویدگر برود توی گهواره و کنار بچه بخوابد؟! روتی گفت که دیگر دلش نمی خواهد حتی یک کلمه در مورد این مسئله حرف بزند.
بهش گفتم: " روتی! داری چیکار می کنی؟ می خوای منو یه رفیق نیمه راه جلوه بدی؟"
روتی گفت: "نمی خوام تو را یه رفیق نیمه راه جلوه بدم. تو یه رفیق نیمه راه هستی."
گفتم: "دستت درد نکنه. واقعاً درد نکنه."
من هم مثل خودش غرغرو شده بودم. روتی در حالی که روی میز خم شده بود و تقریباً داشت فریاد می زد گفت: " تو همون"بیلی" شوهر منی؟ باورم نمی شه".
و من داشتم با خودم فکر می کردم که به خاطر کدام گناه دارد مجازاتم می کند.
روتی گفت: "تو با من ازدواج کردی چون گفتی دوستم داری. پس باید بچه مون را هم دوست داشته باشی و ازش مراقبت کنی. ما می تونیم بعضی وقتها به چیزای دیگه هم فکر کنیم، امّا نباید همه اش بریم بیرون بگردیم."
با صدای خیلی خیلی ارام ازش پرسیدم که کی گفته من بچه خودم را دوست ندارم.
روتی گفت: " لطفاً سرمن داد نزن. اگه تو داد بزنی من فریاد می کشم. هیشگی نگفته که تو دوستش نداری بیلی، اما فقط وقتی بچه مونو دوست داری که دردسر یا چیزی دیگرای برات نداشته باشه. فقط وقتی تمیز باشد یا وقتی داره با کرواتت بازی می کنه دوستش داری".
بهش گفتم که من همیشه و همه وقت دوستش داشتم و دارم.
گفتم: " اون بچة خوبیه، یه بچه واقعاً خوب."
گفت: "پس چرا ما الان تو خونه مون نیستیم."
بعد علتش را بهش گفتم. یعنی نترسیدم و علتش را گفتم: بهش گفتم: " چونکه ... چون من می خواستم دو تا آبجو بخورم. می خواستم یه کم نفس بکشم و زندگی کنم. تو که مث من تمام روز روی بدنه هواپیما کار نکردی. تو اصلاً نمی دونی کارکردن تمام روزی یعنی چی؟"
بعد روتی در حالی که سعی می کرد بزند به خط شوخی، گفت: "چرا فکر می کنی منو تمام روز مث یه اسیر نبستند به بدنه داغ هواپیما؟"
بهش گفتم که اتفاقاً بدنة هواپیما خیلی داغ است. بعد روتی دوباره شروع کرد به آتش زدن کبریتها، درست مثل یک بچه.
من بهش گفتم که او اصلاً و ابداً متوجه منظورم نشده و روتی گفت که خیلی هم خوب متوجه منظور من شده و گفت متوجه منظور مادرش هم شده موقعی که می گفته روتی برای ازدواج خیلی جوان است. روتی گفت که الان دارد متوجه خیلی چیزها می شود.
این حرف فکرم را حسابی به خودش مشغول کرد. این حرف را پذیرفتم. یعنی دلم می خواست که بپذیرمش. در واقع غیر از حرفهای روتی در مورد مادرش، دیگر همه چیز از ذهنم پرید. موقعی که در مورد مادرش حرف می زد نمی توانستم حرفهایش را تحمل کنم. با صدای آهسته از روتی پرسیدم که در مورد چه چیزی دارد حرف می زند؟ گفتم: " این همه الم شنگه فقط واسه اینه که یکی مث من خواسته گاه گداری بیاد بیرون؟!". روتی گفت که اگر من یکبار دیگر بگویم " گاه گداری"دیگر حق ندارم او را ببینم. روتی همیشه آن جنبه از مسئله را می گرفت که اصلاً مدنطر من نبود. این مطلب را هم بهش گفتم اما گفت: "بسه دیگه، حالا که اینجائیم. بیابریم برقصیم".
از پشت میز بلند شدم. دنبال روقتی راه افتادم و با هم رفتیم وسط کافه، اما همین که رسیدیم آنجا ارکستر آهنگش را عوض کرد و شروع کرد به نواختن آهنگ" چقدر مهتاب بهت میاد"؟
با این که آهنگ الان قدیمی شده امّا آهنگ خیلی خوبی است. منظورم این بود که آن قدرها هم بد نیست. عادت داشتیم این آهنگ را گاه گداری از رادیوی ماشین یا خانم بشنویم. گاه گداری هم روتی شعر این آهنگ را می خواند. امّا آن شب شنیدن این آهنگ در کافه جک چندان خوشایند نبود. خیلی کسل کننده بود و ارکستر هم باید هشتاد و پنج قطعه از این آهنگ را می زد یعنی مدام می زد و می زد. روتی حدود ده مایلی دورتر از من داشت می رقصید. در طول رقض هم زیاد به هم نگاه نمی کردیم.
دست آخر وقتی موسیقی قطع شد، و روتی با حالت خاصی از من و گروه دور شد و برگشت رفت طرف میز. امّا ننشت پشت میز. فقط کتش را در آورد و پرت کرد روی میز. داشت گریه می کرد. پول میز را حساب کردم و بلافاصله بعد از روتی از کافه رفتم بیرون. نمی دانی هوای بیرون یکدفعه چقدر سرد شده بود. من کت و شلوار آبی ام را پوشیده بودم امّا روتی فقط لباس نازک زرد رنگش تنش بود. این لباس یک ذره هم گرمش نمی کرد. پس تنها کاری که آن موقع دلم می خواست بکنم این بود که هر چه سریعتر برویم توی ماشین و کتم را در بیاورم و بگیرم دور روتی. خیلی سرد بود.
به ماشین که رسیدیم، روتی رفت طرف صندلی خودش و نشست کف ماشین. خم شده بود روی صندلی و با صدای بلند داشت گریه می کرد. درست مثل یک بچه.
کتم را را در آوردم و گرفتم دور روتی. سعی کردم وادارش کنم سرش را بیاورد بالا و به من نگاه کند امّا روتی این کار را نکرد. نمی دانی چه حالی می دهد نمی دانی چه حالی می دهد وقتی روتی به چشمهای من نگاه می کند. می خواهم بگویم حس خوبی دارد. آن لحظه دلم می خواهد برایش بمیرم.
تقریباً یک میلیون بار ازش خواستم که فقط یکبار به چشمهای من نگاه کند. امّا روتی انی کار را نکرد. کف ماشین نشسته بود و به من می گفت که برگردم بروم دو تا آبجو بخورم. می گفت توی ماشین منتظرم می ماند. گفتم که من آبجو نمی خواهم. تنها چیزی که می خواستم این بود که روتی به من نگاه کند. بهش گفتم که حرفهای مادرش را باور نکند. گفتم مادرش همیشه می گوید که ما خیلی جوان هستیم. گفتم که مادرش دیوانه است.
خلاصه دیگر از روتی نخواستم که سرش را بیاورد بالا. دیگر نگفتم بیا بنشین بالا و به من نگاه کن. امّا روتی هم اصلاً به من نگاه نکرد. بالاخره ماشین را روشن کردم و رفتیم طرف خانه.
روتی تمام طول راه داشت گریه می کرد. البته با همان حالتی که نصفش کف ماشین بود و نصفش روی صندلی. درست مثل یک بچه داشت گریه می کرد. اما وقتی ماشین را دنده عقب بردم داخل پارکینگ، یک کمی گریه اش قطع شد آمد بالا و نشست روی صندلی.
همیشه وقتی شبها ماشین را می آوردم داخل پارکینگ، من و روتی همدیگر را نوازش می کردیم و لبهای همدیگر را خیلی عاشقانه می بوسیدیم. این لحظه را خیلی دوست داشتم. منظورم را می فهمی. موقعی که همه جا تاریک است و آدم احساس می کند در پارکینگ خودش است و همسرش مال خودش است. زندگی یعنی همین. می خواهم بگویم آدم در آن لحظه حس خوبی دارد. امّا این دفعه ما یک راست از ماشین رفتیم بیرون. روتی تقریباً داشت روی پله ها می دوید. وقتی که می خواستم از پله ها بروم بالا، صدای در جلویی را شنیدم که به شدت بسته شد. حدس زدم باید خانم ویدگر باشد که دارد می رود. شبها وقتی ما می رسیدیم خانه، خانم ویدگر با رکورد تقریباً سی ثانیه ای می رفت بیرون.
موقعی که از پله ها رفتم بالا و به اتاقمان رسیدم، داشتم کرواتم را باز می کردم که روتی گفت از دستم خیلی ناراحت است چون ندیده که من حتی یک نگاه ناقابل به بچه انداخته باشم. گفت: " نباید هم بچه خودتو بشناسی. آخه بچه ات از آخرین باری که دیدیش تا حالا خیلی تغییر کرده. شاید سبیل در آورده باشه. تموم طول این ماه، نخواستی حتی یه نگاه کوچولو بهش بیاندازی."
این آدم غرغرو را اصلاً دوست نداشتم. بهش گفتم : "از کجا می دونی که من نخواستم بچه مو ببینم؟! معلومه که دلم می خواد ببینمش." و از اتاق رفتم بیرون.
روتی همیشه چراغ سالن را روشن می گذاشت تا اتاق بچه روشن بماند. بنابراین اتاق بچه هیچوقت تاریک نبود. روی گهواره خم شدم و به بچه نگاه کردم انگشت شستش را کرده بود توی دهانش. انگشتش را در آوردم امّا بچه با اینکه خواب بود دوباره شستش را برگرداند به دهانش. می خواهم بگویم که بچه حتی وقتی هم خواب است باز هم فکر می کند. همین نشان می دهد که بچه باهوشی است. منظورم را می فهمی، بچه احمقی نیست. پایش را توی دستم گرفتم و مدتی نگه داشتم.
پای بچه ها را خیلی دوست دارم. خیلی خیلی دوست دارم. بعد احساس کردم روتی آمده داخل اتاق و پشت سرم ایستاده. پتو را کشیدم روی بچه و از اتاق رفتم بیرون. وقتی من و روتی رفتیم به اتاقمان نمی دانم چرا بهش گفتم که رفتم به اتاق بچه. گفتم این کار کردم چون بچه ما واقعاً خوشگل است و کاملاً سرحال، درست مثل خود روتی.
بهش گفتم : " به نظر نمی رسه منو زیاد دوشت داشته باشه"
روتی گفت: " منظورت چیه که می گی به نظر نمی رسه منو زیاد دوست داشته باشه؟! تو با این بچه چه مسئله ای داری؟!"
گفتم: " به نظر نمی رسه یه جورایی سبک هم شده"
گفت: "اونی که سبکه مغز خودته"
با حالت خیلی شاکی گفتم : " دستت درد نکنه. خیلی خیلی ممنونم از لطفت"
من و روتی تا صبح دیگر با هم حرف نزدیم.
روتی همیشه صبح زود بیدار می شد و من را می رساند تا ایستگاه اتوبوس. همیشه بلوزم را می پوشیدم، کرواتم را می بستم و بعد بیدارش می کردم. بیشتر وقتها هم مجبور نبودم بیدارش کنم چون خودش قبلاً بیدار شده بود. امّا آن روز صبح مجبور شدم حسابی تکانش بدهم تا بیدار شود. از این که دیدم این قدر خوب خوابیده کمی ناراحت شدم چون خودم اصلاً خوب نخوابیده بود. همیشه وقتی چیزی ناراحتم بکند، نمی توانم خوب بخوابم. تا اینکه بالاخره روتی چشمهایش را باز کرد.
بهش گفتم : " نمی خوای بیدار شی؟! نمی خوام مجبورت کنم اما می دونی که ..."
غرغرکنان گفت: " می دونم. نمی خوام بیدار شم."
اما با این حال بیدار شد. صبحانه را درست کرد و من را رساند ایستگاه اتوبوس.
وقتی توی ماشین بودیم اصلاً با هم حرف نزدیم منظورم را می فهمی، حتی یک کلمه هم حرف نزدیم فقط موقعی که رسیدیم ایستگاه اتوبوس، بهش گفتم: "چقدر راه طولانی بود" بعد به سرعت رفتم طرف "باب موریایتی" که ایستاده بود توی ایستگاه. بعد من یک کار احمقانه انجام دادم. من موریایتی را از پشت سر با صدای بلند صدا کردم، انگار که موریایتی برادر گم شده ام بود و من برای دیدنش صبر و قرار نداشتم. موریایتی هم با من روی بدنه هواپیما کار می کند امّا همیشه زیرآب من را می زند. می توانی تصورش را بکنی چه جور آدمی است.
نمی دانی چه حالی داشتم. یک روز مزخرف توی صف اتوبوس. از کنار موریایتی رد شدم و تو صف جایش گذاشتم. موریایتی به خاطر این کارم شروع کرد به فحش دادن، من هم نزدیک بود با مشت بکوبم توی سرش که دیدم "سیدنی هوور" دارد نگاهمان می کند. "سیدنی هوور" سرکارگر بخش بدنة هواپیماست.
موقع ناهار، دو بار رفتم توی اتاقک تلفن امّا هر دو بار قبل از اینکه شماره گیری ام تمام شود گوشی را گذاشتم. نمی دانم چرا گوشی را می گذاشتم. اصلاً نمی فهمیدم چه چیزی می کشاندم آنجا. آن شب بعد از کار می خواستم بروم با بچه ها تو ی حیاط بسکتبال بازی کنم امّا فقط نیمه اول را بازی کردم و رفتم سوار اتوبوس شدم. روتی نیامده بود توی ایستگاه دنبالم تا من را برساند خانه. حدس زدم به این خاطر نیامده که فکر می کرده من تا آخر بازی می مانم. منظور را می فهمی! اصلاً از اینکه نیامده بود دلواپس نشدم. "جو و ریتاسانتین" توی ماشین خودشان یک جایی برایم باز کردند. پس همه چیز عالی بود.
می توانی حدس بزنی که وقتی رسیدیم خانه چه اتفاقی افتاده بود؟! زیاد به خودت فشار نیاور، خودم می گویم. روتی اصلاً نبود. فقط این نامه را روی میز سالن گذاشته بود. نامه را با خودم آوردم به اتاق پذیرایی. حتی کلاهم را هم هنوز از سرم برنداشته بودم. مسخره است. دستهایم داشت می لرزید. راستی راستی داشت می لرزید.
بیلی! فکر نکنم با هم ماندن ما دیگر فایده ای داشته باشد. دلم می خواهد بدانی که یک سری چیزها بین ما تمام شده. باید دنبال یک نوع تفریح دیگر باشیم. نمی دانم چه طوری منظورم را به تو بفهمانم. به هر حال دوباره صحبت کردن در مورد این قضیه هیچ فایده ای ندارد. چون تو از احساس من خبرنداری و احساس من هم فقط تو را عصبانی می کند. لطفاً نیا دوروبر خانة مادرم. اگر می خواهی بچه را ببینی. لطفاً کمی صبر کن.
خلاصه من یک سیگار روشن کردم و به مدت خیلی طولانی روی صندلی بزرگی نشستم که با هم از مغازة "لوئیز. بی. سیلور من" خریده بودیم "لوئیز. بی . سیلورمن" یکی از بهترین مغازه های شهر است. خیلی باکلاس است. بعد باز هم نامه روتی را بارها و بارها خواندم. بعد حفظش کردم. راستی راستی نامه را حفظ کرده بودم. بعد نامه را از آخر به اول خواندم. اینطوری :
صبر کن کمی ببینی بچه را می خواهی اگر
یک چیزهایی شبیه این را می گفتم. دیوانه شده بودم. واقعاً دیوانه شده بودم. حتی کلاهم را هم هنوز از سرم برنداشته بودم. بعدش یکدفعه خانم ویدگر آمد توی خانه و گفت:
"روتی گفته شامت را حاضر کنم. چیزی درست کردی؟"
یک چیز را می دانی؟! خانم ویدگر خیلی بداخلاق و خشن است. چقدر ازش بدم می آید. یک لحظه فکر کردم نکند استخدام خانم ویدگر باعث شده که روتی ترکم کند؟!
بهش گفتم : "من شام نمی خوام. برو خونتون."
خانم ویدگر گفت: "چه بهتر آخه تو خودت کدبانوی درجه یکی"
در عرض چند دقیقه خانم ویدگر رفت و در را محکم به هم کوبید. دیگر تنها شدم. باورم نمی شد که تنهای تنها شدم. باز هم شروع کردم به حفظ کردن نامه روتی البته از آخر به اول. بعد رفتم آشپزخانه و برای خودم یک ساندویچ کوچک درست کردم. یک بطری ویسکی هم باز کردم و با خود آوردم به سالن پذیرایی، البته با یک لیوان. داشتم تصور می کردم که "همفکری بوگارت"همیشه با نوازندة پیانوی وفادارش یعنی "سام" بود. بعد از اینکه چند لیوان ویسکی خوردم داشتم تصور می کردم "سام" هم الآن توی اتاق کنار من نشسته و دارد پیانو می زند. به نظرت من دیوانه شدم بودم؟!. موقعی که دیگر مطمئن شدم "سام" همین دور و بر است، گفتم: "سام! آهنگ "چقدر مهتاب بهت میاد" را برام بزن".
بعد من خودم " سام" هم شدم.
در حالی که مطمئن بودم "سام" شده ام گفتم : "قربان نمی خواین آهنگ مخصوص شماره ها را براتون بزنم. آخه این شماره ها مال شما و روتیه."
در حالی که تصور می کردم "همفری بوگارت" شدم، داد کشیدم : "سام! آهنگی را بزن که من می گم. بزن سام، بزن. این آهنگ را بزن: صبر کن کمی لطفاً ببینی بچه را می خواهی اگر فهمیدی "سام"؟ فهمیدی چی گفتم؟!
از این دیوانه بازیها خسته شدم و رفتم طرف تلفن. سعی کردم شماره"بودی تریپلس" را بگیرم، "بودی" یکی از بهترین دوستان من است، در ضمن بهترین بازیکن بسکتبال ایالت هم هست. سه سالی می شود که من "بودی" هم در دوستی و هم در بسکتبال با هم به اوج رسیده ایم.
مادر "بودی" گوشی را برداشت و با صدایش داشت گوشم را کر می کرد: "کی؟ "بیلی وولمر**!؟ تازگیها سایه ات سنگین شده بیلی، حال اون زن کوچولوی عزیزت و اون بچة دوست داشتنی ات چطوره؟"
وای این زن واقعاً پدر گوش آدم را در می آورد. گفت که "بودی" رفته بیرون از خانه .
گفت: "تو که از حال و احوال این مرد مجرد خبرداری؟!"
بعد مثل آدمهای روانی شروع کرد به خندیدن. گوشی را قطع کردم . این زن اعصابم را خرد کرد. بعد از این تلفن حدود چهارساعت روی صندلی"لوئیز.بی. سیلورمن" نشستم، ویسکی خوردم و تصور کردم که دارم با "سام" حرف می زنم. منتظر بودم روتی از در وارد شود. یکبارد هم بلند شدم و رفتم جلوی در و یکدفعه بازش کردم. روتی پشت در نبود، امّا توی ذهنم تجسم کردم که روتی آنجاست. منظورم را می فهمی؟ تصور کردم که روتی پشت در ایستاده.
فریاد زدم: "همه چیز عالیه روتی! می تونی بیای تو؟!"
دست آخر برگشتم توی خانه. احساس می کردم دلم می خواهد گریه کنم. البته هرگز این کار را نکردم. بعد رفتم کنار تلفن و زنگ زدم خانة روتی. تلفن زنگ خورد و زنگ خورد، آن قدر زنگ خورد که تقریباً داشت روانی ام می کرد. بعد "خانم کوپر" تلفن را برداشت. از حرف زدن با خانم کوپر متنفرم. گفت که روتی خوابیده. امّا روتی نخوابیده بود چون فوری آمد پای تلفن.
من و روتی چند لحظه ای با هم پچ پچ کردیم. ازش خواستم که برگردد خانه. بهش گفتم که من الآن اینجا هستم، توی خانه. روتی گفت که الآن می آید. گوشی را قطع کرد و قطع کردم.
نیم ساعت بعد صدای ماشین رانندة پیرشان را شنیدم که پیچید توی جادة خانة ما. بعد رفتم کنار پنجره و دیدم روتی از ماشین پیاده شده امّا هنوز دارد با راننده پیرشان حرف می زند. زمان به طرز وحشتناکی دیر می گذشت. بعد روتی یکدفعه برگشت و آمد طرف خانه. رانندة پیرشان هم رفت. روتی خیلی زود رسید توی خانه، دستهایش را دور من حلقه کرد و تمام توان شروع کرد به گریه کردن به جز"روتی، روتی" چیز دیگری به ذهنم نمی رسید که بگویم. مثل آدمهای روانی بارها و بارها این "روتی، روتی" گفتن را تکرار کردم. بعد نشستم روی صندلی"لوئیز. بی. سیلورمن"
گفته بودم که صندلی خیلی خوبی است، روتی هم نشست روی زانویم.
بهش گفتم که ترسیدم دیگر به خانه برنگردد. امّا روتی حرفی نزد. صورتش را چسبانیده به گردنم. همیشه وقتی صورتش را می چسباند به گردنم، حرف نمی زد.
بهش گفتم: "پس بچه کجاست؟!"
بچه را با خودش نیاورده بود، طبقه بالا هم که نبود.
گفت: "بچه خوابیده بود. نخواستم بیدارش کنم. مامانم فردا می یاردش اینجا".
دوباره گفتم: "ترسیدم دیگه هیچ وقت نیای"
روتی گفت که مادرش حتماً می کشدش که برای دیدن من آمده اینجا. من حرفی نزدم. بعد روتی یک چیز خنده دار تعریف کرد. گفت: "مامان با تور مخصوص بیگودی موهاش را بسته بود و اومد جواب تلفن را داد. این صحنه منو خیلی دپرس کرد. منظورم اینه که مامان با اون تور، خیلی مسخره شده بود. همانجا بود که فهمیدم توی خونة مامان هیچ خوبی برای من وجود ندارد. هیچ چیز خوبی توی خونشون برای من نیست."
از روتی خواستم که منظورش را واضح برایم توضیح بدهد امّا گفت که خودش هم منظور خودش را نمی داند. مسخره است.
آن شب تقریباً نزدیک صبح بود که رعد و برق زد. دور و برساعت 3 بود که با صدای رعد و برق بیدار شدم و دیدم روتی کنارم نیست. از تختخواب پریدم بیرون و به سرعت از پله ها آمدم پائین. همه چراغهای طبقه پائین روشن بود. روتی توی سالن و راهرو نبود، امّا رفته بود توی آشپزخانه. لباس خواب آبی اش را پوشیده بود با دمپایی های پشمی تنگش. نشسته بود روی میز آشپزخانه و داشت مجله می خواند. فقط من می دانم که واقعاً مجله نمی خواند، چون از مجله خواندن خیلی می ترسید. تو تا حالا زنم را ندیدی که لباس خواب آبی یا هر لباس آبی دیگری را پوشیده باشد یا حولة حمام آبی رنگش را بسته باشد. تا قبل از اینکه با روتی آشنا بشوم هرگز نمی دانستم که به هر دختری یک رنگی می آید. امّا با روتی می شود فهمید که روتی باید آبی بپوشد.
روتی گفت که فقط برای این آمده پائین که می خواسته یک لیوان شیر بخورد.
نمی دانی که من چه آدم بیخود و مزخرفی هستم. اصلاً نمی توانی بفهمی چقدر مزخرف هستم. چون یکدفعه ای و فقط برای اینکه یک حرفی زده باشم بهش گفتم که چه طوری نامه اش را از آخر به اول حفظ کردم. منظور نامه ای بود که روتی برایم نوشته بود، بعد همه را برایش از آخر به اول از حفظ خواندم و گفتم: "صبر کن کمی لطفاً ببین بچه را می خواهی اگر "
و بعد بهش گفتم: "اینطوری. برعکسش اینطوری بود".
بعد، اینجا را داشته باش، فقط اینجا را داشته باش!
روتی شروع کرد به گریه کردن و گفت : "من حواسم به هیچی نبوده و نیست".
من فقط یک چیز خنده دار گفته بودم. خود روتی هم هزار تا چیز خنده دار تعریف می کند. مسخره است. نکته جالبش این است که من همیشه از دل روتی خبر دارم.
با لحن خاصی بهش گفتم: "روتی! میشه لطفاً همیشه وقتی رعد و برق می زنه هم خودت منو بیدار کنی؟! دوست دارم تو بیدارم کنی. حتی وقتی رعد و برق می زنه. هم دوست دارم تو بیدارم کنی"
این حرفم باعث شد که روتی با صدای بلندتری گریه کند. مسخره است ولی الآن همیشه روتی من را بیدار می کند و این همان چیزی است که من می خواهم. این واقعاً واقعاً همان چیزی است که می خواهم. اگر هر شب هم رعد و برق بزند دیگر برایم مهم نیست چون روتی بیدارم می کند.